کیهان آنلاین

آگهی می پذیرد

 

با بخش آگهی تماس بگیرید تا کیهان لندن امکان برقراری ارتباط با مخاطبان شما را در سراسر جهان فراهم آورد

تأسیس در تهران سوم خرداد 1321

تأسیس در لندن اول ژوئن 1984

Kayhanonline-London

با کیهان آنلاین همکاری کنید

برای کیهان خودتان عکس و خبر بفرستید

نظر خود را با ما در میان بگذارید

نه تنها خبر بلکه لابلای سطور را

 در کیهان لندن بخوانید

کیهان لندن را مشترک شوید

تا همراه هفتگی و همیشگی شما باشد

       1389  



                       پستوی پستچی  1388


لاله پرپر شد و شهلا بر دار: من متهم می کنم ناصر محمدخانی را

بهمن از تهران

سرانجا م پس از سال ها تحقیق و استنطاق و اقاریر و بحث و جدل و تشکیل دادگاه های مکرر، شهلا جاهد قاتل شناخته شد و به دار مجازات سپرده شد. ممکن است گروهی از هموطنان ما به علت رقت قلب، گرفتن جان انسانی را برنتابند حتا اگر آن انسان جان انسان دیگری را گرفته باشد. اما به یاد داشته باشیم که قانون و عدالت نه با ترحم سر و کار دارد و نه با قساوت.  البته موافقت و یا مخالفت با مجازات اعدام بحث دیگریست که در جای خود می توان بدان پرداخت.

قصد بنده از پرداختن به این ماجرای هولناک وغم انگیز که روان جامعه ما را به درد آورده، چیزی نیست جز معرفی مسبب واقعی این جنایت. بنا براین "من متهم می کنم ناصر محمد خانی را".

آقای محمدخانی!  تو در جایی گفته ای: " قصد من از ارتباط با شهلا  این بوده که می خواستم به او کمک کنم." می خواستی به اوکمک کنی؟ منظورت چگونه کمکی است؟ چگونه است که حس نوع دوستیءتو شامل حال یک دختر جوان می شود؟

به یاد داری که چه دروغ هایی به خورد لاله داده ای؟ وقتی که ازت می پرسید "دیشب کجا بودی؟» یا «تا این وقت شب کجا بودی؟" در پاسخ چه داشتی به او بگویی جز دروغ و دروغ ؟ هیچ می دانی که با آن هوس نامیمون زمینه و شرایط نابودی دو انسان را فراهم کرده ای؟ آقای محمد خانی! تو با آن هوس نامیمون دو انسان را به قتلگاه فرستادی و دست کم دهها نفر از بستگان طرفین را برای مدت ها عزا دار کردی .

آقای محمدخانی! بدان و آگاه باش که فرزندانت بزرگ می شوند و صاحب شعور و خرد مستقل. و بی تردید از خود خواهند پرسید  "چرا مادر ما کشته شد؟ آن هم به گونه ای فجیع . شهلا  کی بود؟ چرا مادر ما را کشت؟ چه کسی شهلا را وارد زندگی ما کرد؟ چه کسی و به چه انگیزه ای شهلا  را وارد زندگی ما کرد؟ " در آنجاست که سر انجام به تو می رسند و تو را عامل واقعی پرپر شدن مادر خواهند دانست. حتما با خود خواهند گفت: "اگر پدر دنبال هوس بازی نرفته بود، امروز یکی را داشتیم که مادر صدایش کنیم."

 

و آخرین پاسخ بهمن به کوروش 

این هم آخرین پاسخ بهمن به کوروش است. و پستچی نیز برای آخرین بار مطلبی از این دو خواننده گرامی را در این مورد منتشر می کند به امید روزی که کوروش و بهمن بتوانند در تهران رو در روی هم بنشینند و درباره این موضوع با یکدیگر حرف بزنند. روشن است که هم ستون پستچی و هم صفحه «نظر شما برای ما مهم است» به روی هر سخن تازه ای چه در این زمینه و چه در مورد موضوعات دیگر به روی شما خوانندگان گرامی گشوده است.

 

سلام بر کیهانیان عزیز، کوروش خان در آخرین نامه اش بی رحمانه مرا «فحاش» خطاب کرده. من داوری در این باب را به شما و خوانندگان واگذار می کنم و این هم آخرین پاسخ من:  

با درودهای فراوان خدمت کیهانیان،

اگر عنایت بفرمایید این بار نوبت من است تا پاسخ آقای کوروش را بدهم و قول می دهم که زین پس در این باب مرا با کوروش کاری نباشد چرا که ایشان در آخرین نامه خود "عنان طاقتش از دست تحمل برفته ، تیغ زبان بر کشیده و اسب فصاحت در میدان... جهانیده و بر من دوانیده"  فزون بر هفتصد سال پیش حافظ بزرگوار، با بیتی زیبا راه و رسم "نقد کردن" را به ما آموخته :

عیب می جمله چو گفتی هنرش نیز بگو      نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند

ماجرا از آنجا آغاز شد که آقای کوروش در مطلبی سعی کرده راه و رسم و منش سیاسی دکتر مصدق را با دیگران مقایسه کند ولی در عمل کاری نکرده جز به سخره گرفتن این مرد بزرگ. کوروش به این نتیجه می رسد که: مصدق مردی عقب افتاده، متوهم، پوپولیست، ایده آلیست  بوده و در نامه های بعدی خود به این نتیجه می رسد که مصدق با دولتی کردن صنعت نفت، زیان های فراوانی بر مردم ایران تحمیل کرده. کوروش درجایی دیگر می گوید: "مصدق اگر راست می گفت و واقعا قصد داشت سودی به ایران برساند، می توانست..." خلاصه کوروش خان هرچه دل تنگ اش خواسته به دکتر مصدق نسبت داده. اشکالی هم ندارد. به قول کیهان "آزادی بیان همین است".

اما آقای کوروش با شنیدن یک مقایسه ساده که خود نیز بدان باور دارد، چنان عنان اختیار از کف می دهد که چاره کار را در تهمت و افترا بستن می بیند. اجازه دهید فشرده ای از ماجرا را بیان کنم. "نوشته بودم دکترمصدق از ابتدا تا انتها حتا یک ریال از اموال مردم ایران را در  جیب نگذاشت. این در حالیست که آن "آقا" موقع رفتن این مبلغ پول داشت و آن تعداد سند مالکیت." ملاحظه می فرمایید که نام هم نبرده ام. اما ذکر این مطلب چنان آتشی به جان کوروش انداخته که آن سویش ناپیدا. کوروش خان در واکنش می گوید: "من قصد نداشتم به عملکرد رضاشاه بپردازم ولی  به خاطر "فحاشی" شما به او بر خود لازم می بینم از رضاشاه دفاع کنم".  فحاشی؟ کدام فحاشی؟ ای مردم! ای خوانندگان! ای کیهانیان! شما را به تمامی مقدسات عالم قسم کجای این مقایسه فحاشی است؟ نوشته های اخیر من در کیهان موجود است. فحاشی که سهل است، حتا یک واژه خارج از دایره ادب در آنها یافته نمی شود.

من هم به خدمات رضا شاه به ویژه برقراری امنیت در سر تا سر ایران باور دارم و بدانها ارج می گذارم .اگر شاه اسماعیل و آقا محمد خان قجر به ضرب شمشیر و آدمکشی توانستند حریفان را از میدان به در کنند و سلسله پادشاهی نوینی به پا کنند، رضا خان با شهامت و نترسی توانست به این مهم دست یابد . او در دورانی که "سردارسپه" بود دو بار تا حلقوم مرگ پیش رفت.  یک بار در اهواز آنگاه که او با یک خودرو جیپ  و راننده اش وارد قلمرو خزعل شدند در حالی که انبوه  تفنگچیان خزعل بر پشت بام های اهواز سنگر گرفته بودند (سفرنامه خوزستان).  یک بار هم با همان جیپ و راننده شبانه تا قلب اردوی جرّار سمیتقو پیش رفت و شب را همان جا خوابید. یادش بخیر پدر روستایی عشایری بیسوادم در حالی که تصویر بزرگ آیت الله خمینی را در اطاقش داشت، اگر کسی از رضاشاه بد می گفت، آن بدگویی را بر نمی تافت.

در اینجا توجه کوروش خان را به بخشی از نطق دکتر مصدق در مجلس پنجم جلب می کنم. همان شخصی که کوروش او را مردی "عقب افتاده – متوهم – پوپولیست – ایده آلیست و چه و چه" توصیف می کند:

"اما اینکه ایشان (رضا خان) یک خدماتی به مملکت کرده اند گمان نمی کنم بر احدی پوشیده باشد. وضعیت این مملکت وضعیتی بود که همه می دانیم که اگر کسی می خواست مسافرتی بکند اطمینان نداشت؛ یا اگر کسی مالک بود امنیت نداشت و اگر یک دهی داشت بایستی چند نفر تفنگچی داشته باشد تا بتواند محصول خودش را حفظ  کند. ولی ایشان از وقتی که زمام امور مملکت را در دست گرفته اند، یک خدماتی نسبت به امنیت مملکت کرده اند که گمان نمی کنم بر کسی مستور باشد. اگر آمدیم  و گفتیم خانواده قاجار بد است، بسیار خوب هیچ کس منکر نیست و باید تغییر کند..."

آقای کوروش اجازه دهید "عیب می" هم  بیان شود. اگر کسی ضعف ها و کج روی های رضا شاه را نقل کرد ، او را به "یکسویه نگری و بی انصافی و..." متهم نکنید.  بنا به شواهد تاریخی و حتا روایت معمرین، رضا شاه از 1315 به بعد خودکامگی پیشه کرد و تقریبا همه رجال استخوان دار  را از خود راند به طوری که به فروغی دانشمند گفت: "زن ریش دار" و به قول کارشناسان همین خودکامگی ها او را راهی "موریس" کرد. اگر کسی به شصت و هفت میلیون تومان و دو هزار سند مالکیت اشاره کرد، شما جوش نیاورید و این کار را فحاشی تلقی نکنید.

معروف است که اطرافیان به کریمخان زند گفتند: چرا برای خودت پول ذخیره نمی کنی؟ در پاسخ با همان گویش لری گفت: "پیل سی چنمه؟" یعنی:  پول می خوام برای چی؟ من نمی دانم شیفتگان رژیم سابق، به مصدق چه کار دارند؟  چرا تمجید از  پهلوی ها را در  گرو نفی مصدق می بینند؟

آن خانم در آن رادیو تلویزیون لس آنجلسی  از بام تا شام فریاد می زند: "مصدق روان سوخته-مصدق گوربگوری- مصدق، آن قجرزاده..." این در حالیست که شخصا از زبان رضا پهلوی شنیدم که می گفت: "دکترمصدق یک قهرمان ملی است و ای کاش پدرم به نصیحت اش عمل می کرد و در کار دولت و مجلس دخالت نمی کرد."

آقای کوروش می نویسد: "اگر فردی مانند رضاشاه ظهور نکرده بود معلوم نبود آیا امروز کشوری به اسم ایران و با این جغرافیا وجود می داشت یا خیر." کوروش خان! گفته می شود که تاریخ را با اگر و مگر نمی نویسند. حالا به من هم اجازه دهید به درست یا غلط از این "اگر" استفاده کنم. اگر محمد رضا شاه "کرمیت روزولت" را کت بسته تحویل شهربانی می داد و یا با یک تیپای شاهانه ایشان را از  ایران بیرون می انداخت، امروزه ایران در تمامی زمینه ها از کره جنوبی برتر بود. بله، هموطنان عزیز!  "عیب می جمله چو گفتی هنرش نیز بگو" با احترام و همچنین با سپاس از کیهان.

