|
با بخش آگهی تماس بگیرید تا کیهان لندن امکان برقراری ارتباط با مخاطبان شما را در سراسر جهان فراهم آورد |
تأسیس در تهران سوم خرداد 1321 تأسیس در لندن اول ژوئن 1984 Kayhanonline-London |
برای کیهان خودتان عکس و خبر بفرستید نظر خود را با ما در میان بگذارید نه تنها خبر بلکه لابلای سطور را در کیهان لندن بخوانید کیهان لندن را مشترک شوید تا همراه هفتگی و همیشگی شما باشد |
|
با پستچی و ستون پست کیهان لندن مکاتبه کنید بگویید و بشنوید بپرسید و پاسخ بگیرید
|
از بساط فعلی فقط بوی بدی بر جای خواهد ماند که...
■
حدیث نفس مهر
اولیا
از همان اول نگران بودم که نکند به مهر اولیا نرسیم. نکند سهم او خورده شود یا بدتر از آن، به خوبی ادا نشود. از همان عروسی عباس خان، که گاهی می آمد و می رفت، در حرف و حدیث های این و آن رویی نشان می داد و بعد غیب می شد، دلم از همان اول برایش می سوخت. برای زنی که خانه ی گرم امیرخان، آغوش پر مهرخواهرها، بازی نور و سایه را در باغ بزرگ خانه ،مهمانی روزهای تعطیل، آن همه رفاه را گذاشت و رفت. با همه ی خانمی اش از جنسی دیگر بود. از همان زن ها که اوایل جوانیم عاشقشان بودم. چند نفری را که از نزدیک دیده بودم همه خوش سخن و دنیا دیده و مجلس آرا. پیری برازنده شان بود. حالا پس از این همه سال امکان آشنایی با یکی از آن ها قرار بود دست دهد و من نگران بودم نکند حق مطلب ادا نشود. در دده قدم خیر شاهد بچگی هایش بودیم. با خانواده اش آشنا شدیم. فقط او بود از اعضای خانواده که به راهی دیگر رفت. در کتاب سوم اما حضورش همه جا حس می شد. خودش نبود، اما جا به جای خانه از او نشان ها داشت و من فکر کردم بعضی آدم ها حتی وقتی یک روز نباشند از یاد همه و حتی خانه هم می روند. در عوض هستند انگشت شماری که حضورشان حتی اگر یک ساعت هم بیایند سال ها در خانه می ماند. مهر اولیا این چنین بود. در ماه عسل شهربانو بیشتر به آشنایی با او مایل شدم. دلم می خواست ساعت ها پای حرف هایش بنشینم. دلم می خواست سرنوشتم را که شاید پس از گذشت چیزی حدود سه دهه با سرنوشت اش پیوند خورده بود با او قسمت کنم. دلم می خواست آنچه نمی دانستم، معماهای ناگشوده را از او بپرسم. و حالا کتاب چهارم را دردست دارم. ترمه ی پشت جلد کتاب را می شناسم، و عکس خانوادگی میان ترمه که آرزو داشتم یک آلبوم کامل از آن را ببینم. کتاب همانطور که انتظار داشتم با مهر اولیا آغاز می شود. با حسرت اش برای اقاقیای پنجاه سال پیش خانه که حالا جایش را به ارغوان داده است. ارغوانی که شاید حتی در بهار هم به گل ننشیند . و بعد حسرت عمر از دست رفته. عمری که کودکی اش هر سال یک قرن است و تمام نمی شود. جوانی اش در بیست خلاصه می شود و پس از آن دیگر نمی فهمیم چه سان می گذرد. مهر اولیا را می بینیم که در آپارتمان اجاره ای اش در پاریس پیر شده. حس می کنی بیماراست. شاید آلزایمر گرفته. ولی کتاب فرصتی برای دلسوزی نمی گذارد. همانطورکه اجازه نمی دهد بسته شدن مغازه های قدیمی خیابان مشرف به