کیهان آنلاین

آگهی می پذیرد

 

با بخش آگهی تماس بگیرید تا کیهان لندن امکان برقراری ارتباط با مخاطبان شما را در سراسر جهان فراهم آورد

تأسیس در تهران سوم خرداد 1321

تأسیس در لندن اول ژوئن 1984

kayhanonline-London

با کیهان آنلاین همکاری کنید

برای کیهان خودتان عکس و خبر بفرستید

نظر خود را با ما در میان بگذارید

نه تنها خبر بلکه لابلای سطور را

 در کیهان لندن بخوانید

کیهان لندن را مشترک شوید

تا همراه هفتگی و همیشگی شما باشد

دی 1389

با پستچی و ستون پست

 کیهان لندن مکاتبه کنید

بگویید و بشنوید

 بپرسید و پاسخ بگیرید

postchi@kayhanlondon.com

به بازار اطمینان نکنید

رقبا زیاد هستند

آگهی در کیهان آگاهی می آورد

Albion College


بازارچه اصفهان


گالریا رستوران


دکتر ابراهیم محجوبی


مدرسه ایرانی رستم


Utupia Modern Persian Bar Resturant


به بازار اطمینان نکنید

رقبا زیاد هستند

آگهی در کیهان آگاهی می آورد



به بازار اطمینان نکنید

رقبا زیاد هستند

آگهی در کیهان آگاهی می آورد

 

شیرین طبیب زاده

 

افسانه دکتر مصدق

 

