|
با بخش آگهی تماس بگیرید تا کیهان لندن امکان برقراری ارتباط با مخاطبان شما را در سراسر جهان فراهم آورد |
تأسیس در تهران سوم خرداد 1321 تأسیس در لندن اول ژوئن 1984 kayhanonline-London |
برای کیهان خودتان عکس و خبر بفرستید نظر خود را با ما در میان بگذارید نه تنها خبر بلکه لابلای سطور را در کیهان لندن بخوانید کیهان لندن را مشترک شوید تا همراه هفتگی و همیشگی شما باشد |
| مرداد 1388 |
|
با پستچی و ستون پست کیهان لندن مکاتبه کنید بگویید و بشنوید بپرسید و پاسخ بگیرید
|
رویدادهایی از مشروطه (2)
نوشته احمد احرار
در شماره پیش خواندید که:
روز سهشنبه 23 جمادیالاول 1326 هـ . ق (دوم تیرماه
1287 شمسی/23 ژوئن 1908) محمدعلی شاه قاجار مجلس شورای
ملی را به توپ بست. شکستن قلم روزنامهنویسان،
حتی بیش از بستن زبان وکلای مجلس هدف این کودتا بود.
در مذاکراتی که قبل از توسل به قوای نظامی بین دربار و مجلس جریان داشت،
مجلسیان خواستار آن بودند که شاه تنی چند از اطرافیان فتنهگر خود را کنار
بگذارد و متقابلاً شاه، خواهان شکستن قلم چند روزنامهنگار و بستن دهان چند
وکیل و خطیب تندزبان بود. از وکلا تقیزاده، از خطبا ملکالمتکلمین و سید
جمالالدین اصفهانی و از روزنامهنگاران میرزا جهانگیرخان مدیر صوراسرافیل،
سلطانالعلما مدیر روحالقدس و سید محمدرضا شیرازی مدیر مساوات در لیست
سیاه شاه قرار داشتند.
پس از به توپ بستن مجلس، صوراسرافیل و ملکالمتکلمین و روحالقدس گرفتار
شدند و در باغشاه بهقتل رسیدند. سیدجمالالدین در بروجرد بهدام افتاد و
کشته شد. تقیزاده و دهخدا جان بهدر بردند و در سفارت انگلیس تحصن گزیدند
و در پی مذاکراتی که بین دولت و سفارت صورت گرفت، اجازه یافتند از ایران
خارج شوند.
مساوات مدتی ناپدید بود اما بخت آن داشت که زنده از ایران خارج شود و بار
دیگر در بازگشت به وطن دست به قلم ببرد و روزنامه منتشر کند.
تقیزاده داستان فرار از مهلکه و تحصن در سفارت و مهاجرت به فرنگ را چنین
مینگارد: «مخبرالسلطنه به کسی روایت کرد که محمدعلی شاه گفته بود مرا
بگیرند و قسم خورده بود با دست خودش مرا بکشد. همان طور آنجا وحشت
داشتیم... گفتیم کجا برویم و پناه ببریم؟ عقل ما به جایی نمیرسید. مرحوم
(سید عبدالرحیم) خلخالی که مدتی در رشت بود و با همۀ رشتیها روابط داشت
گفت حاجی سید محمود رشتی در خیابان عینالدوله منزل دارد. بفرستیم منزل او،
اگر به ما جا میدهد برویم آنجا. فرستادیم، در خانهاش نبود. گفتند رفته
است، کسی نیست. از آنجا ناامید شدیم. شاید هم این از اتفاقات عجیب باشد
زیرا او خودش از مستبدین بود. چهبسا ممکن بود ما را تسلیم بکند.
باز در پی چارهجویی بودیم که چه کار کنیم. نظر بر این شد برویم حضرت
عبدالعظیم و یک طوری خود را به آنجا برسانیم. غیر از این راهی بهنظر
نرسید. صحبت آمد بلکه خود را به یکی از سفارتخانهها برسانیم. من حتی یک
نفر فرنگی نمیشناختم. دو سال بود در مجلس بودیم، از فرنگیها دوری
میکردیم. غیر فرنگی، یکی میرزایانس ارمنی که بعدها وکیل ارامنه شد، یکی هم
اردشیر جی زردشتی تبعۀ انگلیس خاطرم آمد. گفتیم شاید یکی از این دو نفر در
این روز مبادا بهدرد ما بخورند... کاغذی نوشتیم. گویا خطش را دهخدا نوشت.