 

و آخرین پاسخ کوروش به بهمن

کوروش این مطلب را به عنوان آخرین پاسخ خود به خواننده گرامی آقای بهمن فرستاده است. ما نیز به نوبه خود از کوروش و بهمن، هر دو از تهران، سپاسگزاریم که یک گفتگوی جدی را درباره یکی از مهم ترین مسائل تاریخ معاصر ایران در اینجا پیش بردند. گفتگویی که قطعا در یک فضای باز و گسترده در ایران که افراد بیشتری بتوانند در آن شرکت کنند، بسیار مؤثرتر خواهد بود. گفتگویی که حالاحالاها پایان نخواهد گرفت و در آن فضای باز، که گشایش اش آرزوی همه ماست، تازه شروع خواهد شد. توضیحات کوروش را می خوانیم:

 

 با درود، گمان می کنم سخن گفتن درباره نکات کلیدی تاریخ، ابدا امری شخصی نیست. من ضمن پاسخ مجدد به آقای بهمن ترک زاده (که ظاهرا پذیرفته من مقیم تهران هستم) برخی از رسوبات فرهنگی را که همچون سیمان در ذهن ما ایرانیان نقش بسته  در اینجا  نقد خواهم کرد. این مقاله صرفا پاسخ به آقای بهمن نیست بلکه پاسخ به تاریخ تحریف شده و  ایدئولوژی زده ماست. پاسخ به فرهنگ سیاسی غلطی است که به جان ایرانیان افتاده است.

آقای بهمن مانند اکثر ایرانیان دنیای ثنویتی (دیو و فرشته) دارند. مثلا گمان می کنند اگر کسی دکتر مصدق را نقد کند لزوما باید این مسئله به دو پادشاه پهلوی هم ربط داشته باشد. من در مقاله «چرا از پهلوی ها دفاع می کنم» به طور خیلی خلاصه بدان پاسخ دادم. اگر از رضاشاه صحبت می کنید باید به شما عرض کنم شما نیز مانند اکثر مخالفان پهلوی مسائل را «یک سویه» و «غیرمنصفانه» و «بغض آلود» نگاه می کنید. رضاشاه و همکاران او کشوری هرج و مرج زده و فقیر و بی نظم تحویل گرفتند و کشوری منظم و تقریبا مدرن تحویل دادند (دوره بین مشروطه تا روی کار آمدن رضاشاه را بروید دقیق مطالعه کنید).

اعتقاد دارم هر فرمانروایی که کارهای مثبت کرده و دارای خدماتی به کشور است باید ستوده شود. خدمات شاهان ایران فقط محدود به عصر پهلوی نیست. از کوروش بزرگ و داریوش هخامنشی گرفته تا شاهپور اول و انوشیروان و بهرام گور و قباد اول و از سلطان سنجر و غازان خان ایلخانی گرفته تا کریمخان زند و مظفرالدین شاه همه به گونه ای به اندازه دانش و توانشان خدماتی به ایران کرده اند. متأسفانه عادت زنگ زده ما ایرانیان به این که هر کس «مقابل» حکومت است پس باید ستایش شود، باعث شده خدمات مختلف حاکمان را نتوانیم بببینیم.

آقای بهمن در زمره همان کسانی است که در سیاست به دنبال یافتن قهرمان و ضدقهرمان است (مثل بسیاری از مردم ما) و به عارضه «بی انصافی» هم دچار. اگر فردی مانند رضاشاه ظهور نکرده بود (همان «اقا») معلوم نبود آیا امروز کشوری به اسم ایران و با این جغرافیا وجود می داشت یا خیر. از همه طرف کشور در معرض هرج و مرج بود. در سیستان و بلوچستان بلوچ ها، در خراسان کلنل پسیان، در شمال جنگلی ها، در آذربایجان خیابانی، در ارتفاعات و مناطق غیرشهری سمیتقو و کُردها، در خوزستان شیخ خزغل، در جنوب بختیاری ها و خمسه ها و چهارلنگه ها و درّه شوری ها و دشمن زیاری ها و قشقایی ها و بویراحمدی ها، هر کدام داعیه استقلال و فرمانروایی داشتند. با کمرنگ شدن سلطه حکومت مرکزی مقدرات کشور به دست مجموعه ای از دسته های عشایر و حکام محلی افتاده بود که تقریبا وضعیتی مانند افغانستان کنونی را به ذهن متبادر می سازد و فردی مانند رضاشاه که من او را نه قهرمان می نامم و نه دزد، بلکه فردی می نامم که با درایت و کاردانی و سیاستمداری اقدام به بازسازی کشور و برقراری نظمم و تأسیس نهادهای مدرن پرداخت.

من قصد نداشتم در اینجا به عملکرد رضاشاه بپردازم ولی به خاطر فحاشی شما به او، بر خود لازم می بینم از رضاشاه دفاع کنم. آقای بهمن، بروید ببینید مملکت قبل از پادشاهی رضاشاه چه وضعیتی داشت و در خزانه اش چقدر پول بود. چطور شما از رقم پول های رضاشاه در بانک ملی اطلاع دارید ولی از خزانه مملکت چیزی نمی گویید؟ ارتش مدرن، برقراری انضباط مالی و سیاسی، تأسیس دانشگاه، راه آهن، بانک، کارخانه های نوین، دادگستری مدرن، خارج نمودن آموزش و پرورش از سیطره روحانیون مرتجع، دانشگاه صنعت نفت، حفظ مرزهای ایران، افزایش ثروت ملی و صدور شناسنامه برای اتباع ایران تنها بخشی از خدمات رضاشاه است. بله، قطعا حکومت او دمکراسی نبود یعنی اصلا وسط هرج و مرج نمی شود دمکراسی ساخت. حالا شما از تمام خدمات او گذشته اید و چسبیده اید به حکومت آمرانه و حساب بانکی اش!

تفکر شما مانند بیشتر ایرانیان پر از ذهنیت توطئه انگارانه و ضدخارجی است. مصدق اگر راست می گفت و واقعا قصد داشت سودی به ایران برساند، می توانست بهره مالکیت صنعت نفت را بالا ببرد یا مالیات شرکت نفت انگلیس را افزایش دهد. لازم نبود نفت را دولتی کند. شما مذاکره با خارجی ها و چانه زنی دیپلماتیک را درست مثل جمهوری اسلامی هنوز «باج دادن» می نامید. بله، با شما موافقم که مصدق درباره مشروطیت نظرات درستی داشت ولی این چه ربطی به موضوع نفت دارد؟ چرا مسائل را قاطی می کنید؟ برای نفوذ سیاسی انگلیسی ها باید تدبیر «سیاسی» اندیشیده می شد نه اینکه با هیاهو بر سر دولتی کردن صنعت نفت، این همه به کشور زیان وارد آورد (از نظر شما مذاکره و بستن قرارداد با شرکت BP باج دادن است).

آقای بهمن، مرا از نقد مصدق نترسانید. عبارت ههایی مانند «روح و روان مصدق»، «نخست وزیران بله قربان گو»، «مبارزه با استعمار»، «غارت ملت بیچاره»، «دعاگوی BP» تماما غیرعلمی، غیرتاریخی و فاقد ارزش تحلیلی است. شما چه کار به زندگی شخصی و حساب های بانکی شخصیت های تاریخی دارید؟ شما ممکن است شوهر یا برادر خوب یا بدی باشی ولی از نظر سیاسی و اقتصادی برای کشور مفید باشی. این دو موضوع به هم ربط ندارد. سیاستمدار خوب آن است که «نتیجه» کارش به نفع مردمم باشد. قوام پول گرفت که گرفت! ما به پولش  چه کار داریم؟ ولی آیا «نتیجه» کار رضاشاه یا قوام به طور کلی «به ضرر» ایران بود یا «به سود» ایران؟ بله، مصدق ممکن است مظلوم واقع شده باشد ولی در نهایت نتوانست «کاری» برای ایرانیان بکند و قوام مظلوم واقع نشد  اما برای کشور کارهای بزرگ و سرنوشت سازی انجام داد درست مانند مستوفی الممالک، امیرکبیر، میرزاحسین خان سپهسالار، امین الدوله و عباس میرزای نایب السلطنه که همگی آنها برای «کشور» مفید بودند. خمینی هم در زندگی شخصی اش برای همسرش شوهر خوبی بود چه ربطی به اعمال سیاسی او دارد؟

من مصدق را مانند شما که امور را «صد در صدی» می بینید نمی بینیم و در زمینه پایبندی او به اصول مشروطه و انتخابات آزاد و سلطنت کردن شاه به جای حکومت نمودن و در زمینه توهین نکردن به دولت های خارجی، وی را ستایش می کنم. من مصدق را مسخره نکردم، فقط «نقد» کردم. ای کاش با فرهنگ «نقد» آشنا شویم. فرهنگی که خود مصدق هم آن را آرزو داشت. رضاشاه، محمدرضاشاه یا هویدا «فرشته» و «بی خطا» نبودند، ولی آن «دیوی» که شما ترسیم می کنید هم نبودند.

با احترام

نامه کوروش تهران به بهمن تهران

کوروش تهران در پاسخ قبلی به بهمن تهران توضیح بیشتری درباره  نظر خود نسبت به روش سیاسی دکتر محمد مصدق داده بود. در این نامه درباره اینکه آیا ساکن تهران است یا نیست و هم چنین چند نکته دیگر به خواننده گرامی، بهمن، که شاید بغل گوش کوروش زندگی می کند، توضیح می دهد:

«با سلام، پاسخ به آقای بهمن تهران

نامه قبلی من درباره مصدق یک مقاله کلی بود خطاب به همه نیروهای سیاسی ولی در این جا به طور اختصاصی قصد دارم به آقای بهمن که ظاهرا شک کرده که من از کجا  نامه می فرستم پاسخ دهم.

نکته اول- فکر می کنم ساعتی که در جزئیات ای میل درج می شود فاصله زمانی گیرنده و فرستنده نامه را به ساعت و دقیقه درج می کند و هر کس که در خارج از کشور زندگی می کند می تواند با دقت بر روی فاصله زمانی تهران با آن کشور به خوبی متوجه شود که نامه های من به وقت تهران است.

 نکته دوم- آقای بهمن سعی دارد با نقل قول آوردن از سایر افراد راجع به مصدق ثابت کند که مثلا مصدق شخصیت کاملا بر حق و غیر قابل انتقادی است که این جوابی به مطالب من نیست. سوال اصلی من این است عملکرد محمد مصدق در مقطع سال 32 به «منافع ملی» ایران چه سودی رساند. عباراتی نظیر «اشراف زاده ای که تنها دو دست کت و شلوار داشت» یا «گاندی ایران» فقط به درد رمان نوشتن می خورد و پاسخی به  انتقادات من نیست.

نکته سوم-  آقای بهمن هنوز از مصدق تحت عنوان «قهرمان ملی» نام می برد. گمان می کنم اصطلاحاتی مانند «قهرمان» و «ضد قهرمان» اختصاص به اسطوره ها، ادبیات و سینما دارد ولی برای فلسفه ورزی تاریخی و علوم سیاسی کاربرد ندارد. کسی که وارد عرصه سیاست می شود اولا باید اهل بده بستان و چانه زنی باشد (که مصدق نبود) و ثانیا باید بداند دیگر حرکات و اعمالش مورد نقد ناقدان خواهد بود. پس عرصه تاریخ و سیاست عرصه سیاستمداران خاکستری و واقع بین است (مانند قوام) نه جولانگاه افراد متوهم و ایده آلیست مانند مصدق که «تمام» مشکلات ایران را به گردن «بریتانیا» می انداخت.