زمان هائی بود که در ایران نمی شد از کسانی انتقاد کرد. همه این را می دانیم و این البته فقط شاه فقید نبود که انتقاد ِ از ا و گرفتاری ایجاد می کرد.  انتقاد از بعضی از بزرگان نیز ممکن بود شمارا به عذابی الیم دچار کند.  اما از پس از انقلاب ناگهان دیدیم که همه را می شود به زیر ِ تیغ انتقاد برد، چه انتقاد درست و سازنده و چه حتا انتقاد همراه با فحش و فضیحت.
این روزها به لطف ِ تجسس و تفحص هموطنان همه چیز دانمان می بینیم که کم کم می شود به راحتی پیامبر و امامان را نیز لعن و نفرین کرد و پته های ناگفتنی ِ آنان ر از لابلای احادیث ِ مجلسی و سایر بلند پایگان ِ بی سواد اسلامی در آورد و به آب داد. از آن هم بالاتر حتا می شود با خدا هم جر و بحث کرد و بود و نبودش را مورد بحث و شک و تردید  قرار داد و منکر وجودش شد.
اما در همۀ این سال ها دیدیم و می بینیم که  تنها یک انسان،  یک نفر، یک ایرانی از  این قاعده مستثنا مانده است و هیچ کس و یا بهتر است بگویم کمتر کسی جرات یافته است بگوید "دوستان تحقیق کردم و یافتم که  بالای چشم دکتر مصدق هم ابرو بود" و بعد کمی پر رو ترشده و بگوید "دوستان این فرد هم آن قهرمانی که شما از او ساخته اید نبو ده است،  او هم اشتباه هائی کرده است". همین ! که او هم انسانی بوده است مانند ِ من و شما و من فکر می کنم که او هم اشتباه کرده است، شاید هم اشتباهات ِ بسیار زیان بار برای میهن مان و این هم دلایل ِ من. 
گفتن همان و سوختن همان.  به جای پاسخ مستدل در رد یا قبول ادعائی،  ناگهان سیل ِ نامه و ای میل ِ سراسر محبتی است که به سوی شما سرازیر می شود و اگر احیانا طرف در غربت و مخصوصا در امریکای ِ جهان خوار ( که به زعم آنان همان امریکای در تصورات ِ خمینی و خامنه ایست) همشهری شما نیز باشد با بدگوئی و بهتان های گاهی سرسام آور و گیج کننده، شما را چنان  ایزوله یعنی منزوی خواهند کرد که راهی به جز در به روی خود بستن نمی بینید و در دل خود را سرزنش می کنید که چرا زبان بریده به کنجی ننشستید و وارد معقولات ممنوعه شدید. این  تهمت ها همه گونه ای هستند از جمله: شاه اللهی، نوکر امریکا، کمونیست، جیره خوار ِ امپریالیست ها، سرسپردۀ اسرائیل، بی سواد و غیره .
پس از انقلاب ناگهان این فوج عاشقان ِ دکتر مصدق که بعضا اگر چه برای ِ حفظ ظاهر با  دولت  ها در رژیم ِ گذشته همکاری نمی کردند ( و هر که می کرد از نظر ِ آنان بی مقدار و  نوکر صفت بود )  اما در بخش ِ خصوصی بسیار هم فعال بودند وزندگی مرفهی نیز داشتند،  مجددا فیل شان یاد ِ هندوستان کرد و ملی گرائی را ملک طلق  ِ خود دانستند.  در این بین کسانی که از اینجا رانده و از آنجا مانده شد ه بودند و احساس بی هویتی می کردند  نیز فورا با دست و پا کردن عکسی بزرگ از دکتر مصدق، و زیر عکس او نشستن و ژست ِ ملی  گرفتن ، به زیر ِ عبای دکتر مصدق پناه بردند و بر کمبودهای شخصیتی ِ خود سرپوش گذاشتند.  
این هموطنانٍ شیفتۀ دکتر مصدق که سرسپردگی شان به آن  "مرد ِ بزرگ ِ ناجی ِ تمام  خلق های نحت ستم ِ خاور میانه" بی شباهت به عاشقان ِ آقای مسعود رجوی نیست،  پس از  خروج از ایران و  به محض ِ خاطر جمع شدن از اذن ورود از طرف کشورهای غربی مخصوصا  امریکا فورا دست به کار شدند و در همان اوایل  چنان گربه را دم ِ  در حجله کشتند و  چنان میخ ها را محکم به زمین کوباندند که کسی جرات کمترین جسارتی را در مورد ِ دکتر  مصدق  به خود ندهد و همان گونه که عرض شد اگر معدو د کسانی محصول ِ تحقیقات شان را در این مورد با حسن نیت و برای یافتن حقیقت، ترسان و لرزان،  عرضه کردند به چنان کنج  عزلتی رانده شدند که سرنوشت مرحوم خانلری در پیش از انقلاب سرنوشت ِ بسیار شیرینی بود. 
از طرف ِ دیگر به بکرات در ضمن این سال ها؛ برای ِ اینکه همۀ راهها را به زعم ِ خودشان  مخصوصا بر امریکائیان ببندند که هوس دخالت در امور ِ جمهوری اسلامی را در سر  نپرورانند، سیل نامه های سرگشاده و سر بسته با امضاهای 200-300 نفری  بود که در مجلات و روزنامه ها منتشر شد و چنان زهرچشمی  از امریکائیان گرفتند که سر انجام  در زمان ِ بیل کلینتون خانم وزیر ِ خارجه علنا از جریان 28 مرداد به…غلط کردن  افتاد و معذرت خواهی کرد و این داستان ادامه یافت و دست و بال ِ هر کسی را و هر  حکومتی را که ممکن بود بتواند به کمک مردم ایران بیاید، از پشت بستند.  اینان بارها  اعلام کردند ( بدون اینکه کسی به آنها ماموریت داده باشد ) که مردم ِ ایران به کمک هیچ دولت ِ خارجی نیازی  ندارند و خودشان می توانند از پس چمهوری اسلامی بر آیند.  البته چپ های کشورهای ِ  غربی  نیز از این مسئله به قول معروف بول گرفتند و سد راه ِ هرگونه ابتکار عملی از  جانب این دولت ها شدند.  حتا رستاخیز سال گذشتۀ مردمان ما  و آن همه فجایع که هنوز هم  ادامه دارد آهن دل اینان را نرم نکرد.  اینان حاضرند که تک تک مردم ِ داخل ایران  فدائی ِ نفرت های ِ آنان  بشوند اما راهی به سوی صلح و دوستی با امریکا و اسرائیل  گشوده نشود. 
