لاله پرپر شد و شهلا بر دار: من متهم می کنم ناصر محمدخانی را
بهمن از تهران
■سرانجا
م پس از سال ها تحقیق و استنطاق و اقاریر و بحث و جدل و تشکیل دادگاه های مکرر،
شهلا جاهد قاتل شناخته
شد و به دار مجازات سپرده شد. ممکن است گروهی از هموطنان ما به علت رقت قلب، گرفتن
جان انسانی را برنتابند
حتا اگر آن انسان جان انسان دیگری را گرفته باشد. اما به یاد داشته باشیم که قانون
و عدالت نه با ترحم سر و کار دارد و نه با قساوت.
البته موافقت و یا مخالفت با مجازات اعدام بحث دیگریست که در جای خود
می توان بدان پرداخت.
قصد بنده از پرداختن به این ماجرای هولناک وغم انگیز که روان جامعه ما را به درد
آورده، چیزی نیست جز معرفی
مسبب واقعی این جنایت. بنا براین "من متهم می کنم ناصر محمد خانی را".
آقای محمدخانی! تو در جایی گفته ای: " قصد من از ارتباط با شهلا این
بوده که می خواستم به او کمک کنم." می خواستی
به اوکمک کنی؟ منظورت چگونه کمکی است؟ چگونه است که حس نوع دوستیءتو شامل حال یک
دختر جوان می شود؟
به یاد داری که چه دروغ هایی به خورد لاله داده ای؟ وقتی که ازت می پرسید "دیشب کجا
بودی؟» یا «تا این وقت شب کجا بودی؟" در پاسخ چه داشتی به او بگویی جز دروغ و دروغ
؟ هیچ می دانی که با آن هوس نامیمون زمینه و شرایط نابودی دو انسان را فراهم کرده
ای؟ آقای محمد خانی! تو با آن هوس نامیمون دو انسان را به قتلگاه فرستادی و دست کم
دهها نفر از بستگان طرفین را برای مدت ها عزا دار کردی .
آقای محمدخانی! بدان و آگاه باش که فرزندانت بزرگ می شوند و صاحب شعور و خرد مستقل.
و بی تردید از خود خواهند پرسید "چرا مادر ما کشته شد؟ آن هم به گونه ای فجیع
. شهلا کی بود؟ چرا مادر ما را کشت؟ چه کسی شهلا را وارد
زندگی ما کرد؟ چه کسی و به چه انگیزه ای شهلا را وارد زندگی ما کرد؟ " در
آنجاست که سر انجام به تو می رسند
و تو را عامل واقعی پرپر شدن مادر خواهند دانست. حتما با خود خواهند گفت: "اگر پدر
دنبال هوس بازی نرفته بود، امروز یکی را داشتیم که مادر صدایش کنیم."
و آخرین پاسخ بهمن به کوروش
این هم آخرین پاسخ بهمن به کوروش است. و پستچی نیز برای آخرین بار مطلبی از این دو خواننده گرامی را در این مورد منتشر می کند به امید روزی که کوروش و بهمن بتوانند در تهران رو در روی هم بنشینند و درباره این موضوع با یکدیگر حرف بزنند. روشن است که هم ستون پستچی و هم صفحه «نظر شما برای ما مهم است» به روی هر سخن تازه ای چه در این زمینه و چه در مورد موضوعات دیگر به روی شما خوانندگان گرامی گشوده است.