میدان «آدُلف شه ریو» زیاد غصه دارمان کند. شاپرک می آید تا با زبان خودش بخشی دیگر از قصه را که به راستی سرگذشت مادران و دختران است، برایمان بگوید. با او حتماً کمی طول می کشد تا اُخت شویم. اما مادرش را به خوبی می شناسیم. شهربانو از کنار قصه سرک می کشد و ما چه خوشحال می شویم که زنده و سالم با همان زبان تند و تیزش یک جای دور دست سرگرم کاری است که حتماً دوست دارد. او را، آخرین بار، سال ها پیش در صفحه ی آخر « ماه عسل شهربانو» دیده بودیم که گرفتار ازدواجی نسنجیده شده، ناخواسته فرزندی در شکم دارد و حیران است. و چقدر آن بچه ی ناخواسته که حالا خودش خانمی صاحب خانه و زندگی است نزد مادر محبوب است. اگرچه چند صفحه بعد می فهمیم که مهراولیا هم برای این نوه کم مادری نکرده. در این فاصله با دوستان مهراولیا آشنا می شویم. آن چند نفری که باقی مانده اند. رفقای سابق را که رها کرده. حالا فقط با هم دوره ای هایش وقت می گذراند. با اینها نشسته، ولی خیالش با آنهاست که دوستشان داشت، با آنها که دوستش داشتند. راستی کیست که سال ها در غربت باشد و این حالت را نفهمد. حالا دیگر با شهرزاد دختر کوچک شهربانو هم آشنا می شویم. چه خوب که او هست و غم مادر را می خورد. سفره که دراتاق نشیمن کوچک الی باز می شود دل می خواهد مهمانش باشیم. سه نسل با دغدغه های خودشان و اصلا ًککشان هم نمی گزد که قباد همسر حقه باز دختر وسطی شهرآرا در اندیشه ی بالا کشیدن ارث خانواده ی همسرش است . این خانواده برای خوش بودن به پول نیازی ندارد. فقط دل ما از این می سوزد که چرا چنین خرمگس معرکه ای سر این سفره نشسته. با این همه نباید تصور شود که دنیایشان فقط قند و عسل است. نه، در یک گوشه روزبه را می بینی که دست از همه چیز و همه کس شسته. شهروز که گرفتار همسری بی فرهنگ شده و دیگر یادی از خویشان و حتی مادر و مادر بزرگ هم نمی کند. ودر این میان مهر اولیا (الی)روزبه روز بیشتر در چاه فراموشی فرو می رود. با این همه خاطراتش چه روشن و جاندار است. هروقت یاد ایران می افتد رنگ ها عوض می شوند و کلمات ضرباهنگی شاد می یابند و ما را با خود چنان همراه می کنند که فراموشمان می شود خاطرات از آن کس دیگری است. من لحظه ی ورودشان را به هتل آبعلی بیشتر از همه دوست دارم. هر چهار خواهر هستند. چه صحنه ای را الی به یاد می آورد. هر چهار تا احتیاج شدید به دستشویی دارند و الی سر میز شام ادرار کردن سه خواهرش را درنظر می آورد و من تازه آن جا می فهمم دلم چقدر برای« دوست داشتن و مردن در سرزمینی که به تو می ماند» تنگ شده است. اما کتاب فرصت زیادی برای دلتنگی نمی گذارد و از زبان گلاره به این سوال که چرا کسی شهروندی یک سرزمین را می گذارد و تبعیدی سرزمینی دیگر می شود این طور پاسخ می گوید: «از فرط فرسودگی ـ از فرط نومیدی. دلشوره و نگرانی از ناامنی آدم را فرسوده می کند .....