|
با بخش آگهی تماس بگیرید تا کیهان لندن امکان برقراری ارتباط با مخاطبان شما را در سراسر جهان فراهم آورد |
تأسیس در تهران سوم خرداد 1321 تأسیس در لندن اول ژوئن 1984 Kayhanonline-London |
برای کیهان خودتان عکس و خبر بفرستید نظر خود را با ما در میان بگذارید نه تنها خبر بلکه لابلای سطور را در کیهان لندن بخوانید کیهان لندن را مشترک شوید تا همراه هفتگی و همیشگی شما باشد |
| کیهان لندن 1317 - 7 مرداد 1389- 29 ژوییه 2010 |
|
با پستچی و ستون پست کیهان لندن مکاتبه کنید بگویید و بشنوید بپرسید و پاسخ بگیرید
|
برزو پناهی
آسوده بخواب، ما بیداریم...
من از آن پنجرهای که محمد
رضا شاه پهلوی در واپسین
زندگانیاش در قاهره به رود ِ نیل
نگریست، نیل را دیدهام. دیدهام نیل روان را. دیدهام، رود
هزاران ساله را که
شاهد بوده است برآمدگان و رفتگان بسیار فاتحان و شکست خوردگان را.
نیل را دیدهام با پرسشی
برخاسته از جان که «او» در
واپسین نگاههایش به جهان به چه میاندیشید؟
گذر کرده است نیل، سالیان سال. قرن پس از قرن گذر کرده است
این شط پرجلال ِ تاریخ.
گذر کرده است بر ظالمان و مظلومان. اما از
آن پنجرهای که من مینگریستم،
گذر ِ نیل در نگاه او، او که عمر نهاد بر اعتلای سرزمین و مردمانش
چه تعبیری داشت؟
در چشم او که میخواست سرزمینش، در شتاب جهان نو، جایگاه شایستۀ
تاریخش را بیابد، برای مردمانش،
زن و مرد، بزرگی پایمال شدۀ قرنها را
باز بسازد، کودکانش به وطنی پای بگذارند، با آیندهای روشن و
شادمان، گذر این رود جلیل چه جلوهای داشت؟
هر کداممان بدیها دیدهایم از نزدیکانمان، از کسانی که به آنان مهر
ورزیدیم. نامردمی دیدهایم از کسانی که روزگارانی
دوستیشان را زندگی کردهایم. افسرده شدهایم به هنگام کژیها و
ناسپاسیهاشان. اما محدود بوده است، یکی
بوده است، دوتائی شاید؛ خانوادهای از نزدیکان نیز. اما او که مهر
ورزیده بود به ملتی، به رفاهش
کوشیده بود با آرزوهائی
بزرگتر برایش، اکنون ایستاده
در کنار این پنجره با نگاهی
بر نیل و میشنود که اینچنین در وطنش، همان مردمان
مرگ او را میخواهند، گذر نیل را چگونه میبیند؟
در واپسین نگاه او به نیل، هنگامی که میاندیشید دانشگاههای بهخون دل
فراهم شدۀ ایران، فرنگ رفتههای دوران او، کارگرانی که زندگیشان در مسیر
رفاهی روز افزون به حرکت بود، زنان آزاد شده از
قفس فتوای
ملایان، به فریبی، مرگ او را فریاد میزنند، روانیِ جاودان این رود
عتیق، چه تعبیری داشت؟
«پهلوی» تنها سلسله در تاریخ ایران است که بی هیچ قتل و کشتار بر سر کار
آمد. نخستین سلسله در تاریخ
مرز و بوم کهن است که با رأی
مجلس، گیرم که مجلسی نه چندان برخاسته از انتخاباتی که باید، جایگزین سلسلۀ
پیشین شد.
چگونه است آنانکه در همین یک سال اخیر اینهمه سینه چاک دادهاند برای
حمایت از انتخابات سال پیش، انتخاباتی در محدودۀ تصمیم شورای نگهبان
قانون فقیه، به اهمیت این نقطۀ عطف در تاریخ ایران اشارهای نکردهاند و
همراه نشدند با آن پدر و پسر که هیچ، دشنام نثار نخستین کردند و مرگ پسر را
خواستند. مصیبتبارتر اینکه همراه شدند با «هیچ» آنکه فرشتۀ از در
درآمدهاش خواندند.
در واپسین دم زندگانیاش، پسر آن مرد بزرگ، ایستاده
کنار این پنجره با قامتی تکیده
اما سر افراز از کارنامهاش در برابر تاریخ. کارنامهای از آبادانی
ایرانزمین، با آرزوهای فرصت نیافته؛ کمترینشان، «میخواهیم ایران ژاپن
خاورمیانه شود».
و نماند تا ببیند فرزندانش، فرزندان سرزمینش، در ژاپن به دریوزگی
افتادهاند. به چه میاندیشید او در این واپسین نگاه، از این پنجرۀ رو به
نیل روان؟
سی سال گذشته از آخرین نگاهش بر نیل. خفته در خاک گرامی مصر. سی سال پس از
او، مردمانش با کارنامهای سراسر رنج. انگار هم امروز است سخن فردوسی از
زبان ایرانیان ِ پس از «شاه»: بسی رنج بردم در این سال سی...... و عجم،
ایرانیان بر دار شدند، تیرباران هم. بر سر دختران و پسرانشان زدند. نفتشان
را به دلار بلعیدند. رخانی زرد یافتند ایرانیان از گرسنگی. آن آمده با
احساس «هیچ» حکم به مصادرۀ ایران داد از روز نخستِ تکیه زدن بر تخت کیانی
سرزمین کهن. مصادره کردند ایران را، شادی ایرانیان را، لبخند را از لبان
مردمان، زندگانی را. هر آنچه را ساخته شده بود با همراهی و همدلی آن پدر و
پسر و مردمانشان، ویران کردند. استادان و معلمان را به زندان افکندند و
قاریان و ملایان را به جایشان نشاندند. بساط داد و دادگستری را بر چیدند و
دار و سنگسار را گستردند.