سلام بر کیهانیان عزیز، کوروش خان در آخرین نامه اش بی رحمانه مرا «فحاش» خطاب کرده. من داوری در این باب را به شما و خوانندگان واگذار می کنم و این هم آخرین پاسخ من:
با درودهای فراوان خدمت کیهانیان،
اگر عنایت بفرمایید این بار نوبت من است تا پاسخ آقای کوروش را بدهم و قول می دهم که زین پس در این باب مرا با کوروش کاری نباشد چرا که ایشان در آخرین نامه خود "عنان طاقتش از دست تحمل برفته ، تیغ زبان بر کشیده و اسب فصاحت در میدان... جهانیده و بر من دوانیده" فزون بر هفتصد سال پیش حافظ بزرگوار، با بیتی زیبا راه و رسم "نقد کردن" را به ما آموخته :
عیب می جمله چو گفتی هنرش نیز بگو نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند
ماجرا از آنجا آغاز شد که آقای کوروش در مطلبی سعی کرده راه و رسم و منش سیاسی دکتر مصدق را با دیگران مقایسه کند ولی در عمل کاری نکرده جز به سخره گرفتن این مرد بزرگ. کوروش به این نتیجه می رسد که: مصدق مردی عقب افتاده، متوهم، پوپولیست، ایده آلیست بوده و در نامه های بعدی خود به این نتیجه می رسد که مصدق با دولتی کردن صنعت نفت، زیان های فراوانی بر مردم ایران تحمیل کرده. کوروش درجایی دیگر می گوید: "مصدق اگر راست می گفت و واقعا قصد داشت سودی به ایران برساند، می توانست..." خلاصه کوروش خان هرچه دل تنگ اش خواسته به دکتر مصدق نسبت داده. اشکالی هم ندارد. به قول کیهان "آزادی بیان همین است".
اما آقای کوروش با شنیدن یک مقایسه ساده که خود نیز بدان باور دارد، چنان عنان اختیار از کف می دهد که چاره کار را در تهمت و افترا بستن می بیند. اجازه دهید فشرده ای از ماجرا را بیان کنم. "نوشته بودم دکترمصدق از ابتدا تا انتها حتا یک ریال از اموال مردم ایران را در جیب نگذاشت. این در حالیست که آن "آقا" موقع رفتن این مبلغ پول داشت و آن تعداد سند مالکیت." ملاحظه می فرمایید که نام هم نبرده ام. اما ذکر این مطلب چنان آتشی به جان کوروش انداخته که آن سویش ناپیدا. کوروش خان در واکنش می گوید: "من قصد نداشتم به عملکرد رضاشاه بپردازم ولی به خاطر "فحاشی" شما به او بر خود لازم می بینم از رضاشاه دفاع کنم". فحاشی؟ کدام فحاشی؟ ای مردم! ای خوانندگان! ای کیهانیان! شما را به تمامی مقدسات عالم قسم کجای این مقایسه فحاشی است؟ نوشته های اخیر من در کیهان موجود است. فحاشی که سهل است، حتا یک واژه خارج از دایره ادب در آنها یافته نمی شود.
من هم به خدمات رضا شاه به ویژه برقراری امنیت در سر تا سر ایران باور دارم و بدانها ارج می گذارم .اگر شاه اسماعیل و آقا محمد خان قجر به ضرب شمشیر و آدمکشی توانستند حریفان را از میدان به در کنند و سلسله پادشاهی نوینی به پا کنند، رضا خان با شهامت و نترسی توانست به این مهم دست یابد . او در دورانی که "سردارسپه" بود دو بار تا حلقوم مرگ پیش رفت. یک بار در اهواز آنگاه که او با یک خودرو جیپ و راننده اش وارد قلمرو خزعل شدند در حالی که انبوه تفنگچیان خزعل بر پشت بام های اهواز سنگر گرفته بودند (سفرنامه خوزستان). یک بار هم با همان جیپ و راننده شبانه تا قلب اردوی جرّار سمیتقو پیش رفت و شب را همان جا خوابید. یادش بخیر پدر روستایی عشایری بیسوادم در حالی که تصویر بزرگ آیت الله خمینی را در اطاقش داشت، اگر کسی از رضاشاه بد می گفت، آن بدگویی را بر نمی تافت.