کاغذ و قلم پیدا نمیشد. آخر از کاغذ کله قند زیر نمد بریده نوشتیم. مخاطبش
معلوم نبود. نوشتیم ما چند نفر هستیم در خطر، میخواهیم بدانیم ممکن است به
ما پناه بدهید. دادیم به میرزا علیمحمدخان تربیت که جوانی رشید و نترس
بود، که میرزایانس یا اردشیر جی را پیدا کند و بهوسیلۀ یکی از آنها، آن را
به یکی از سفارتخانهها برساند. رفت، برنگشت. ناامید شدیم.
هوا تاریک شد. گفتیم برویم شاهعبدالعظیم. اسبابها را جمع کردیم و
میخواستیم برویم که یکمرتبه در بهشدت هرچه تمامتر زده شد. دهخدا رفت در
را باز کرد. دیدیم میرزا علیمحمدخان با عجله وارد شد. گفت حتی یک ثانیه هم
معطل نشوید. قزاقها میآیند. او اردشیر جی را پیدا نکرده بود. رفته بود
سفارت انگلیس. غلامها گفته بودند هیچکس نیست، به قلهک (محل تابستانی سفارت
انگلیس) رفتهاند. گفته بودند چه میخواهید؟ گفته بود کاغذی دارم به یکی از
انگلیسیها بدهم. در شهر از اعضای سفارت کسی نبود. آن روز که صدای تفنگ و
توپ را شنیده بودند ماژور استوکس (آتاشه میلیتر) سفارت از قلهک آمده بود
شهر و روی وظیفه رفته بود جلو مجلس. برگشته بود به سفارت که عصری برود
بالا.
میرآخور رئیس غلامهای سفارت رفته بود به آتاشه میلیتر که در حمام بود مطلب
را گفته بود. او فارسی میدانست. کاغذ را همانجا گرفته و خوانده بود. گفته
بود برو بگو بیایند. گویا به قلهک تلفن کرده بود. اجازه داشتند که فقط در
هنگام خطر فوری کسی که جانش به خطر بیفتد به سفارت راه بدهند.
روسها روی این موضوع بعداً پیچیدگی کردند (دولت تزاری روسیه از محمدعلی شاه
حمایت میکرد) و به سفارت انگلیس شکایت کردند. نامبرده خوشبختانه خیلی ضد
روس بود. گویا کسی را هم از غلامان سفارت همراه میرزا علیمحمدخان فرستاده
بود. کار خوب دیگری که میرزا علیمحمدخان کرده بود این بود که شاپوی او را
گرفته گذاشته بود سرش. شاپو آن وقتها علامت فرنگی بود. بعد میرزا
علیمحمدخان خواسته بود درشکه بگیرد پیدا نشده بود. درشکه یک قران بود. آخر
یک تومان داده و درشکهای را آورده بود. اصرار داشت نیم دقیقه هم دیر نشود.
عجله کرده سوار شدیم. من و مرحوم خلخالی نشستیم. مرحوم دهخدا اخلاق خیلی
غریبی داشت. گفت تا برادرم یحیی خان با ما نیاید من نمیروم. برادر او
میتوانست آزادانه در کوچه و بازار گردش بکند و هیچ خطری او را تهدید
نمیکرد. ولی او به هیچ وجه حاضر نشد تا مجبور شدیم یکی دو نفر را جا
گذاشته او را برداریم. من که از همه بیشتر در خطر بودم در جلو نشستم. میرزا
علیمحمد خان در کنار درشکهچی نشست و شاپو را بر سر خود گذاشت... از خیابان
منوچهری فعلی به سفارت انگلیس رسیدیم. همه جا تاریک بود. در همه چهارراهها
قزاقها بودند. جایی رسیدیم، قزاقی آمد جلو و کبریت کشید ولی ملتفت ما نشد.
شاید شاپوی میرزا علیمحمدخان مانع بود که خیال بد دربارۀ ما بکند... در
سفارت انگلیس روی علفهای باغ نشستیم. شام نخورده بودیم. مستخدمی داشتند.