نکته چهارم- آقای بهمن با تعجب می پرسند ضایع شدن حق قوام به مصدق چه ربطی دارد. دوست مصدقی من، اگر هیاهوی کاشانی نبود و اگر گذاشته بودند قوام به کار خود ادامه دهد و مساله 30 تیر به وجود نیامده بود، قوام با درایت و کفایت سیاسی خاص خود (که در جلوگیری از تجزیه آذربایجان اوج آن را نشان داد) و با شناخت درستی که از دیپلماسی و کشورهای غربی داشت می توانست مساله نفت را هم به نحوی که طرفین سود کنند خاتمه دهد و ماجرای 28 مرداد و دنباله آن هم رخ نمی داد.

آقای بهمن گرامی، ذات سیاست یعنی «مذاکره» و «منافع ملی را بدون هیاهو دنبال کردن». قوام از تبار همان هایی است که برخلاف مصدق با «ذات سیاست ورزی» آشنا بود.

نکته پایانی- آقای بهمن مانند اکثر ایرانیان دارای ذهنیت اسطوره ای است و مصدق را در هاله ای از تقدس سیاسی پیچیده که ذهنیتی پیش مدرن است. با ظهورمصدق و رو در رویی اش با غرب (نگویید فقط انگلیس) هدف انقلاب مشروطه که همانا اخذ علوم و فنون و مکاتب سیاسی از غرب بود به گور سپرده شد. ذهنیت مصدق از نظر سیاسی هم عقب مانده بود هم اسطوره ای و با دیپلماسی و اصول اقتصادی و اقتصاد انرژی بیگانه بود زیرا بدون آن که ایران را دارای شرکت تخصصی نفت کرده باشد به شکل کاملا پوپولیستی فریاد «ملی شدن» سر داد که منجر به تسلط کامل«دولت های» بعدی ایران بر روی نفت شد که تا همین امروز بلای جان ما شده تا جایی که بعد از این همه سال یک شرکت مانند  BPنداریم. لطفا به قهرمان بازی در وادی سیاست خاتمه دهید.

با احترام

تیرگی بخت وطن

درود برتلاشگران کیهان لندن، درود بر شما که صدای مردم ایران در این تنگنای خفقان هستیدبا سپاس بیکران از بزرگواری شما برای پخش سروده های بی مقدار این کمترین، یکی دیگر از این سروده ها را برای شما گرامیان می فرستم. امید که مورد پذیرش قرار بگیرد.

چندی است که آرامش از این خانه پریده               شادی ز دلم پر زده و غصه رسیده

برجایگه شیر ژیان و خم شمشیر                       روبه به میان آمده و لانه گزیده

شهباز سعادت که بر این بام کهن بود                  با آمدن جغد از این خانه پریده

گفتند که نور آمده و ظلمت بیداد                         از تیرگی بخت وطن رفته، رمیده

هرلحظه شنیدیم و بگفتند که اکنون                     از خون جوانان وطن لاله دمیده

گفتند که ضحاک بود حاکم این خاک                   مردم بشتابید که این کاوه رسیده

ما چشم به راه سحری سبز و دل انگیز              غافل که سحر رفته و تاریکی دمیده

دیدیم نکردند هرآن چیز که گفتند                       گفتند که این حرف که گفته که شنیده

برمسند قدرت که نشستند دگرهیچ                     ازعزت و دین کس نشنیدست و ندیده

سی سال براین خاک چه رفته ست و چه کردند    آزادی و نعمت ز وطن باز رمیده

بر چهره بانوی وطن از سر اجبار                    دستان پلید پرده ای از جهل کشیده

بر خلوت هر انجمنی سایه ابلیس                      خیمه زده و پرده حکمت بدریده

هر قصه که از مفسده حاکم ظالم                      جایی تو بخواندی و کسی تازه شنیده

در مکتب این مظهر شیطان همه جمع است         از دار و چماق و دغل و دست بریده

کوروش آریان پور، نوامبر 2010 بولیدن، سوئد

 

جملات قصار از زمامداران و مسئولان جمهوری اسلامی

سردار رادان: "قرار گرفتن چکمه بر روی شلوار به دلیل نشان دادن بخشی ازبرجستگی بدن، از مصادیق خلاف شرع است و تبرّج به حساب می آید."
آیت الله جوادی آملی: "دانشمندان فیزیک، شیمی، بارانشناسی و زمین شناسی، بدون پسوند اسلامی نفهمند."
حسنی، امام جمعه ارومیه: "اگر فرد مشرکی را وقتی فهمیدیم که واقعاً مشرک شده، باید او رابسوزانیم؛ اگر با گلوله هم بود اشکالی ندارد."
امام جمعه شیراز: "گرانی خانه باعث شد جوان پاک ما به جای مسکن، دوست دختر و دوست پسر بگیرد."
شکوفه گلخو، رئیس دانشگاه الزهرا: "بدحجابی زنان موجب فعال شدن غده هیپوفیز مردان در تولید مثل می شود.»
قرائتی: "ما آخوندها همیشه مثل گاز اشک آور عمل می کنیم؛ فقط بلدیم گریه مردم را در آوریم.»
سیّد حسین مرعشی: "احمدی نژاد نه فقط معجزه هزاره سوم، که معجزه هزاره چهارم هم هست.
»
امام جمعه تبریز: "علت زلزله اخیر تبریز، اظهارات اعلمی، نماینده تبریز در مورد سیّدالشهدا بود."
آیت الله خزعلی: "حجاب موجب بالا رفتن معدل دانشجویان می شود."
احمدی نژاد: "ایران قدرت اول جهان است.»
آیت الله حسنی: "اگر مؤمنین غسل جمعه را انجام ندهند، مشکلات کمبود گاز مرتفع نمی شود."
احمدی نژاد: "نفت را سر سفره مردم می آوریم…" بعد از انتخابات: "نفت خوردنی نیست که سر سفره ها بیاوریم."
الهام، سخنگوی (وقت) دولت: "نفت را سر سفره مردم نمی آوریم، بوی بد می دهد."
مسئولین نیروی انتظامی در ملاقات با یک گروه از وزارت کشور آلمان، آمادگی خود را برای تأمین امنیت بازیهای جام جهانی (در آلمان) اعلام کردند.
اسماعیل ططری، نماینده سابق کرمانشاه: "آلمانی ها اگر بشر بودند، یک زن رقاص رئیسشان نمی شد."
احمدی نژاد: "اینها… به اندازه بزغاله هم از دنیا فهم و شعور ندارند."
علی لاریجانی در جریان رسیدگی به پرونده هسته ای ایران: "با شکلات راضی نمی شویم."
لاله افتخاری، نماینده مجلس شورای اسلامی: "در سرزمین اسلامی نباید یک مریض زن به دست نامحرم مداوا شود."
شکراله عطارزاده، نماینده مجلس هفتم: "کوندالیزا رایس یک پیر دختر امریکایی ولگرد است که ناکامی های جنسی وی موجب عقده شده است."
سخنگوی دولت، پس از تصویب لایحه بودجه: "دولت، مسئول گرانیهای سال آینده نخواهد بود."
وزیر کشور (در مورد انتخابات): "آنقدر که به فکر آفتابه لگن هستیم، به فکر تقویت محتوای برنامه ها نیستیم."
احمدی نژاد: "امریکا به ایران حمله نمی کند؛ چون من مهندسم و مسائل را تحلیل می کنم."
احمدی نژاد: "یه دختر بچه دو ساله… زبونشون اسپانیولیه... یه نیگاه کرد به من، گفت: «این محموده، این محموده.»"
احمدی نژاد: "یکی از شخصیتهای شرق آسیا، از مسئولین درجه یک اومد به دیدن ما... خلاصه حرفش این بود که اومده بود زنبیلش رو بذاره تو صف بگه ما مشتری شما هستیم."
حجت الاسلام و المسلمین مهدی پور: "رواج بی بند و باری در یک جامعه، باعث بروز زلزله می گردد.»


چرا ملای بی مغزی شده رهبر؟ 

درين دوران وسطايی چه بايد كرد؟    به هرسو در كمين ديويست با خنجر

دلم  خونين شد  و پرپر از اين بيداد    چو  از  سرمای   دی   آلاله  احمر

بيا  ساقی   می  و افيون در آميزيم     كه حال ديگری سازيم ازين ساغر

همه  دزدند  و  خائن  عامی  و  ملا     علی  و احمد و هم  اصغر و اكبر

چرا  داديم  ايران  را  به  ديو و دد      چرا  ملای  بی مغزی شده رهبر

دل   ذره   چو   بشكافند   نادانان     زمين را می كنند از جهل خاكستر 

 الا  ای  عشقی  دوم  جلالت  كو؟      نكن  ناله  چنان   بيچاره مضطر 

سپاه  جهل  بگرفته  كنون  ايران       بيا  و از خرد  بر پا  نما  سنگر

شود ايران بنا از نو مشو غمگين    كه اين مطلب بود از روز روشن تر 

 با سپاس عشقی دوم

 

اگر گفتید چرا خدا زن را آفرید؟

به ده دلیل واضح و مبرهن! از دلیل آخر شروع می کنیم:

دهم: خدا نگران بود که آدم در باغ بهشت گم بشه چون اهل پرسیدن آدرس نبود.

نهم: خدا می دونست یه روزی آدم نیاز داره یک کسی کنترل تلویزیون رو بده دستش.

هشتم: خدا می دونست آدم هیچ وقت خودش وقت دکتر نمی گیره!

هفتم: خدا می دونست اگه برگ انجیر آدم تموم بشه، هیچ  وقت خودش نمی ره یکی دیگه بخره.

ششم: خدا می دونست آدم یادش میره آشغالای خونه رو ببره بیرون.

پنجم: خدا می خواست آدم بارور و تکثیر بشه ولی می دونست آدم تحمل درد زایمان رو نداره.

چهارم: خدا می دونست که آدم هر کاری که بکنه، برای پیدا کردن ابزارش نیاز به کمک داره.

سوم: خدا می دونست آدم به کسی نیاز داره که تقصیر هر چیزی رو مثل سیب بهشت به گردنش بندازه.

دوم: همون طور که در انجیل آمده: برای یک مرد خوب نیست تنها باشه.

و مهم ترین دلیل اینکه:

خدا به آدم نگاه کرد و گفت: من بهتر از این هم می تونم خلق کنم!

پستچی: این حرفها که شوخیه، ولی اگر همین آخری رو درباره مردها بگن، میشن «زن ستیز» و طرفدار تبعیض و برتری جنسی و ...

 

 

چه کسی می گوید در جمهوری اسلامی آزادی مطبوعات وجود ندارد؟ خوب هم دارد!

دیر به دستمان رسید ولی تازه است و حالاحالاها تازه خواهد بود: صفحه اول مطبوعات چهارشنبه 28 مهر 1389

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

از این بیشتر دلیل می خواهید؟!

 

من گشنه گدا بودم و امروز چو شاهم

جمهوری اسلامی همه را به نظم و نثر علیه خود بسیج کرده است. مزدک نیز از زبان ولی فقیه می سراید:

من گُشنه گدا بودم و امروز چوشاهم

عمامه شده تاج و خُرافات پناهم

تا جهل بود من زکسی بیم ندارم

بربی خِردان رهبر و دلال خدایم

من قصد جانت می کنم!