در اینجا توجه کوروش خان را به بخشی از نطق دکتر مصدق در مجلس پنجم جلب می کنم. همان شخصی که کوروش او را مردی "عقب افتاده – متوهم – پوپولیست – ایده آلیست و چه و چه" توصیف می کند:
"اما اینکه ایشان (رضا خان) یک خدماتی به مملکت کرده اند گمان نمی کنم بر احدی پوشیده باشد. وضعیت این مملکت وضعیتی بود که همه می دانیم که اگر کسی می خواست مسافرتی بکند اطمینان نداشت؛ یا اگر کسی مالک بود امنیت نداشت و اگر یک دهی داشت بایستی چند نفر تفنگچی داشته باشد تا بتواند محصول خودش را حفظ کند. ولی ایشان از وقتی که زمام امور مملکت را در دست گرفته اند، یک خدماتی نسبت به امنیت مملکت کرده اند که گمان نمی کنم بر کسی مستور باشد. اگر آمدیم و گفتیم خانواده قاجار بد است، بسیار خوب هیچ کس منکر نیست و باید تغییر کند..."
آقای کوروش اجازه دهید "عیب می" هم بیان شود. اگر کسی ضعف ها و کج روی های رضا شاه را نقل کرد ، او را به "یکسویه نگری و بی انصافی و..." متهم نکنید. بنا به شواهد تاریخی و حتا روایت معمرین، رضا شاه از 1315 به بعد خودکامگی پیشه کرد و تقریبا همه رجال استخوان دار را از خود راند به طوری که به فروغی دانشمند گفت: "زن ریش دار" و به قول کارشناسان همین خودکامگی ها او را راهی "موریس" کرد. اگر کسی به شصت و هفت میلیون تومان و دو هزار سند مالکیت اشاره کرد، شما جوش نیاورید و این کار را فحاشی تلقی نکنید.
معروف است که اطرافیان به کریمخان زند گفتند: چرا برای خودت پول ذخیره نمی کنی؟ در پاسخ با همان گویش لری گفت: "پیل سی چنمه؟" یعنی: پول می خوام برای چی؟ من نمی دانم شیفتگان رژیم سابق، به مصدق چه کار دارند؟ چرا تمجید از پهلوی ها را در گرو نفی مصدق می بینند؟
آن خانم در آن رادیو تلویزیون لس آنجلسی از بام تا شام فریاد می زند: "مصدق روان سوخته-مصدق گوربگوری- مصدق، آن قجرزاده..." این در حالیست که شخصا از زبان رضا پهلوی شنیدم که می گفت: "دکترمصدق یک قهرمان ملی است و ای کاش پدرم به نصیحت اش عمل می کرد و در کار دولت و مجلس دخالت نمی کرد."
آقای کوروش می نویسد: "اگر فردی مانند رضاشاه ظهور نکرده بود معلوم نبود آیا امروز کشوری به اسم ایران و با این جغرافیا وجود می داشت یا خیر." کوروش خان! گفته می شود که تاریخ را با اگر و مگر نمی نویسند. حالا به من هم اجازه دهید به درست یا غلط از این "اگر" استفاده کنم. اگر محمد رضا شاه "کرمیت روزولت" را کت بسته تحویل شهربانی می داد و یا با یک تیپای شاهانه ایشان را از ایران بیرون می انداخت، امروزه ایران در تمامی زمینه ها از کره جنوبی برتر بود. بله، هموطنان عزیز! "عیب می جمله چو گفتی هنرش نیز بگو" با احترام و همچنین با سپاس از کیهان.
و آخرین پاسخ کوروش به بهمن
کوروش این مطلب را به عنوان آخرین پاسخ خود به خواننده گرامی آقای بهمن فرستاده است. ما نیز به نوبه خود از کوروش و بهمن، هر دو از تهران، سپاسگزاریم که یک گفتگوی جدی را درباره یکی از مهم ترین مسائل تاریخ معاصر ایران در اینجا پیش بردند. گفتگویی که قطعا در یک فضای باز و گسترده در ایران که افراد بیشتری بتوانند در آن شرکت کنند، بسیار مؤثرتر خواهد بود. گفتگویی که حالاحالاها پایان نخواهد گرفت و در آن فضای باز، که گشایش اش آرزوی همه ماست، تازه شروع خواهد شد. توضیحات کوروش را می خوانیم:
با درود، گمان می کنم سخن گفتن درباره نکات کلیدی تاریخ، ابدا امری شخصی نیست. من ضمن پاسخ مجدد به آقای بهمن ترک زاده (که ظاهرا پذیرفته من مقیم تهران هستم) برخی از رسوبات فرهنگی را که همچون سیمان در ذهن ما ایرانیان نقش بسته در اینجا نقد خواهم کرد. این مقاله صرفا پاسخ به آقای بهمن نیست بلکه پاسخ به تاریخ تحریف شده و ایدئولوژی زده ماست. پاسخ به فرهنگ سیاسی غلطی است که به جان ایرانیان افتاده است.