چه دردناک است که آدم فکر کند، حس کند که هیچ چیز، هیچ وقت عوض نمی شود» و بعد از زبان بانو مژده امید می دهد: «از بساط فعلی، روزی فقط بوی بدی به جا می ماند که آن هم با اولین باد می رود» و گلاره که از چشم و زبان هرکس به ایرانی دیگر می نگرد به خود می گوید: «ایران من هم با ایران بقیه فرق دارد ـ متعلق به من است و فقط به من» و ما فکر می کنیم چند بار در طی این سال ها این جمله را به خودمان گفته ایم. کتاب با گم شدن الی در خیابان های پاریس به پایان خود نزدیک می شود. آن جا هم به جای وحشت از گم شدن، او نگران دلشوره های شهرزاد می شویم که دربه در به دنبال مادر است. الی اما در باغی نشسته و چندان هم تنها نیست «خاطره ی مهمان نواز » قدم به قدم با اوست. تنهایش نمی گذارد. « وقتی که خاطرات در مردگانش جان دوباره دمید، مهر اولیا دست دردست با هر کدام گامی چند راه پیمود و با هریک کلامی چند سخن گفت.» آرزوی این زن کهنسال که آرزوی همه ماست اینجا چه فروتنانه و سپاسگزار از ذهنش می گذرد: « اینجا من همه چیز داشته ام ـ لااقل به اندازه ی نیازم: آرامش، آسایش، آزادی، دوستانی یکدل ، بامی بر سر، شامی بر سفره، کتاب و کتابخانه ای در دسترس... فقط وطن نداشته ام... یکی از این روزها دنیا چنان می گردد که من از قطار خاطرات پیاده می شوم و در قطاری واقعی می نشینم و به سمت زادگاهم می روم ...»
الی را بالاخره پیدا می کنند. کتاب نیز همان جا که
شروع شده، پایان می گیرد. در حال و هوای درخت روبروی خانه. صورت مهر اولیا
به دیدن درخت سراپا غرق غنچه های بنفش ارغوان از خنده می شکفد: «از
آن اقاقی هیچ کم ندارد این ارغوان». و خواننده از همین حالا دلش برای این
خانواده که
دیگر جداً دلبسته شان شده، تنگ می شود. هردورانی به راوی امین و خوش سخن خود نیاز دارد. به حافظه اش، تا آن چه براو گذشته از یاد نبرد، تا بداند که در دردها و شادی هایش تنها نیست. راوی ای که سرنوشت مشترکش را با دیگران بشناسد و به دیگران بشناساند. خود را در این میانه نه تافته ای جدابافته و نه خسی بی مقدار ببیند. در پایان «داستان بی انتها»ی ایزابل آلنده، وی خود را این راوی می بیند و می گوید که با شهرزاد قرابتی تاریخی دارد.
آن زمان که «داستان بی انتها» را خواندم، از مهشید
امیر شاهی فقط «در سفر»، «در حضر» و چند داستان کوتاه خوانده بودم. ولی نمی
دانم چرا فکر کردم عنوان «شهرزاد» به او بسیار برازنده تر است. به خوبی
خاطرم هست که پس از تمام کردن «در حضر» فقط منتظر صبح بودم تا بروم و کتاب
دوم را بخرم. سالها بود هر وقت به یک کتابفروشی ایرانی پا می گذاشتم، حتماً
می پرسیدم جلد آخر کتاب مادران و دختران رسید؟ و حالا با به پایان رساندن
کتاب چهارم احساس می کنم مدتی را با آدم هایی گذرانده ام که بسیار آشنایند.
احساس می کنم ناگفته هایی را شنیده ام که
همیشه دلم می خواست بگویم، و از همه مهمتر
احساس می کنم با خودم کمی بیشتر آشنا شده ام یا شاید با آن کس
که
دلم می خواست باشم. 8 ژوئن
2010 آلمان
□□□ تکفروشی کیهان در فروشگاه های ایرانی □□□ اشتراک کیهان: کیهان را مشترک شوید |
| © Kayhanlondon 2000-2010 U.K. London |