سروده های رسیده کم کم خطرناک می شوند ولی عیبی ندارد. اگر مقام معظم رهبری در کنار کیهان تهران، کیهان لندن را هم بخواند بیشتر جوّ جامعه و ایرانیان دست اش می آید  و شاید از خر شیطان بیاید پایین و «رفتار» خودش را «تغییر» دهد. این هم شعر دیگری از کورش (محسن) آریانپور:

ای که گر دستم رسد خانه خرابت می کنم            سید علی با هر چه باشد قصد جانت می کنـم

بابت هــر آنچه کردی بــا جوانــان وطن               ده بــرابـرمثل آن با آن جوانت می کنـــم

زهر تلخی را که نوشاندی به جسم و جان من       همچو زقـوم و هلاهل بـر دهانت می کنــم

خانـه ام ویــرانه کردی بـردی از من آبرو            روی این گیتی تــو را بی خانمانت می کنـم

نـوکرانت ظلم بی حـد بـا تن من کرده اند              با دو صد بـاتوم و شیشه بر فلانت می کنـم

چهره منحوس تو اکنون برایم روشن است          بــا دو دستم  پـاره آن بسته نقابت می کنــم

مجتبایت را ببینـم در لجن افتــاده است               دیدن ایــام شـــاهی را سـرابت می کنــم

از دعــای صبح و آه شب می افتــم  دمـی           نــذر صدها گوسفند از بهر حاجت می کنـم

مــرگ بـا خفت برایت از خدا می خواستم           مژده آمد: "سیدعلی من هم عذابت می کنـــم

کفـرگفتی روی منبر نــام دیــن بر روی آن         آتشی افــروخته  بـــر آن زبـانت می کنــــم

 

روزگار امروز ما

با درود فراوان، سروده ای از خود را برای شما تلاش گران گرامی می فرستم. امید آنکه مورد پذیرش قرار بگیرد. به امید ایرانی سرافراز و سر بلند، پاینده ایران، کوروش آریان پور - اکتبر 2010

روزگارتیره  ظلم و دروغ                      روز اعدام و عدالت بی فروغ

روز حبس و بندی و شلاق و درد             روز زندان کردن مردان مرد

وقت سیلی خوردن و دشنام زشت            روزگار زور و اجبار بهشت

نوبت رفتن به اردوگاه خون                   پیش جلادی ستمکار و زبون

وقت جان دادن به هنگام اذان                کشتن مرد و زن و پیر و جوان

قاضی آدم کش و سردار چاق                 دیدن کهریزک و چوب و چماق

یوسف اندر بند و زانی قاضی است          حاکم ازاین آگه و بس راضی است

مردم اندر فقر بیکاری و درد                   خانه هاشان خالی از گرما، و سرد

دست شان خالی زمال و ثروت است         سفره شان بی آب و نان و برکت است

پاسخ هر پرسشی سنگ است، سنگ       این میانه صلح کو؟ جنگ است، جنگ

هیچ کس در دین خود آزاد نیست             هیچ جا جز جمکران آباد نیست

وضع دانشگاه و دانشجو ببین                 می کنند تحقیق در بند اوین

صانعی و آن دگر مرتد شدند                   بهر فتوا مستحق حد شدند

جنتی و خاتمی غوغا کنند                      این ولایت را تن عظما کنند

والی عظما ولی مطلق است                   بی گمان گویا خود ذات الحق است

این حکایت قصه ایران ماست                 گوشه ای از نکبت دوران ماست

وقت آن باشد که برخیزیم ز جا                 بر کنیم بنیان ننگین جفا

دست این نامحرمان را بشکنیم                ریشه ظلم و ستم را بر کنیم

 

اگر همه به حرف پستچی گوش می کردند!

اگر همه مانند این خواننده گرامی حرف پستچی را گوش می کردند چه دنیای گل و بلبلی می داشتیم:
«با درود بر پستچی بزرگوار و خوانندگان گرامی کیهان لندن. پانویس شما را زیر سروده «تاج کیان بر سر سگان» دیدم و از نکته سنجی و ژرف بینی شما که نشانگر اندیشه توانمند شماست شاد شدم. من نیز با نظر شما درباره زندگی گرگ و میش در کنار هم و با صلح و صفا موافقم، البته اگر بشود. سپاسگذار، عشقی دوم».

عشقی دوم باز هم خوانندگان کیهان را با اشعار خود بر سر شوق می آورد ولی زبان پستچی را نمی تواند کوتاه کند:

تاج كيان بر سر سگان

دست طلب به سوی شاه جهان بگیرید          نیروی تازه ای از، آن جاودان بگیرید

بار دگر به مغرب، در خون تپيده خورشيد      خورشيد تازه ای را، از خاوران بگيريد

دشمن كمين نموده، مردان همه غنوده         ياران دگر دل از اين، خواب گران  بگيريد

ضحاك تازی از نو، تاج مهی به سر كرد      خيزيد سوی البرز، از كِی نشان بگيريد

بيگانگان ز هر سو، بر ما يورش نمودند      خيزيد و همچو رستم، گرز گران بگيريد

امروزه مرز ديوان، تا ری رسيده هشدار!    بار دگر چو آرش، تير و كمان بگيريد

تاج كيانيان را، سگ ها به سر نهادند          آن پر گهر نشان را، از اين سگان  بگيريد

عشقی دوم آمد ، با تيغ خون فشانش           خواهد شما دوباره، چون قبل جان بگيريد

پستچی: «جان گرفتن» دو معنی دارد. یکی اینکه «جان بگیرید» یعنی دوباره زنده شوید. یکی هم اینکه «جان بگیرید» یعنی زندگی را از دیگران بستانید. پستچی از آنجا که خیلی صلح جو و طرفدار مبارزه بدون خشونت است و دوست دارد گرگ و میش در صلح و صفا کنار یکدیگر زندگی کنند (نمی شود؟! خوب نشود! پستچی طرفدارش است!) از معنی اولی یعنی دوباره زنده شدن طرفداری می کند. عشقی دوم هم بهتر است «تیغ خون فشانش» را غلاف کند!

 

هر کس برای شوکت ایران زمین کاری کند

مار فساد و توطئه از دوش اينان سر زده             گشته  غذای  اژدها، مغز سر آزادگان

 تا كی كنی در بندها، اين مردم بيچاره را             تا كی كنی در گورها، آزاده از  پير و جوان

اموال  بيت المال را، چاپيده و بالا كشند              حق يتيم و بيوه زن، بيچاره ها، مستضعفان

ناگاه شخصی مي رسد، چرمی به چوبی مي زند  از مردم ايران زمين، جاری كند سيلی روان

 يا از خراسان سركشد،آن واجب  ايران زمين    يا آنكه از ايوان كِی، يا گيل يا مازندران

يا از بلوچستان و يا، از سرزمين ديلمان           يا از ديار زال زر، يا از بهشت اصفهان

يا لر بود يا آنكه  لك ، يا مرد پاك پارسی         يا ماد يا ايلام و يا، از گرم دشت خوزيان

 يا شايدم بار دگر، تهران وری بر پا شود        سستی شود دور از همه، هر كس شود شير ژيان

هر كس برای شوكت  ايران زمين كاری كند        هر كس بود از هركجا، ماييم او را بندگان

 

چند بیت از عشقی دوم

با درود خدمت برادران زحمتكشم در نشريه ارزشمند  كيهان لندن، چند بيت پيشكش شما و خوانندگان گراميتان می كنم كه اميدوارم مورد توجه سرورانم قرار گيرد:

افسانه عشقم مگو با زاهد خلوت نشين            زيرا كه تكفيرم كند از روی علم باليقين 

من در پی جام می و  او در پی ماالمعين           من در پی مهر بتان، او كرده حوری را كمين 

ما را شراب از دخت رز در جام جم بنگر كنون   اورا می رنگ وريادرجام حرص و آز و كين

ما هر دو گرچه در پی ِ  زيبا رُخان افتاده ايم      ترسم ولی آخر كه او ناگه زند ما را زمين

 

اندر فتوای شیخ جانی

آقای کورش (محسن) آریانپور از سوئد هم بیکار ننشسته و چنین سروده اند: 

بـه گوش خــود شنیدم از فـــلانی              کـه داده است فتوا شیخ جــانی

همان که یک شبه یک ساله ره رفت         بشد بــا حیله و نیرنگ، شـاهی

همو کــه خــرقه مکر و ریــا داشت          بــه ناگـه برگرفت از دین ثیابی

بــه پـــای منقل بــافور و تــریاک              همه شب می کنــد بس انقلابی

ز دزدی هـــای بیت المــال او هــم            نـــدارد کس حسابـی و کتابـی

بــه دور خویش دارد یک طویله               پــراز آدم کش و وحشی و جانی

بسی بــاعقل و فهم نـاقص خـــود             بــه قــد فهم و درک چـارپایی

چـــه افکـار پلیـــدی پــرورانــده              بــه مطبخ می پـزد هر دم کبابی

گهـــی در عالـــم رویــا و مستـی             همـــی بیند خودش را پـادشاهی

بـــه جـــای آنچه برسرمی گذارد!            بــه ســرمی خواهد او تاج کیانی

زنـــاکــاران همه در مسند کـــار             هر آنچه دزد و شیاد است؛ قاضی

گمارد یک دوجین احمق تر از خود          بـــه شــورای نگهبان کـــذایی

بــرای حرف های چــرت و پرتش            کمک می گیرد از مصباح جــانی

بـــه عمال و ثنــاگـویــان کورَش              بــه آن اوبــاش رذل و لا ابــالی

بـــه آن تیـــره دلان چشم بستـه               کــه یکسر رقته انـد در قعر چاهی

بـــه آنــان که زمین لیسی نمودند            ردپـــای کثیف همچــو آنـــی!

بـگفته : نایب مهــدی منم من!               کـــه باشد حکــم من حکم الهی

همه بــاید بـــرای حکـــم شرعی             بگیـرنــد پیش من دست گــدایی

فقط هــر آنچه میگویــم روا است            نبـــاشد پس سئوالـی و جوابـی

یکی افسار ایـــن خـــــر را بگیرد           چه افکاری بـــه سر دارد خدایی!

چـــه امــری مشتبه گردیده بـراو!           گمانش رفته عــــرش کبـریایی 

جولای 2010

دلقکی به نام جمهوری اسلامی

این زمامداران مضحک: رادان و اژه ای

رادان و  اژه ای در مانور یگان ویژه نیروی انتظامی

دارند این لوده های ساندیس خور را تماشا می کنند:

آن هم زیر عنوان «مانور یگان ویژه نیروی انتظامی»!

جمهوری اسلامی می خواهد با اینها در برابر اعتراضات مردم، تحریم ها و جنگ بایستد!

عکس ها از خبرگزاری ایسنا 12 شهریور 1389

 

سه سروده از عشقی دوم

با درود خدمت بزرگواران دست اندركار كيهان لندن

سروده ای تازه در باره رفتارهای ابلهانه احمدی نژاد فرستاده ام،هرچند من از ناسزاگويی و واژه های ركيك بيزارم، ولی سخنرانی اين كودن درمورد منشور كوروش مرا سخت خشمگين كرد. به هر حال اگر شما صلاح ديديد آن را منتشر كنيد. در ضمن سروده ديگری نيز درادامه آورده ام به نام سرگذشت ايران كه اميدوارم مورد توجه آن سروران قرار گيرد.

پستچی کیهان آنلاین: ما کاملا صلاح می بینیم و منتشر می کنیم چون اگر غیر از این بود بخش بزرگی از آثار عشقی اول و ایرج میرزا و عبید زاکانی و سعدی و... باید سانسور شده و منتشر نشود.