آقای بهمن مانند اکثر ایرانیان دنیای ثنویتی (دیو و فرشته) دارند. مثلا گمان می کنند اگر کسی دکتر مصدق را نقد کند لزوما باید این مسئله به دو پادشاه پهلوی هم ربط داشته باشد. من در مقاله «چرا از پهلوی ها دفاع می کنم» به طور خیلی خلاصه بدان پاسخ دادم. اگر از رضاشاه صحبت می کنید باید به شما عرض کنم شما نیز مانند اکثر مخالفان پهلوی مسائل را «یک سویه» و «غیرمنصفانه» و «بغض آلود» نگاه می کنید. رضاشاه و همکاران او کشوری هرج و مرج زده و فقیر و بی نظم تحویل گرفتند و کشوری منظم و تقریبا مدرن تحویل دادند (دوره بین مشروطه تا روی کار آمدن رضاشاه را بروید دقیق مطالعه کنید).
اعتقاد دارم هر فرمانروایی که کارهای مثبت کرده و دارای خدماتی به کشور است باید ستوده شود. خدمات شاهان ایران فقط محدود به عصر پهلوی نیست. از کوروش بزرگ و داریوش هخامنشی گرفته تا شاهپور اول و انوشیروان و بهرام گور و قباد اول و از سلطان سنجر و غازان خان ایلخانی گرفته تا کریمخان زند و مظفرالدین شاه همه به گونه ای به اندازه دانش و توانشان خدماتی به ایران کرده اند. متأسفانه عادت زنگ زده ما ایرانیان به این که هر کس «مقابل» حکومت است پس باید ستایش شود، باعث شده خدمات مختلف حاکمان را نتوانیم بببینیم.
آقای بهمن در زمره همان کسانی است که در سیاست به دنبال یافتن قهرمان و ضدقهرمان است (مثل بسیاری از مردم ما) و به عارضه «بی انصافی» هم دچار. اگر فردی مانند رضاشاه ظهور نکرده بود (همان «اقا») معلوم نبود آیا امروز کشوری به اسم ایران و با این جغرافیا وجود می داشت یا خیر. از همه طرف کشور در معرض هرج و مرج بود. در سیستان و بلوچستان بلوچ ها، در خراسان کلنل پسیان، در شمال جنگلی ها، در آذربایجان خیابانی، در ارتفاعات و مناطق غیرشهری سمیتقو و کُردها، در خوزستان شیخ خزغل، در جنوب بختیاری ها و خمسه ها و چهارلنگه ها و درّه شوری ها و دشمن زیاری ها و قشقایی ها و بویراحمدی ها، هر کدام داعیه استقلال و فرمانروایی داشتند. با کمرنگ شدن سلطه حکومت مرکزی مقدرات کشور به دست مجموعه ای از دسته های عشایر و حکام محلی افتاده بود که تقریبا وضعیتی مانند افغانستان کنونی را به ذهن متبادر می سازد و فردی مانند رضاشاه که من او را نه قهرمان می نامم و نه دزد، بلکه فردی می نامم که با درایت و کاردانی و سیاستمداری اقدام به بازسازی کشور و برقراری نظمم و تأسیس نهادهای مدرن پرداخت.
