|
با بخش آگهی تماس بگیرید تا کیهان لندن امکان برقراری ارتباط با مخاطبان شما را در سراسر جهان فراهم آورد |
تأسیس در تهران سوم خرداد 1321 تأسیس در لندن اول ژوئن 1984 Kayhanonline-London |
برای کیهان خودتان عکس و خبر بفرستید نظر خود را با ما در میان بگذارید نه تنها خبر بلکه لابلای سطور را در کیهان لندن بخوانید کیهان لندن را مشترک شوید تا همراه هفتگی و همیشگی شما باشد |
| کیهان لندن 1393- 20 بهمن 1390- 9 فوریه 2012 |
|
با پستچی و ستون پست کیهان لندن مکاتبه کنید بگویید و بشنوید بپرسید و پاسخ بگیرید
|
یادداشت هفته احمد احرار
تا چه کند با سرِ تو روزگار
از حکایات عجیب و عبرتآموز تاریخ، سرنوشت کسانی است که حاکم ظالمی را بر
مسند اقتدار مینشانند بهخیال آن که در قدرتش شریک خواهند بود اما در
نهایت امر:
یکی بچّۀ گرگ میپرورید
چو پرورده شد خواجه را بردرید
آقای رفسنجانی بود که وقتی آیتالله خمینی سرش را بر زمین گذاشت آستین بالا
زد و با جعل حدیث و انواع ترفند، رفیق حجره و گرمابۀ خود، آقا سید علی
حسینی خامنهای را رخت امامت پوشاند و بر مسند ولایت نشاند.
آقای خامنهای واجد شرایط مقرر در قانون اساسی جمهوری اسلامی برای احراز
مقام رهبری نبود. خودش هم این را میدانست و ابتدا رغبت بهقبول آن نداشت.
اما رفسنجانی، هم او را و هم خبرگان را قانع کرد که مصلحت نظام در چنین
گزینشی است و حجتالاسلام خامنهای را بهعنوان «فقیه عادل و با تقوی، آگاه
به زمان، شجاع، مدیر و مدبّر که اکثریت مردم او را به رهبری شناخته و
پذیرفته باشند» (اصل پنجم قانون اساسی) جانشین امام زمان در عصر غیبت وی
کرد.
متقابلا آقای خامنهای بر درجات رفسنجانی افزود و تا چندی او بهمعنای کامل
کلمه شریک قدرت و مشیر و مشار «رهبر» شمرده میشد. اما سرانجام زمان جدایی
فرا رسید و بهحکم آن که یک شمشیر به دو کمر بسته نمیشود، مقام معظم رهبری
صیغۀ «هذا فراق بینی و بینک» را جاری کرد.
احمدمیرزا عضدالدوله، در «تاریخ عضدی» داستانی از
مکالمۀ برادرش محمدعلی میرزا دولتشاه (جدّ خاندان دولتشاهی) با سرسلسلۀ
قاجاریه نقل میکند بدین مضمون: «در سن طفولیت با حضرت خاقان شهید،
آقامحمدشاه، که مردمان شصتسالۀ آزموده
نمیتوانستند تکلم کنند، سؤال و جوابی
کردهاند که محل حیرت است. شاه شهید وقتی به او فرمودند این شمشیر مرصع را
اگر به تو بدهم چه میکنی؟ در نهایت جلادت عرض کرد یک شمشیر به دو کمر بسته
نمیشود، گردن شما را میزنم و شمشیر را به کمر میبندم. خاقان شهید بههم
برآمدند و در آن روز مادر نوروزخان ایشیکآقاسیباشی که از نسوان محترمۀ
قاجاریه بود اگر شفاعت نمیکرد محققاً شاه شهید آن طفل را میکشت... »
پس از کشته شدن آقامحمدخان، برادرزادهاش فتحعلیشاه بر تخت سلطنت نشست و
تا مدتی حاج ابراهیم خان کلانتر را در مقام صدارت باقی گذاشت و بر اعتبار و
اقتدارش افزود تا روزی که تشخیص داد یک شمشیر به دو کمر بسته نمیشود و از
خواتین محترمۀ قاجاریه هم کسی نبود که شفاعت کند و صدر اعظم مقتدر را از
بلا برهاند.
سرگذشت حاجی ابراهیم خان کلانتر شنیدنی است.