 

تو برو صحبت بکن از گوز رهبر، ای ببو

ای موچول بيشعور، ای شكل عنتر، ای ببو         ای بدون ارزش ای چون فضله كفتر ،ای ببو

چيزكی گويی و چون خفتت كنند ازآن چرند        می زنی زيرش سپس، ای احمق خر، ای ببو

يادت آيد گفته بودی هاله ديدی گرد خويش؟          بعد از آن زيرش زدی ای خاك بر سر، ای ببو

چشم كورت را گشای و دوربين ها را ببين         چشم  داری،  گر نداری عقل در سر، ای ببو    

هرچه گويی ضبط گردد، چه صدا، چه شكل تو    نزد عاقل   كی توانی گشت منكر، ای ببو 

تو كجا و صحبت از منشور كوروش ای كپك؟      تو برو صحبت بكن از گوز رهبر، ای ببو 

آنچنان  صحبت  كنی ای  دكتر، ای بي سواد        گوئيا   اندر  دكان  مشدی قنبر، ای ببو

وای بر ايران من از دست تو ای شوتعلی          می كنی اين خاك را آخر ز خون تر، ای ببو

گاه ايرانی شوی و گاه تازی می شوی             هر زمان گردی به رنگی چون سمندر، ای ببو

چون تو دادی وعده و زيرش زدی عنتر نژاد      "عشقی دوم"  بريند  بر تو عنتر، ای ببو

 

 

این یکی پيشكش به مبارزان عليه جهل و خرافات:

ملای بيهوده گو

دگر ای بيهوده گو  بهر من افسانه  مگو      ز دو چشمان حقيقت زده ام آب مجو

دشمن من نبوَد مرده كه زنده ست كنون      از چه از شمر و يزيدست كه سازی تو عدو

همه سال شده  ماه محرم، خوش باش         نوش جانت بخور از ساده دلان تا به گلو

من كه لب تشنه ام از چيست كه آبم ندهی    يا زنی همچو همان طفلكی تيرم به گلو؟ 

 قطره ای آب  به هفتاد و دو ايرانی  ده        وان سپس آب بده هر كه توخواهی زين جو 

 روزی آخر وطن از جای خودش برخيزد     گرچه  افتاده  كنون  زير دو پايت  دمرو 

عشقی دوم" اگر كشته به ميدان گرديد       تشنه لب بود ولی داشت به كف آب و سبو

 

  

این هم درباره ایران:                             

                                              سرگذشت ايران

روزگاری  بود  ايران  مايه  فخر جهان                سايه گستر بود بر گيتی درفش كاويان  

امپراتوران ايران  بر جهان  فرمانروا                 فره يزدان  نمايان بوده در فر كيان

آتش زرتشت  بال اهرمن  سوزانده بود                روشن  و آگاه و دانا جمله ايرانيان 

ناگهان بادی سيه آمد وزآن آتش فسرد                كاخها ويرانه گشت و شد نگون تخت شهان  

اهرمن جای اهورا داد فرمان بر زمين                گشت ايران پايمال از جانب مقدونيان 

سالها بگذشت وايران گشت باز از نو بنا             زنده شد ايران زمين از اردشير بابكان 

 بار ديگر  تيغ اهريمن  برآمد  از نيام               گشت خاموش اختری تابنده اندر آسمان

رفت از دنيا نماد دانش و فرهنگ و دين             جمله يغمارفت و شد سرمايه يغماگران 

خواب غفلت رفت از چشمان خصم آريا             خلق ايرانی دريغا رفت در خواب گران

يك هزار و چارصد سال است گويا خفته است     غيرت ايران زمين در بستر سرد زمان 

آخر ای نادان چرا جان ميدهی بهر عرب           آنكه  با آيين خود بر باد دادت  خانمان 

ای فرو افتاده  در دامان تازی  شرم  كن            يا بكش خود را و يا بفكن ز خود طوق گران 

«عشقی دوم» چه مي خواهی از اين ايرانيان؟    جمله می بوسند دست تازيان روضه خوان

 

در فراق ممه

این هم سروده دیگری از عشقی دوم:

ای فدای نام تو، ای رفته برباد،  ای ممه             نام زيبايت نخواهد رفت از ياد، ای ممه

گاه دادی شير كميابی به ما چون شير مرغ          گاه گرما داده ای چون ماه مرداد، ای ممه 

پاسبان در خواب غفلت،  لولو دزديدت ترا            در پی ات محمود نالان، كرد فرياد، ای ممه

محمود و تو در نهان بس ماجراها داشتيد            بهتر از افسانه شيلا و سندباد، ای ممه 

 در فراغت محمود و رهبر شدند هر دو مريض    همچنين بشكست از غم پشت حداد، ای ممه

بشکند دستی که بردت، کرد ما را در غمت         همچنان محمود بی سامان و ناشاد، ای ممه

لولو بردت گوشه ای و کرد در زندان ترا!          پاسبان بر تو نهاده چند جلاد، ای ممه

ميرحسين و مردم و عشقی دوم  در تلاش          تا ز زندان لولو گردی تو آزاد، ای ممه

 

کتیبه جمهوری اسلامی در پاسخ به کتیبه کورش

ما همه شهرهایی را که آباد بوده  ویران خواهیم ساخت. فرمان خواهیم داد  تا تمام نیایشگاه‌هایی که باز بوده را ببندند. ریشه تمام عقاید را که با ما همراهی نکنند خواهیم کند و همه آزادیها و آزادگان را به زندان ها ی خود باز خواهیم  گرداند

ما از اراذل و اوباش گرسنه لشکری گرد خواهیم آورد و آنان را با چاقو و قمه به خانه مردم خواهیم فرستاد،  تا رعب ما را در دلها مستحکم کنند. ما به این اراذل و اوباش سفارش خواهیم کرد تا ازهیچ رذالتی فرو گذار نکنند

 قوم ما همچون نیاکانمان،  با آرامش، آسایش و آزادی نوع بشر مخالف است

ما با هنر، علم  و شادی دشمنیم و رنگ ما رنگ سیاه است

ما برای ویرانی و برای جنگ خواهیم کوشید

شادی ما در بدبختی دیگران است و شادی دیگران بدبختی ما

رسم قوم ما در زنده به گور کردن دختران است. ما روح زنان را خواهیم کشت و بدن آنها را زیر حجاب سیاه دفن خواهیم کرد

ما آزادگی مردان را خواهیم گرفت و به آنها عبودیت،  بندگی و چاپلوسی  را خواهیم آموخت

ما گریه را ترویج خواهیم داد و گدایی را بزرگ خواهیم داشت

نیایش ما بی احترامی به خدای دیگران و توهین به هرخدای با شخصیتی است  که کوچکترین کرامتی داشته باشد چرا که خدای ما تنها دریوزگی و چاپلوسی را به عنوان عبادت از ما قبول می کند

خدای ما خدای دروغ است و خدعه و ما  را به راه نیاکانمان که همانا گفتار زشت، پندار زشت و کردار زشت است رهنمون خواهد شد

حیات ما در مرگ انسان آزاد است و حیات انسان آزاد در مرگ ما

در زمان حیاتمان کسی را آسوده نخواهیم گذاشت و به هنگام مرگمان، قبرهایمان را با بدنهای سنگسار شده انسانها و اجساد مخالفانمان و طلا هایی که از فرزندان و همسران آنان دزدیده ایم زینت خواهیم کرد

از عشقی دوم...

با درود، اين سروده ام را پيشكش شما و همه ميهن دوستان مي كنم:
پاسبان خوابست بيدارش كنيد        محتسب مستست هشيارش كنيد 
آنكه  حكم  قتل مردم می دهد           خود گنهكارست بر دارش كنيد 
راه آدم سوی دوزخ ميرود               راه بيراهست  انكارش كنيد 
عشقی دوم چه گويد غير حق           از چه ميكوشيد آزارش كنيد؟ 
با سپاس، عشقی دوم

تحریف تاریخ در کتاب دوم راهنمایی

وقتی گفته می شود چنگیز مغول بلایی كه سر ایرانی ها آورد در مقابل کارهای این رژیم دروغگو  هیچ است، باز هم کم لطفی  به چنگیز خان می کنند.

جمهوری اسلامی به تازگی دست به سانسور گسترده ای در کتاب های تاریخی زده است، برای نمونه نام پادشاهان را از تمامی کتاب های درسی حذف کرده است. آن چه در پایین می آید قسمتی از کتاب تاریخ مقطع (دوم) راهنمایی می باشد که هم اکنون در مدارس ایران تدریس می شود.

«تا قبل از ظهور اسلام، ایرانیان مردمانی بدوی، بت پرست و با تمدن کاملا بیگانه بودند. در این دوره برخی از قبایل ایرانی، دختران خود را زنده به گور می کردند.

با ظهور دین اسلام، آوازه ی این دین پر از مهر و محبت خیلی زود به ایران رسید. مردم ایران شخصی به نام سلمان فارسی را به نیابت از خود به نزد پیامبر فرستادند. سلمان فارسی به نزد حضرت محمد رفت و از او خواهش کرد تا ایرانیان را به عنوان مسلمان بپذیرد.

 اکثر اعراب با این درخواست سلمان فارسی مخالفت کردند اما حضرت محمد که دارای قلبی رئوف و مهربان بودند با رویی گشاده از سلمان پذیرایی نمود و درخواست وی را پذیرفت.

این خبر مسرت بخش چنان سلمان را خوشحال نمود که فاصله ی چهل روزه ی بین مکه تا مدائن را بیست روزه طی نمود. مردم ایران به مناسبت این خبر خوش یک هفته ی تمام را به جشن و پایکوبی پرداختند.

همان طور که در بالا اشاره شد مردم ایران فاقد فرهنگ و تمدن بودند بنابراین بار دیگر سلمان فارسی را به نزد پیامبر فرستادند و از او خواهش نمودند تا تنی چند از مسلمین را برای اداره ی کشور و آموزش سایر موارد به ایران بفرستد.

در طی دهه ها، بر اثر جنگ های قبیله ای در ایران، بسیاری از مردان و پسران کشته شده بودند و در نتیجه بسیاری از زنان بی شوهر و بسیاری از دختران فاقد خواستگار بودند.

پیامبر اسلام چند صد مسلمان عرب را به کمک ایرانیان فرستاد. مسلمانان در ابتدای امر هر کدام هفت یا هشت زن ایرانی را اختیار نمودند. گرچه مسلمانان دختران و زنان ایرانی را به همسری برگزیده بودند اما تعداد زن ها و دختران آن قدر زیاد بود که با این وجود باز هم بسیاری از آنان بی شوهر ماندند در نتیجه مسلمین تصمیم گرفتند ده ها هزار زن و دختر ایرانی را برای رسیدن به شوهر، به شبه جزیره عربستان بفرستند، بدین ترتیب ریشه ی فساد را در همان ابتدای کار خشکاندند. از آن پس دیگر هیچ زن و دختری بدون شوهر نماند.

هر چقدر پیامبر و اهل بیتش نسبت به ایرانیان نیکی می کردند همان قدر هم برخی از اعراب نسبت به ایرانیان کینه داشتند. آن ها اعتقاد داشتند که ایرانیان نبایستی مسلمان باشند.

پس از رحلت پیامبر اسلام، سه تن از به اصطلاح یاران پیامبر حضرت علی را به گوشه ای کشاندند و به وی گفتند ما می دانیم که تو نایب بر حق پیامبری اما ما برای بیعت با تو یک شرط داریم، شرط ما هم این است که به ایرانیان بگویی که دست از مسلمانی بکشند.

حضرت علی خطاب به آن سه تن گفتند اگر عطارد را در دست راست من و مریخ را در دست چپ من هم بگذارید هرگز چنین کاری نخواهم کرد، عطای خلافت را به لقایش بخشیدم.

بدین ترتیب شخصی به نام ابوبکر به خلافت رسید، گرچه بر اساس قرارداد آن ها، حال که حضرت علی از خلافت چشم پوشیده بود نبایستی کاری به کار ایرانیان می داشتند اما آن ها عهد شکستند و از فردای خلافت ابوبکر شروع به آزار و اذیت ایرانیان کردند.