من قصد نداشتم در اینجا به عملکرد رضاشاه بپردازم ولی به خاطر فحاشی شما به او، بر خود لازم می بینم از رضاشاه دفاع کنم. آقای بهمن، بروید ببینید مملکت قبل از پادشاهی رضاشاه چه وضعیتی داشت و در خزانه اش چقدر پول بود. چطور شما از رقم پول های رضاشاه در بانک ملی اطلاع دارید ولی از خزانه مملکت چیزی نمی گویید؟ ارتش مدرن، برقراری انضباط مالی و سیاسی، تأسیس دانشگاه، راه آهن، بانک، کارخانه های نوین، دادگستری مدرن، خارج نمودن آموزش و پرورش از سیطره روحانیون مرتجع، دانشگاه صنعت نفت، حفظ مرزهای ایران، افزایش ثروت ملی و صدور شناسنامه برای اتباع ایران تنها بخشی از خدمات رضاشاه است. بله، قطعا حکومت او دمکراسی نبود یعنی اصلا وسط هرج و مرج نمی شود دمکراسی ساخت. حالا شما از تمام خدمات او گذشته اید و چسبیده اید به حکومت آمرانه و حساب بانکی اش!
تفکر شما مانند بیشتر ایرانیان پر از ذهنیت توطئه انگارانه و ضدخارجی است. مصدق اگر راست می گفت و واقعا قصد داشت سودی به ایران برساند، می توانست بهره مالکیت صنعت نفت را بالا ببرد یا مالیات شرکت نفت انگلیس را افزایش دهد. لازم نبود نفت را دولتی کند. شما مذاکره با خارجی ها و چانه زنی دیپلماتیک را درست مثل جمهوری اسلامی هنوز «باج دادن» می نامید. بله، با شما موافقم که مصدق درباره مشروطیت نظرات درستی داشت ولی این چه ربطی به موضوع نفت دارد؟ چرا مسائل را قاطی می کنید؟ برای نفوذ سیاسی انگلیسی ها باید تدبیر «سیاسی» اندیشیده می شد نه اینکه با هیاهو بر سر دولتی کردن صنعت نفت، این همه به کشور زیان وارد آورد (از نظر شما مذاکره و بستن قرارداد با شرکت BP باج دادن است).
آقای بهمن، مرا از نقد مصدق نترسانید. عبارت ههایی مانند «روح و روان مصدق»، «نخست وزیران بله قربان گو»، «مبارزه با استعمار»، «غارت ملت بیچاره»، «دعاگوی BP» تماما غیرعلمی، غیرتاریخی و فاقد ارزش تحلیلی است. شما چه کار به زندگی شخصی و حساب های بانکی شخصیت های تاریخی دارید؟ شما ممکن است شوهر یا برادر خوب یا بدی باشی ولی از نظر سیاسی و اقتصادی برای کشور مفید باشی. این دو موضوع به هم ربط ندارد. سیاستمدار خوب آن است که «نتیجه» کارش به نفع مردمم باشد. قوام پول گرفت که گرفت! ما به پولش چه کار داریم؟ ولی آیا «نتیجه» کار رضاشاه یا قوام به طور کلی «به ضرر» ایران بود یا «به سود» ایران؟ بله، مصدق ممکن است مظلوم واقع شده باشد ولی در نهایت نتوانست «کاری» برای ایرانیان بکند و قوام مظلوم واقع نشد اما برای کشور کارهای بزرگ و سرنوشت سازی انجام داد درست مانند مستوفی الممالک، امیرکبیر، میرزاحسین خان سپهسالار، امین الدوله و عباس میرزای نایب السلطنه که همگی آنها برای «کشور» مفید بودند. خمینی هم در زندگی شخصی اش برای همسرش شوهر خوبی بود چه ربطی به اعمال سیاسی او دارد؟
من مصدق را مانند شما که امور را «صد در صدی» می بینید نمی بینیم و در زمینه پایبندی او به اصول مشروطه و انتخابات آزاد و سلطنت کردن شاه به جای حکومت نمودن و در زمینه توهین نکردن به دولت های خارجی، وی را ستایش می کنم. من مصدق را مسخره نکردم، فقط «نقد» کردم. ای کاش با فرهنگ «نقد» آشنا شویم. فرهنگی که خود مصدق هم آن را آرزو داشت. رضاشاه، محمدرضاشاه یا هویدا «فرشته» و «بی خطا» نبودند، ولی آن «دیوی» که شما ترسیم می کنید هم نبودند.
با احترام