حاجی ابراهیم خان که بهروایت تاریخنویسان «یکی از رجال باهوش، با
استعداد، مدبّر و با لیاقت ایران و در حدّ خود از نوابغ ایران بوده است»
ابتدا کلانتر شیراز و مشیر و مشار سلسلۀ زندیه بود ولی در خفا با
آقامحمدخان ارتباط برقرار کرد و هنگامی که لطفعلیخان زند برای جنگیدن با
خان قجر به اصفهان رفته بود، رؤسای زندیه را در شیراز دستگیر و زندانی کرد
و دروازۀ شهر را به روی آقامحمدخان و لشکریان او گشود.
سرجان ملکم، سفیر انگلیس در تاریخ خود مینویسد: «در
صحبتهایی که مابین مؤلف و حاجی ابراهیم در این باب اتفاق افتاد، همیشه
حاجی میگفت یکی از مقاصد کلی وی از این حرکت،
استخلاص
مُلک بود از صدمات جنگهایی که متّصل بر سر سلطنت برپا میشد و هیچکس هم جز
معدودی از سپاهیان دزد و دغل باک نداشت از این که زندی بر تخت باشد یا
قجری. لکن همه طالب بودند که ایران بزرگ و قوی و آرام باشد...»
اقوی دلیل رفسنجانی برای جلب حمایت خبرگان و بر تخت نشاندن خامنهای همین
بود که اگر چنین نکنیم یا باید آیتالله مشکینی را بهعنوان اعلم علما و
افقه فقها بهجای خمینی بنشانیم و همه میدانیم که این آخوند چه لعبتی است؛
یا اختیارمان را بهدست شورای رهبری بسپاریم که آن دیگر مصیبتی است و مقدمۀ
جنگ و جدال داخلی.
حال، بشنوید از پایان کار و مآل احوال حاج ابراهیم کلانتر.
میرزا فضلالله شریفی حسینی در «تاریخ ذوالقرنین»
مینویسد: «پس از چهار سال وزارت و خدمت به آقامحمدخان و چهار سال صدارت در
آغاز دورۀ فتحعلیشاه، چون برادران و پسران حاجی ابراهیم خان هر یک در
شهرستانی حکمران بودند برحسب امر اعلی، چنین تدبیر کردند که در روزی معین
حاجی و متعلقانش هرجا هستند اسیر بند و گرفتار کمند قهر خاقان ظفرمند
(فتحعلیشاه) گردند. کسان معتمد به اطراف و ولایات فرستادند و در روز
غرّه شهر ذیحجّه 1215 حاجی و کسانش را زنجیر
سیاست بر پا نهادند. اوضاعی که سالیان دراز چیده بودند در یک روز برچیده شد
و بنای شوکتی که چون بنای شوکت آل برمک، سر بر فلک کشیده بود در لمحهای به
قعر سَمَک (ماهی) رسید. فاعتبروا یا اولیالابصار!»
بهروایت میرزا حسن فسائی «چون مراتب عزت او از آل برمک گذشت... در غرّه
ذیحجه، جناب حاجی ابراهیم خان را بازداشتند. هر دو چشم جهانبینش را کندند
و زبانی که در این وقت بهجای عجز و لابه بر زیان خویش زبانهکش بود قطع
نمودند، پس آن جناب را با زن و فرزند در قزوین، در طالقان منزل دادند و هم
در آنجا به جهان دیگرش فرستادند. و برادران و فرزندان و منسوبانش هم در
غرّه ماه همین ذیحجه، هر یک در بَلَدی که بود، یا فارغ از رنج دنیایی یا
گرفتار درد نابینایی گردید چنان که عبدالرحیم خان و محمدحسینخان و میرزا
محمدخان را کشتند و اسدالله خان و حسن خان پسر عبدالرحیم خان را کور کردند
و میرزا علیرضا پسر جناب حاجی را از زیور مردی انداختند و...»
فاعتبرو یا اولیالابصار!
نادرهپیری ز عرب، هوشمند
گفت به عبدالملک، از روی پند
زیر همین گنبد و این بارگاه
پای همین مسند و این جایگاه
بر سپری چون سپر آسمان
غیرت خورشید، سری خونچکان
سر که هزاران سر و افسر فدا
صاحب دستار رسول خدا
بودم و دیدم که ز ابن زیاد
دید و چهها دید که چشمم مباد
باز بهچندی سرِ آن بدسیر
بُد برِ مختار بهروی سپر
باز که مصعب سر و سردار شد
دستخوش او سرِ مختار شد
وین سرِ مصعب بهتقاضای کار
تا چه کند با سرِ تو روزگار
□□□
تکفروشی کیهان در فروشگاه های ایرانی
□□□
اشتراک کیهان:
کیهان را مشترک شوید |
| © Kayhanlondon 2000-2012 U.K. London |