پس از مرگ ابوبکر، عمر به خلافت رسید، وی شخصی به نام سعد ابی وقاص را روانه ی ایران کرد و به ایرانیان هشدار داد که دست از مسلمانی بکشند اما ایرانیان که تازه طعم شیرین آزادی را چشیده بودند حاضر به قبول این امر نشدند. عمر لشکری را به سوی ایران روانه ساخت، ارتش ایران به فرماندهی سید رستم فرخزاد در بیرون شهر مدائن به مصاف دشمن رفت، لشکر ایران دو بار دشمن را شکست داد اما عاقبت در مرتبه ی سوم شکست خورد.

لشکر عمر شروع به کشتار ایرانیان نمود اما حتی یک ایرانی هم حاضر نشد که از دین اسلام برگردد. عمر برای این که ایرانیان را مجبور به اطاعت کند متوسل به شیوه های ناجوانمردانه شد، وی اعلام کرد که اگر ایرانیان حاضر نیستند دست از مسلمانی بردارند پس باید نیمی از درآمد سالیانه ی خویش را به عنوان مالیات بپردازند. عمر انتظار داشت که با این شرایط بسیار سختی که وضع کرده بود ایرانیان را وادار سازد که دست از مسلمانی بکشند اما شگفتا که این حربه ی او نیز ره به جایی نبرد.

عمر کتابخانه ها و مزارع را آتش زد اما باز هم اثری نکرد، صحبت کردن به زبان پارسی را ممنوع کرد اما باز هم نتیجه ای نداشت. وی که از دیدن این همه مقاومت سخت عصبانی شده بود در حضور بسیاری از ایرانیان به پیامبر اسلام دشنام داد و وی را عامل مسلمان شدن ایرانیان دانست.

ایرانیان به پیامبر اسلام بسیار علاقه داشتند و به هیچ روی نمی توانستند ببینند که شخصی به وی توهین کند. یکی از ایرانیان دلاور به نام میر فیروز نهاوندی به محض شنیدن دشنام از زبان عمر، به سوی وی شتافت و با خنجری که در دست داشت به زندگی ننگین وی پایان داد.

پس از عمر آخرین بازمانده ی این قوم به خلافت رسید و او نیز راه خلفای پیشین را ادامه داد اما مانند آن دو نفر قبلی نتوانست ذره ای از مهر و محبت ایرانیان به دین اسلام را کم کند.

خلیفه ی سوم نیز سرنوشتی بهتر از خلیفه ی دوم نداشت و وی نیز به علت بی احترامی کردن به مقام پیامبر اسلام توسط یکی دیگر از ایرانیان دلاور به هلاکت رسید.

عاقبت پس از سال ها انتظار، امام علی به امامت رسیدند. دوران امامت حضرت علی اوج شکوفایی و رشد ایران بود. مردم ایران در این دوره در ناز و نعمت زندگی می کردند. کشور کاملا به آبادنی رسید و بناهای بسیاری در کشور ساخته شد.
تخت جمشید، بیستون، سی و سه پل، چهل ستون و بسیاری دیگر از آثار باستانی ایران در دوران امام علی در ایران ساخته شدند.»

معلوم نیست فرستنده ای میل شوخی کرده یا جدی فرموده! این جمهوری اسلامی آنقدر مزخرفات به خورد همه می دهد که هیچ بعید نیست مدعی شود تخت جمشید و... در زمان «امام علی» ساخته شده است!

 

آدم بايد چه جـــــــوری باشـه؟

اگه سربزير و متفكر و توی خودش باشه، ميگن: افسردگی داره، روانيه، سيماش قاطيه!

اگه بگو و بخند و شاد و شنگول باشه، ميگن: جلفه، دلقكه، هجوه!

اگه چاق و اضافه وزن داشته باشه، ميگن: شكموئه، پرخوره، مال مفت تور كرده!

اگه لاغر و جمع و جور و ميزون باشه، ميگن: كنسه، نخوره، حمال وارثه!

اگه از حقش دفاع كنه و زير بار زور نره، ميگن: جنجاليه، با همه دعوا داره، خروس جنگيه!

اگه از حقش بگذره و گذشت كنه، ميگن: بی عرضه س، حيف نون و دست و پا چلفتيه!

اگه اهل تحقيقات و كتاب باشه، ميگن: اينو، واسه ما شده آقای مطالعه!

اگه با عيالات متحده ش مشكلی نداشته باشه، ميگن: زن ذليله، زن نگرفته، شوهر كرده!

اگه مرد سالار و حرف، حرف خودش باشه، ميگن: انگار كلفت آورده!

اگه دست به جيبش خوب باشه و به مردم كمك كنه، ميگن: پول پارو ميكنه، اهل زد و بنده!

اگه اهل بريز و بپاش و ولخرجی نباشه، ميگن: پولهاشو انبار ميكنه، جون به عزرائيل نميده!

اگه زبون باز و متملق و چاخان باشه، ميگن: معاشرتيه، فوق العاده س، دوست داشتنيه!

اگه راست و درست و بی كلك باشه، ميگن: هيچی نميشه، به درد لای جرز ميخوره!

و بالاخره اگه هر روز ايميل ميزنه نميگن مارو دوست داره به يادمون هست،ميگن :

بيکاره ، معلوم نيست کی کار ميکنه وای بحال اونايی که اين يارو واسشون کار ميکنه !!!!!!


به راستی چه بلایی بر سر ما آمده؟

خواننده گرامی آقای حسین جعفری در نامه ای طولانی  که در آن «مقام معظم رهبری» را نیز مورد خطاب قرار داده است، شکوه و نگرانی خود را چنین بیان می کند:

«آن حرفی را که درپایان این نوشته می خواهم بیاورم، بهتراست همین ابتدا  بنویسم تا هم خیال شما و هم خیال من راحت شده و روشن شود که مقصود و مقصد من ازنوشتن این مطلب چیست.

من اعتراضم به گردانندگان جمهوری اسلامی است و رفتاری که با عده کثیری ازشهروندان ما پیش گرفته اند. رفتاری که حتی شایسته شأن ومنزلت حیوان هم نیست. باورکنید، حقیقت را می نویسم وبه آن عمیقا اعتقاد دارم. کاری که اینها با مردم ایران می کنند، باز تاکید می کنم حقیقتا شایسته حیوان هم نیست. چگونه وجدان ما می تواند بپذیرد که انسانها در کشوری به نام جمهوری اسلامی کتک می خورند و محکوم به خوردن ضربه های شلاق می شوند؟ درقرن بیست ویکم در بسیاری از کشورهای جهان، دیگر نه حیوانات را کتک می زنند نه شلاق.  البته مقصودم از کاربرد فعل "نم یزنند" اشاره ام به مردم سرزمین هایی است که در آن، انسانها حکومت می کنند. دراین سرزمین ها، حتی حیوانات هم احترام و ارزش خود را دارند و معاف از شلاق و کتک خوردن، چه رسد به انسانها.

اگرحیوانات سرتاسرجهان، حتی درعقب افتاده ترین مناطق گیتی را در نظر گیریم، واقعیت آنست که حیوانات از بدو پدید آمدنشان بر روی کره زمین، فارغ ازهرگونه شرایط زیستی، به سبب دلیلی کاملا آشکار، هرگز یکدیگر را شلاق نمی زده اند، ازآنجا که شلاق هم مانند دهها هزار ابزار و آلات آزار و اذیت و شکنجه، از ابداعات همین آدم ابوالبشراست برای نشان دادن خشونت، قدرت و سبعیت خود و مجبورساختن حیوانات به اطاعت اوامر او. این اشرف مخلوقات درحقیقت شلاق را ابتدا برای تأدیب حیوانات نافرمان ساخته و به کارمی برده است. سپس کاربرد آنرا به همنوعانش هم تسری داده است. درحقیقت آدم های حیوات صفت، آنرا علیه انسانها به کار برده اند. اما همان گونه که درابتدای این مطلب نوشتم، امروزه دردنیای متمدن کسی جرات ندارد دست روی حیوانات بلند کرده آزاری به آنان رساند، چه رسد که آنها را با شلاق مورد تنبیه و تادیب قراردهد.  اما در مملکت ما، با کمال تاسف و به یمن عطوفت اسلامی و از تصدق سرحکومتی به نام جمهوری اسلامی، کسانی که ادعا می کنند انسان هستند، انسانهای متمدن را، انسانهای تحصیل کرده را که عالیترین دوره های تحصیلی و تخصصی را در بهترین دانشگاه های دنیا گذرانده اند، علاوه بر انواع و اقسام آزارهای جسمی، جنسی، روانی و محروم ساختن ازبدیهی ترین حقوق انسانی، گاه به سی، پنجاه، هفتاد و دویست ضربه شلاق هم محکوم می کنند. 

آیا کسانی که ادعای رهبری و اداره و مدیریت این جامعه نمونه و منحصربفرد در جهان و درتاریخ، یعنی جمهوری اسلامی را برعهده دارند، هرگز تصورکرده اند هنگامی که انسانی زیر ضربه های شلاق انداخته می شود ، اثر روانی چنین عمل پست تر از اعمال حیوانی، تاپایان عمر درذهن قربانی باقی می ماند وهمین امرچه بسا، سبب پدیدآمدن بیماری های گوناگون روانی درشخص شلاق خورده می شود؟

من از شما مقام محترم ومعظم رهبری سوال می کنم، البته امیدوارم ناراحت نشوید و به دل نگیرید و در صدد تلافی و انتقام برنیایید، چون جایی خوانده ام که تنها خداست که مصون ازهرگونه پرسشی است و نمی تواند مورد سوال قرارگیرد و نیز کسانی که ادعای خدایی می کنند، البته ازمورد سوال قرارگرفتن متغییر می شوند.  اما شکرخدا نه مقام معظم خدا هستند و نه خوشبختانه تاکنون ادعای خدایی کرده اند و نه به حمدالله رفتار و کرداری خداگونه دارند.  از انتقاد هم از قرار استقبال می فرمایند، جایی که به لفظ مبارک فرموده اند: "من حرفی ندارم مورد انتقاد واقع شوم، انتقادهم البته می کنند....". ازاین روی با خیال آسوده و بدون بیم از خشم وغضب وانتقام و رویدادها و حوادث ناگوار و ناگهانی بعدی، ازمقام معظم انتقاد که معاذالله، اما پرسش می کنم آیا هرگز تصورکرده اید اگرروزی وروزگاری پیش آید و حضرت عالی بعنوان مثال، به خوردن هفتاد و پنج ضربه شلاق محکوم شوید، آیا هرگزتجسم فرموده اید پس ازپایان این ضربه های شلاق، فارغ از رنجی که جانتان تحمل کرده است، دچار چه لطمه شدید روحی خواهید شد؟ طبیعی است پاسخ مشخص و کاملا آشکاراست. ازهمین روی مجددا ازمقام معظم جسارتا پرسش می کنم، این چه رسم و شیوه پست تر ازحیوانیست که هنوز درقرن بیست و یکم، با اطلاع و آگاهی شما، بر ما می بایستی جاری شود؟ آیا به این ترتیب خود با دست خویش برتعداد "روانپریشان" جامعه نمی افزایید و دامنه مشکلات اجتماعی خود را از آنی که گرفتارش هستیم گسترده تر نمی سازید؟ این بود آن جامعه ای که نویدش را به ما می دادید؟