سی سال از آخرین نگاه او به نیل میگذرد و
در این سالها نسلهائی تازه
در ایرانزمین چشم گشودند. ندیدهاند دوران او را؛ اما پرسان از
پدران خویش که شما را چه شد که چنین کردید؟ چه شد شما را که بهتباهی
زندگانی خویش برخاستید و به
قتل خویش؟
شما را چه شد که میهن خویش را اینچنین به «هیچ»گوئی واگذاردید که در همان
یورش نخست، در خرداد 1342 با حقوق
زنان به مخالفت برخاسته بود
و با برخورداری کشاورزان
از حق مالکیت زمین؟
شما را چه شد که ما را،
فرزندان خویش را به چنین روزی
افکندهاید، بی امنیت در حال و بی آیندهای در وطنمان؟
او را که «دیو» خواندید و گریان
از خانهاش، ایران راندید چه کرده بود با شما جز تلاش برای
شادیتان، رفاه و امنیت تان؟
و آن را که «فرشته» خواندید
مگر نخوانده بودید که در مکتوباتش گفته بود «فقیه» «نماینده خداوند بر زمین
است و حاکم بر جان و زندگانی
همگان؟
مگر نخوانده بودید که قرنها پیش از شما «ناصر
خسرو» هشدار داده بود:
از شاه زی فقیه چنان بود رفتنم
کز بیم مور در دهن اژدها شدم
شما را چه شد که قرنها پس از ناصر خسرو، در قرن بیستم، ایران را به
«فقیه» واگذاردید؟
برکشید
جامه از جهان در پی واپسین نگاه به نیل جاودانه روان.
نماند تا ببیند دختران وطنش، آنسوی خلیج فارسی که او همواره فارس بودن آن
را بر جهان یادآور شد، بستر
آرای فرزندان شیوخی شدهاند که
به روزگار او صف میبستند به احترام بزرگی ایران.
بهیاد میآورد، شاید به یاد میآورد هشداری را که در آخرین مصاحبۀ
مطبوعاتیاش در رامسر داده بود: «ما وعدۀ تمدن بزرگ میدهیم اما اینان وعدۀ
وحشت بزرگ.»
و
نماند تا ببیند وحشت بزرگ را. بر
دار رفتن هزاران فرزند وطنش را، بهغارت رفتن سفرۀ مردمانش، خوار شدن
ایرانش را، آوارگی دختران و
پسرانش را.
بهیاد میآورد، شاید بهیاد میآورد این گفتهاش را که: پس از من منطقه
روی آرامش نخواهد دید.
و
نماند تا ببیند که منطقه هنوز هم روی آرامش ندیده است و ایرانش در تیررس
تیرهروزیهای بیشتر از طمع حاکمان و مردمان خواهان مرگ او.
بهیاد میآورد، شاید به یاد میآورد، این فرمان آخرینش را به ارتش با خون
دلساختهاش که «بر مردم آتش نگشائید،
من نمیخواهم تخت
پادشاهی فرزندم بر خون مردمانش بنا نهاده شود»
و
نماند تا ببیند در همۀ سالهای پس از او تا به امروز، برآمدگان از انقلاب
بهروی فرزندان وطنش آتش گشودند و دخترش، «ندا» را در زیر آفتاب تابان بر
ایرانزمین، به گلوله بستند.
به نیل مینگرد در واپسین دم حیات. به تاریخ وطنش میاندیشد، شاید به کوروش
که انسان را ارج مینهاد و زندگی را. به سربازان هخامنشی
میاندیشید شاید، که زمانی گذر
کرده بودند از نیل در فتح مصر. به آرزوهائی که از پدر وام داشت در ساختن
ارتش. به امیرانی که بر بام مدرسه علوی تیرباران شدند. به ارتشی که
تار و مارش کردند، بر
آمدگان از انقلاب.
به
آرزوهای برباد رفته و حیران از اینهمه فریاد مرگ. خواستن مرگ او از زبان
همانان که دوستشان میداشت و هیچ نخواسته بود
برایشان جز سر افرازی و رفاه.
و مرگ نه از خواست فریاد
کشان، که از کاهش جان و تن میرسد از راه. جان و تنی شکسته از
اندوهی به وسعت ایران. چشم فرو میبندد آخرین شاه ایران در کنار
نیل.
کسی از تبار مصریان قدیم، حاکم اکنون، «سادات»، اندوه او را میشناسد. ارج
مینهد اندوه بزرگ ایران را. ماتم به بزرگی میآراید. شهر، فارغ از گرما،
به تماشای گذر ِ پیکر میهمان بزرگ میایستد. گذری چون نیل، ماندگار در
تاریخ، سنگین بر وجدان ایران و جهان.
در مسجد«الرفاعی» پیکر او به سرزمین شریف مصر سپرده میشود.
سحرگاهان نخستین شب، ندای
عزاداران غریب، ارواح سربازان هخامنشی، در آرامگاه شاه ایران
را میشنوم در ستایش او. ندائی برآمده از آرزوهائی بزرگ
برای ایران و مردمانش، طنینانداز در اکنونِ ایرانزمین. فریاد
فرزندانش، نوادگان کوروش: آسوده بخواب، ما بیداریم.
□□□ اشتراک کیهان: کیهان را مشترک شوید |
| © Kayhanlondon 2000-2010 U.K. London |