صدا کردیم که کمی نان برای ما بخرد. گفت نانوا بسته. پول دادیم، نان بیات و
پنیر خریدند، خوردیم... فردا صبح که در سفارت باز بود عدهای از مردم از
ترس جان آمدند. دولت و شاه ملتفت نشدند جلو بگیرند. تا ظهر گویا هفتاد نفر
از کسبه و مشروطهطلب متفرقه آمدند تا بالاخره فهمیدند و کاغذ نوشتند و
اعتراض کردند. انگلیسیها حوالی ظهر درها را بستند و دیگر کسی را راه
ندادند. الاّ یک نفر که از راهآب آمد. او بهاءالواعظین بود که با لباس
مبدل آمد. انگلیسیها خیلی مراقبت کردند که دولتیها نفهمند کیها در داخل
سفارت هستند...
اطراف سفارت را قزاق محاصره کرد. انگلیسیها از این بابت خیلی متغیّر شدند.
پروتست به دربار فرستادند و به لندن تلگراف کردند. محاصره شدت پیدا کرد...
دو سه روزه آمده بودیم، بیست و چند روز ماندیم. کاغذ نوشتند و اصرار کردند
قزاق و سوار را بردارید، نشد. آخر به غیظ افتادند و اولتیماتوم دادند.
اولتیماتوم بدون مدت که اولاً سرباز و قزاق را فوراً از اطراف سفارت
بردارید و برای رفع توهین، دولت با لباس رسمی توسط وزیر امور خارجه معذرت
بخواهد و همچنین شاه توسط وزیر دربار. فوراً قبول کردند. وزیران خارجه و
دربار با لباس رسمی آمدند عذرخواهی کردند و مذاکره راجع به متحصنین شروع
شد...
انگلیسیها گفتند تأمین بدهید. محمدعلیشاه گفت تأمین میدهم بهشرط این که
شش نفر را از ایران بیرون کنند و چهار نفر به ولایات خودشان بروند. اول
میگفتند که تا ده سال. اینها چانه میزدند. آخر در مورد من یک سال و نیم،
دربارۀ بقیه یک سال شد. این شش نفر اینها بودند: مرحوم دهخدا، معاضدالسلطنه
(پیرنیا)، صدیق حرم که خواجه دربار محمدعلیشاه بود، مرتضی قلی خان نائینی،
بهاءالواعظین. چهار نفر دیگر که قرار شد از طهران به ولایات خودشان بروند
عبارت بودند از: سید عبدالرحیم خلخالی و برادر من (جواد) و امیرحشمت
(نیساری) و برادرش.
مذاکره شد که برای ماها که باید برویم تا رشت و انزلی، دولت درشکه بدهد.
انگلیسیها گفتند اینها که میروند، بعضیها زندگانی هم ندارند، بایستی به
آنها پول داده شود. معاضدالسلطنه گفت من چیزی نمیخواهم، دویست تومان از
دولت طلب دارم آن را بدهند. او رئیس انجمن آذربایجان و قبلاً کنسول ایران
در باکو بود. حسن شهرت داشت و همیشه کمک کرده بود.
محمدعلیشاه گفته بود من به همۀ اینها (جمعاً) پانصد تومان میدهم. آنها
ایراد کردند که کم است. صحبت زیاد شد تا این که معاضدالسلطنه را علیحده
کردند. ماندیم ما پنج نفر. برای پنج نفرمان نهصد تومان دادند به سفیر،
تقسیم میکردند. اول از آن سیصد تومان خواستند به من بدهند، گفتم من
نمیخواهم. پول محمدعلیشاه را نگرفتم. ظاهراً پنج تومان هم نداشتم. گفتم
مقداری را به دهخدا بدهند. سیصدتومان به او دادند. صد و بیست و پنج تومان
هم به مرحوم خلخالی. یکی از آنها که به سفارت انگلیس رفته بودند صدیق حرم
خواجۀ خود شاه بود. محمدعلیشاه از این بابت خیلی عصبانی بود. میگفت این
آدم را من خریدهام. ملک من است. چطور او را پناه دادهاید؟»
تقیزاده و معاضدالسلطنه از طریق روسیه به انگلستان رفتند. دهخدا درپاریس
اقامت گزید و اما سیدمحمدرضا مساوات همچنان ناپدید بود.
□□□ اشتراک کیهان: کیهان را مشترک شوید |
| © Kayhanlondon 2000-2009 U.K. London |