آیا هرگز تصورکرده اید مجازات های ما اگر به کلی حذف هم نشود، دست کم می بایستی هماهنگ با دیگر اندامهای جامعه ما شده وهمان سان پیشرفت کرده باشد و با آنان همخوانی داشته باشد؟ درجایی که به جای استر و اسب وسایر چهارپایان ازهواپیمای جت، به جای ذغال و مداد از کامپیوتر، به جای نعره زدن ازبلندگو، حتی به جای شمشیر و تیر و کمان و کمند، از تفنگ و نارنجک و کلاشنیکف و خمپاره و بمب، به جای فرستان شاطر و پیک و کبوتر، از ای میل، به جای نامه از فکس و ای میل و به جای .... استفاده می شود، چرا بایستی این انسانها را با محکوم کردن به ضربات شلاق که ابزاری است متعلق به قرون وسطی، به چنین روز و روزگاری و به چنین بیماری های روانی مبتلا سازیم و چنین جنایت وخباثتی درباره بخشی از مردمان جامعه خود روا داریم؟

آیا این گونه قوانین واین قانون گزاران، ملت ایران را حتی کمتراز حیوانات فرض نکرده اند که شلاق زدن را برایمان به عنوان ماده ای قانونی تصویب کرده و به آن جامه اسلامی هم پوشانده اند تا از هرگونه انتقادی مصون بمانند؟ فرض کنید این یک دستور اسلامی باشد، آیا امروزه به عنوان دیه، فدیه، جزیه، شتر رد وبدل می کنند؟ باز تاکید می کنم امروزه حتی حیوانات را هم کتک نمی زنند. آنوقت فیلم سازی حساس وخلاقی چون نوری زاد را در زندان، درحالی که دستش ازهمه عالم و آدم کوتاه است به قصد کشت به باد کتک می گیرند تا شخصیت او را خردکنند؟ گیرم شخصیت او را و بقیه نوریزاد ها، عیسی سحرخیزها وهزاران انسان گمنام و ناشناس  را خرد کردید و "نور" را از آنان گرفته و آنها را به تاریکی کشاندید، چه چیزی عاید اجتماع ما خواهدشد؟ آیا هنگام آن نرسیده است تا به جای کتک و شلاق و اعدام و حبس های طولانی و وثیقه های سنگین و کمرشکن و ساختن زندانهای گوناگون به فکر چاره ای اساسی باشیم و جامعه خود را، قوانین خود را، رفتار و روش خود را با دیگر جوامع دنیا هماهنگ سازیم؟  چرا از گفتن این حقیقت که قوانین اسلامی به هیچ وجه با خواست های امروزی جامعه متمدن بشری همخوانی ندارد، دچار خشم می شویم و از بیان آشکار آن وحشت داریم و حاضریم گوینده را حتی تا حذف فیزیکی تنبیه کنیم تا مثلا درس عبرتی برای دیگران باشد و  چنین حقایقی را بیان نکنند؟  آیا هرگز اندیشیده ایم چنانچه روزی جامعه ای براساس تعالیم قرآن و براساس آنچه فقها پیشنهاد کرده اند و می کنند ودرتوضیح المسائل خود آورده اند، جامعه ای برآن پایه واساس به وجود آوریم، آن جامعه چه شکل و روش وحشتناکی خواهد داشت که نه به درد این دنیایمان خواهد خورد و نه به درد آخرتمان؟ آیا زمان آن نرسیده است که اقرارکنیم جمهوری به شیوه اسلامی به هیچ وجه با شرایط امروزی همخوانی ندارد و شیوه حکومتی ما هم می بایستی به جای عقب گرد، روبه جلو رفته و با دیگر پیشرفت ها همخوانی داشته باشد؟

اگربه هواپیما، اتومبیل، ترن، تلویزیون، تلفن، رادیو، اینترنت، ماهواره، فکس و.... که همه ازمظاهرتمدن امروزی هستند مجهزشده ایم، اگر قادریم قلب انسان را با قلب انسانی دیگر تعویض کنیم، اگرمی توانیم درکرات دیگرانسان فرودآریم، چرا قوانین مدنی ما، قوانین مذهبی ما با مسائل روز همخوانی نداشته باشد؟ آیا فقهی که در یک هزارسال پیش یکهزارودویست سال پیش، یکهزاروچهارصد سال پیش تدوین شده، پاسخگوی نیازهای امروزی ماهست؟ گرفتاریهای ما را دراعماق اقیانوس ها، ماورای جو، کرات دیگر و.... با افاضات کلینی و ابن بابویه وجامع عباسی شیخ بهایی می توان حل کرد؟ یا این قوانین را نیزمی بایستی با دیدی روشن تر، با ذهنی بازتر با نیازهای روز منطبق کنیم و آنی را که پاسخگوی مشکلاتمان است و معضلات امروزی ما را حل خواهد کرد، تدوین کرده ومورد استفاده قراردهیم؟ آیا زمان آن نرسیده است که با شجاعت وجسارت، این نیاز جامعه را جامه عمل بپوشانیم؟

مجددا بازمیگردم به ابتدای سخن و بازپرسشی دارم زدانشمندان مجلس. آیا هنوز درقرن بیست ویکم باید برای تربیت و تادیب انسانها ازمشت و لگد وشلاق استفاده کرد؟ یادتان هست حتی درهمین ایران عقب افتاده ما، منظورم  آنوقت هایی است که ایران عقب افتاده بود، حال که به یمن امدادهای غیبی، الحمدالله تبدیل به یکی ازابرقدرت ها شده وسرنوشت جهان را تعیین و تبیین می کند، بخشی ازمدیریت جهان باماست وسرنوشت دنیا را رقم میزنیم، منظورم زمان حال نبود، مقصودم آن ایران «عقب افتاده» غیراسلامی است که اگرخاطرتان باشد، تنبیه بدنی را درمدارس هم منع کرده بودند؟ آیا ما به جای پیشرفت دچار پسرفت شده ایم که اکنون درزندان های ما، زندانهای عادی ما و بدترازآن درزندانهای سیاسی ما، با زندانیان سیاسی باکسانی که ازبالاترین بهره های هوشی برخوردارند، دربهترین دانشگاههای جهان تحصیل کرده اند وبالاترین مدارک علمی را دارند، درحالیکه جوامع دیگرآنان را برروی سرخود قرارمیدهند، بهترین جوایز را به افکارآنان، به کردارآنان، به ساخته های ذهنی آنان میدهند، اما ما با آنان بدترازحیوانات مقابله کنیم و آنان را بازجویان وزندانبانان که عده بسیاری ازآنان نادان، عقده ای، محرومان جنسی هستند، به باد ناسزا وکتک وشلاق می گیرند زیرا به آنان اینگونه تلقین شده که این اسیران، غیرازما که به قدرت رسیده ایم وفعلا براسب مراد سواریم،  فکرمی کنند و با راه و روش ما موافقت ندارند؟ تاکی میخواهیم شاهد رونق دانشگاههای اروپا وآمریکا بواسطه کاروخدمت استادان ایرانی دراین مراکزفرهنگی جهان باشیم وخودازآن محروم؟ تاکجا وکی می بایستی نیازهای بیمارستان های اروپا وآمریکا را پزشکان ایرانی تامین کنند؟ خود شاهد هستید که دست کم یکهزارچهره نخبه ودرجه یک ایرانی درسراسردنیا، به صورت سرانگشتی میتوان نام برد که دراغلب زمینه ها ورشته ها موجب اعجاب جهانیان شده اند. چرا این سرمایه های عظیم معنوی را به این آسانی و دودستی تقدیم جامعه جهانی می کنیم درحالیکه بیش از هرکشوری خود، به علم وتخصص وتجربه وسرمایه آنان نیازداریم؟ درهمین یکسال گذشته چندهزارنفررا ازراه مرزهای قانونی وغیرقانونی ایران ازدست دادیم؟ چرا رفتاری با مردم خود پیش گرفته ایم وتعمدا آنها را تشویق به مهاجرت می کنیم؟ آیا این عده ای که مملکت ما را میگردانند، دشمنان قسم خورده کشورماهستند که کمربه ازبین بردن ایران بسته اند تا این آب وخاک را ازنخبه ها و تحصیلکردگان خالی نسازند، دست ازافکارقرون وسطایی خود برنخواهندداشت.  مگردرقرن بیست ویکم میتوان با "علوم انسانی" مبارزه کرد ودانشگاهها را اسلامی کرد. تئوری داروین و تیکو براهه و فلسفه کانت راکنارگذاشت و بازگشت به تئوری آدم وهوا وگندم خوردن آنان و"جابلقا وجابلسا" وانهارشیروعسل  ومسطح بودن کره زمین و...

بازمی گردم به شلاق و شلاق زدن. واقعا برسرجامعه ما چه بلایی آمده است؟ چرا ما ازمقام انسانی تنزل کرده و حتی ازحیوانات وحشی هم حیوان ترو وحشی ترشده ایم؟  کدام حیوان را سراغ دارید که باشلاق سراغ همنوع خود برود؟  کدام حیوان را سراغ دارید که وقتی دید همنوعش به جای شمال راهی جنوب شده است اورا زیر لگد وکتک گرفته و روزگارش را سیاه کند که چرا تو راه مرا انتخاب نکردی؟ ما را چه بلایی به این روزگار وحشتناک انداخته است که گل های سرسبد اجتماعمان را که درجوامع دیگر برآنان قدرمینهند و برصدرمی نشانند، به زندانها برده و درآنجا با آنان این رفتارحیوانی وپست ترازحیوانی را انجام میدهیم؟ آیا اینهم توطئه استکبارجهانی است وآمریکای جهانخوار وسازمانهای مخفی و امنیتی آمریکا واسراییل وانگلیس وصهیونیست ها وبهایی ها؟ یا خودمان ناخودآگاه تبدیل به اسکتبارجهانی شده ایم و با هزینه خودمان کاری را انجام میدهیم که درنوشته ها و نطق هایمان، انجام آنرا به استکبارجهانی ودشمن خارجی وسازمانهای بیگانه ودیگران نسبت میدهیم وتصورمی کنیم آنها مشغول انجام آن هستند؟ نکند استکبارجهانی ازآستین خودمان بیرون زده است؟ چرا ما تبدیل به استکبارجهانی شدیم وکی این تیشه را که به ریشه خود میزنیم، برزمین خواهیم گذاشت وکی ازدست این دشمن نامرئی که تمام کوشش شبانه روزی اش صرف معدوم ساختن مملکت وملت وفرهنگ ماست آسوده خواهیم شد؟ به راستی مارا چه میشود و چه بلایی برسرما آمده است؟ به راستی چه بلایی به سرباغ آمد؟»


چی خواستیم و چی شد!

این هم از خواننده گرامی کیهان م. سعیدی که ظاهرا چیز دیگری می خواست و چیز دیگری به او قالب کردند:

سرتا پای آسمونها
از سر تا ته قصه ی ما
داد زدم خدا کجاست؟!
به داد پاهام برسه!
داد زدم صفا کجاست
مردونگی و شفا کجاست؟
که این نجاست لزج
این بازجوی مگس سمج
به داد ما بی تفاوته
ولی شاید اگر خدا بیاد
نگاشو بر بگردونه


داد زدم آخه خدا
خدای این کتک خورا
مام جزو آدمیزادیم
زیر فشار و بیدادیم
به مام نگاه کن بی وفا
سرتو بالا کن یه هوا


یهو دیدم یک چیزی شد
انگار صدامونو شنید
با رعد و برق پر صدا
خواب رو از چشم آدما
کانگورو کرد و خواب پرید...
بازجوهه پلکاشو درید
با ریش فلفل نمکی
خالی سیاه، خالی سفید
نفس گرفت تو لپاشو
فحش کشید و گفت پاشو
فکر کردی که الکیه؟
شلاق امروز کافیه؟
تازه هوا بارونی شد
دشمن ما فلونی شد
تازه خدای مهربون
ناظر این قپونی شد!


زدم دو دستی تو سرم
ببین چی خواستیم و چی شد


 

حالا اگر گفتید اگر جام جهانی 2010 در نظام مقدس

جمهوری اسلامی برگزار می شد چی می شد؟!

· تمام تیمهای شرکت کننده را مجاب می کردیم تا با نثار دسته گل بر مزار امام خمینی یاد و خاطره امام فقیدمان را زنده نگاه دارند. البته تیمهای دشمن و تیمهای کشورهایی که علیه ما در شورای امنیت سازمان ملل رأی دادند باید قبل از هر مسابقه این عمل را تکرار کنند نا اگر نمی دانند، بدانند که ملت ما دست از آرمانهای خودشان بر نمی دارند.

·  کمیته انظباطی فوتبال ایران "دیوید بکهام" را مشمول منشور اخلاقی دانسته و از نشستن روی نیمکت تیم انگلیس محروم می کرد.

· عده ای اوباش و کاملاْ خودسر، به اتوبوس اعضای تیم امریکاو انگلیس حمله می کردند و اعمال وحشیانه آنها در عراق را محکوم کرده و پرچمهای آنها را با سر دادن شعار "اینهمه لشکر آمده، به عشق رهبر آمده" به آتش می کشیدند تا روحیه مجاهدت در برابر دشمنان را به رخ آنها بکشند که مبادا فکر حمله نظامی به ایران را هم در سر بپرورانند.

· برای بالا بردن روحیه ایثار و شهادت طلبی، در نماز جمعه جهت حملات استشهادی به کاروان تیمهای دشمن ثبت نام بعمل می آمد.

· بخاطر محکوم کردن حملات اسراییل به کاروان صلح و رفتار ددمنشانه آنها در غزه و به پاس قدردانی از رأی ممتنع کشور لبنان در شورای امنیت به قطعنامه علیه ایران، جای کشورمان در این رقابتها را به کشور لبنان می سپردیم.

· برای تیمهای غیر مسلمان هر روز کلاس احکام  طهارت و آموزش نماز برگزار کرده تا در صورت پیروزی در میادین ورزشی بجای حرکات نا شایست، نماز شکر اقامه شود.

· به منظور قدردانی از اقدام شجاعانه کشور برزیل در پرونده هسته ای ایران، مراسمی در مسجد دانشگاه تهران برگزار می کردیم و به همه اعضای تیم فوتبال برزیل یکعدد چفیه به همراه پکیج کامل سخنرانی های آقای رییس جمهور در کشورهای کومور، افغانستان، بولیوی، ونزوئلا، چین، مالزی، اندونزی، سازمان ملل و سازمان خوار و بار جهانی را به آنها هدیه می دادیم و با دادن بیانیه ای نفوذ لابی صهیونیستی در ممانعت از راهیابی تیم ملی فوتبال ترکیه به جام جهانی را محکوم می کردیم.

· رییس جمهور اسلامی ایران بطور کاملاْ سرزده بر سر تمرین ملی غنا حاضر شده و مراتب قدردانی ملت ایران بمنظور حذف تیم امریکا را ابراز داشته و طی مصاحبه ای شکست تیم امریکا از تیم ملی غنا را درس عبرتی برای همه زورگویان عالم می داند و از امریکا می خواهد تا به خواست ملتها  احترام بگذارند. او همچنین طی همین مصاحبه اعلام می دارد که بزودی به همت ایران جام جهانی فوتبال با شرکت کشورهای غیر متعهدها هر ساله برگزار می شود و فیفا هم آنقدر زور بزند تا زوردانی اش جر بخورد. وی همچنین با افسانه خواندن ابداع فوتبال در انگلیس اذعان می دارد که ترکیب کمیته حاکم بر فیفا و نفوذ بریتانیایی تبارها در این کمیته باید تغییر کند.

رییس جمهور  اسلامی ایران همچنین همپای بازیکنان تیم غنا پا به توپ شده و هنر خود در فوتبال را هم به رخ جهانیان می کشد. در پایان هم رییس فدراسیون غنا از ایشان دعوت به عمل آورده تا بعد از دوران ریاست جمهوری تابعیت افتخاری غنا را پذیرفته و در هر پستی که خود تشخیص می دهد بازی کند.

· بمناسبت همزمانی رویداد جام جهانی با ایام ماه رجب و شعبان برنامه های شاد و متنوعی قبل از بازیها تدارک دیده خواهد شد. بدین منظور در هر استادیوم برنامه های سرود و مولودی خوانی توسط بهترین مداحان تهران به اجرا در خواهد آمد.

· در حمله ای که به محل اقامت تیم فوتبال انگلیس توسط دانشجویان خودجوش و همیشه حاضر در صحنه، صورت می گیرد اسنادی بدست می آید که نشان دهنده جاسوسی تیم انگلیس از مراکز هسته ای ایران و سایر مراکز امنیتی بدست می آید. رییس جمهور اسلامی ایران این حرکت دانشجویان را انقلاب سوم می نامد و سرپرست تیم فوتبال انگلیس به جاسوسی، دست داشتن در حوادث بعداز انتخابات و بمب گذاری در حزب جمهوری اعتراف می کند. در پایان هم با رأفت اسلامی به همه اعضای تیم کت و شلوار هاکوپیان هدیه داده و آنها را در اوج اقتدار به کشورشان مسترد می کنیم.

· سرمربی تیم اسلواکی به جرم مصاحبه با شبکه های ماهواره ای VOA و BBC فارسی، رادیو آزادی و رادیو فردا دستگیر می شود.

· برای قهرمان جام جهانی تور ویژه ایران گردی برگزار می شود تا آنها از نزدیک با فرهنگ غنی ملت ایران آشنا شوند. بدین منظور برنامه منحصربفرد بازدید از اماکن متبرکه، امام زادگان سراسر ایران، بقعه بی بی شهربانو، قبرستان ابن بابویه و منزل امام خمینی در خمین، قم و تهران برگزار می شود. همچنین بازدید از منازل مراجع دینی که مورد تأیید جامعه مدرسین حوزه علمیه قم باشند، نیز بصورت ویژه برگزار می شود.

· رییس قرارگاه خاتم الانبیا طی مصاحبه ای رسانه ای گزارش کاملی از درآمد و هزینه کرد ناشی از برگزاری رویداد جام جهانی فوتبال به مردم ارائه می دهد.


و نقطه مقابل آن خواهران پایینی:

من کی هستم؟بلقیس سلیمانی

این متن توشته خانم بلقیس سلیمانی یکی از نویسندگان معاصر است.

من« دوشيزه مکرمه» هستم
وقتی زن ها روی سرم قند می سابند و همزمان قند توی دلم آب می شود

من «مرحومه مغفوره» هستم

وقتی زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابی نمی
بينم
من «والده مکرمه» هستم
وقتی اعضای هيات مديره شرکت پسرم برای خودشيرينی 20 آگهی تسليت در 20 روزنامه معتبر چاپ می کنند
من «همسری مهربان و مادری فداکار» هستم،
وقتی شوهرم برای اثبات وفاداری اش  البته تا چهلم- آگهی وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ می رساند
من «زوجه» هستم،
وقتی شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضی دادگاه خانواده قبول می کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه فقط بيست و پنج هزار تومان بدهد
من «سرپرست خانوار» هستم،
وقتی شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و برای هميشه در ته دره خوابيد
من «خوشگله» هستم،
وقتی پسرهای جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده می گذرانند
من «مجيد» هستم،
وقتی در ايستگاه چراغ برق،اتوبوس خط واحد می ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا می زند
من «ضعيفه» هستم،
وقتی ريش سفيدهای فاميل می خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند
من «بی بی» هستم،
وقتی تبديل به يک شیء ارگائيک می شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس می گيرند
من «مامی» هستم،
وقتی دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازی می کند
من «مادر» هستم،
وقتی مورد شماتت همسرم قرار می گيرم چون آن روز به يک مهمانی زنانه رفته بودم و غذای بچه ها را درست نکرده بودم
من «زنيکه» هستم،
وقتی مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشت ماشينش در پارکينگ می شنود
من «ماماني» هستم،
وقتی بچه هايم خرم می کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم
من «ننه» هستم،
وقتی شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم می کنم و نوه ام خجالت می کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها می گويد من خدمتکار پير مادرش هستم
من «يک کدبانوی تمام عيار» هستم،
وقتی شوهرم آروغ های بودار می زند و کمربندش را روی شکم برآمده اش جابه جا می کند
من «بانو» هستم،
وقتی از مرز پنجاه سالگی گذشته ام و هيچ مردی دلش نمی خواهد وقتش را با من تلف بکند
من در ماه اول عروسی ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمی، عزيزم،عشق من، پيشی، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم
من در فريادهای شبانه شوهرم، وقتی دير به خانه می آيد و چند تار موی زنانه روی یقه کتش است و دهانش بوی سگ مرده می دهد، «سليطه» هستم
من در محاوره ی ديرپای اين کهن بوم ؛«دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيری، لکاته و....»هستم
دامادم به من «وروره جادو» مي گويد
حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفی صدا مي زند
من «مادر فولادزره» هستم، وقتی بر سر حقوقم با اين و آن می جنگم
مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفی می کند
تف به این فرهنگ نکبت...


و راه حل موقت برای این خواهران پایینی

خواهرانی که نگران «خیانت به قرآن» و نه چیز دیگر هستند، به آستان قدس رضوی مراجعه کنند که نرخ «وفاداری به قرآن» را نیز اعلام کرده است. برای اطلاعات بیشتر روی نرخ های بالا کلیک کنید تا شرح کامل آن را (نسخه پی دی اف) بخوانید.


این خواهران واقعا مطمئن اند موضوع

فقط «خیانت به قرآن» است؟!

در جای دیگر غیر از «ایران» خیانت به کجا و چیست؟!


طرفداران ساندیسی رژیم را در خارج کشور بشناسید و بشناسانید!

«اعتراض سبز» وبلاگی برای افشای ساندیسی ها!

اول این نامه را که از سوئد رسیده بخوانید:

«چند روز پیش بعضی از سایت های ایرانی عکسی رو منتشر کردند که یک نماینده ایرانی تبار حزب محافظه کار سوئد را در همایش بزرگ ایرانیان در ایران نشون می داد.  تعداد این عکس ها رسید به سه و شاید بیشتر هم بشه. عکس ها را می تونید در نشانی زیر در اینترنت ببینید. اون آقای ماشالله چاق و چله ای که در عکس اول و دو تا عکس آخر هست و کراوات سرخ با راههای آبی داره اسمش رضا خلیلی دیلمی ست و نماینده مجلس قانونگزاری در سوئد:
http://www.stockholmian.com/news/persiska/2010/08/015_encrypt.htm
 
جناب خلیلی دیلمی فکر نمی کرد که خبرگزاری فارس ازش عکس بگیره و عکسها برسه سوئد. دیروز که عکسها در سایت استکهلمیان و بعد در سایت کانون زندانیان سیاسی منتشر شد، ایرانی ها تعداد زیادی ایمیل نوشتند به سایر نمایندگان مجلس از حزب محافظه کار. از جمله خود من هم نامه نسبتا مفصلی نوشتم در اعتراض به این قضیه. بعد از منبع مطمئنی شنیدم که گروه پارلمانی حزب محافظه کار جلسه اضطراری تشکیل داده و جناب خلیلی رو بازخواست کرده. جناب خلیلی اول اصلا انکار میکنه که در ایران بوده ولی وقتی عکسها رو می بینه یادش میاد که ایران بوده.
بعد از اون ایشون به ایمیلی که خود من زده بودم، ج&