از طرفداران آقای مصدق که از نزدیک با جمهوری ِ اسلامی کار کردند وعرض خود بردند و  زحمت ملتی را بسیار زیاد کردند و نتا یج ِ بسیار غم انگیزی( متاسفانه) متوجه بسیاری  از آنان نیز شد، که بگذریم ، هنوز برای آنانی که هستند در به روی همان پاشنۀ قدیمی می  چرخد و اگر خدا هم بیاید و بگوید که شما در مورد ِ بسیاری از مسایل دچار اشتباه  هستید، حاضر نیستند حتی یک اپسلون تغییر جهت بدهند.   یا لا اقل بشنوند آنچه را که دیگرانی که اگر نه بیشتر،  شاید به قدر ِ آنان ملی هستند و آنچه را که می گویند از  قلب شان بر می خیزد و به صلاح ِ آیندۀ وطن شان می دانند. لااقل بشنوند و اگر پاسخی منطقی  دارند بگویند  و اگر اشتباه می کنند، بیاموزند. 
دوستداران دکتر مصدق معتقدند و ایمان دارند و حاضرند در این راه ظاهرا جان فدا کنند  که دکتر مصدق انسان ِ شریف و میهن دوست و شاه دوستی  بود، ماهم حرفی نداریم و به  آنها اعتماد می کنیم و نقلی نیست اما نکات ِ زیر ممکنست برای ِ شناخت ِ دکتر مصدق  قابل اعتنا باشند:
1- دکتر مصدق خود شازدۀ قاجار بود و ازطرف ِ مادر  نوادۀ فتحعلی شاه قاجار.  ضمنا  خالۀ او نیز همسر مظفرالدین شاه یعنی به اصطلاح ملکۀ ایران بود.  از طرف پدر و  مادر نیز ثروت قابل ِ توجهی به او به ارث رسیده بود ( شاید ببه ین دلیل بود که ایشان هیچ  گاه حتا  یک ریال بابت  حقوق نخست وزیری دریافت نمی کرد- البته کسی هم هیچ گاه جرات  نکرد که پرس و جو کند که خا نوادۀ ایشان  آن ثروت را از کچا آورده بودند) و در 12 سالگی یا 14 سالگی نیز بهه حکومت خراسان منصوب شده بود. اگر شما در چنان موقعیتی بودید  ونابودی خاندانی را که خود و نزدیکانتان از ارکان اصلی آن بودید روزانه مشاهده و از  نزدیک لمس می کردید، آیا  با گشاده روئی ازخاندانی دیگر که سر در پی نابودی شما  دارد، استقبال  می کردید و با آن صمیمانه همکاری می کردید؟  
 دکتر مصدق جزو معدود کسانی بود که درزمان ِ تغییر رژیم از قاجار به پهلوی با این  تغییر مخالفت کرد و همه می دانیم که برای حفظ جان از غضب رضاشاه متواری شد.  البته  شیفتگان ِدکتر  مصدق این را به پای ذینفغ بودن ِ او در ماندگاری قاجارها نمی گذارند  بلکه معتقدند مخالفت او به این دلیل بود که نمی خواست رضاشاه که نخست وزیری چنان لایق  و کاردان بود، به پادشاهی برسد که در آن صورت یا بایستی تبدیل به پادشاهی دیکتار
می شد، که شد (نخست وزیر ِ دیکتاتور اشکالی ندارد) و یا پادشاهی بی خاصیت.
به گمان ِ من خیلی طبیعی بود که دکتر مصدق با رژیم تازه سر آشتی نداشته باشد و به همین  دلیل هم  تا آخرین لحظه و تا جائی که توانست از هیچ مخالفتی با دو پادشاه پهلوی  دریغ نکرد.  البته زورش به رضاه شاه نمی رسید و لی آنچه که خواست و توانست علیه محمد رضا شاه،  تحت لوای دلسوزی برای ا و و دلسوزی برای  به اصطلاح دموکراسی انجام  داد.
در دوران دو سال و هشت ماه ِ نخست وزیری  او، محمد رضاشاه به انسانی و  پادشاهی منزوی،  تنها، خموده و بی خاصیت تبدیل شد.  حتا خانوادۀ او را نیز دکتر مصدق به بهانۀ دخالت  آنان  در امورِ مملکت تبعید کرد.  آنچه که او درمورد شاه می گفت و احترامی که ظاهرا  برای او قائل بود تنها برای حفظ ِ ظاهر بود و عوام فریبی (زیرا که  شاه در این دوران  از مجبوبیت قابل ِ توجهی برخوردار بود) اما  در باطن ابدا او را به حساب نمی آورد و برای او ارزش و احترامی شایسته یک پادشاه  قائل نبود.  روزنامه های دولتی آن زمان  که مملو از  ناسزاهای زشت و سخیف ِ  اطرافیان او به شخص پادشاه و دربار و اطرافیان   شاه بود ( که طبعا بدون اطلاع ِ او نبود)  شاید هنوز قابل دسترسی باشند. 
2- دکتر مصدق عاشق ِ قدرت و وجاهت ملی ِ خود بود.  به همین دلیل یکی از اولین  درخواسته ایش از پادشاه واگذاری عنوان " فرهاندهی کل ِ قوا" به او بود و هنگامی که  این مسئله مورد ِ قبول شاه واقع نشد استعفا داد و بعد قوام آمد و جریان 30 تیر و  تسلیم شاه و بازگشت مجدد ایشان به نخست وزیری. 
تقاضای دیگرِ دکتر مصدق در همان اوان نخست وزیری،  دریافت اختیارات مطلق به مدت شش  ماه بود  (بخوانید دیکتاتوری مطلق) که مورد قبول ِ مجلس واقع شد ( همین تقاضا از  طرف ِ ارتشبد رزم آراقبلا با مخالفت شدید ِ خود ایشان روبرو شد) .   پس از 6 ماه  اختیار ِ مطلق و بیکار کرد ن و منتظر خدمت کردن صدها نظامی و قا ضی و کارمند دولت   و ایجاد خیل ِ دشمن برای ِ خود، تقاضای یک سال ِ دیگر دیکتاتوری را به مجلس داد و  چون با این درخواست مخالفت شد، رفراندوم بر قرار کرد و مجلس را نیز بست.
از طرف ِ دیگر چون موقعیت ِ خود را مستحکم نمی دید، دکتر مصدق، مانند سران ِ  جمهوری اسلامی، برای ِ خود لشگری از نظامیان ِ خودی  برای ِ حمایت ِ از خود در زمان  ضروری ترتیب داده بود که همانها بودند که عملا برای یکی دوروزی با کودتاچیان یا  بجان رسیدگان از بی تکلیفی، جنگیدند و برای ِ آن یکی دو روز جنگ ِ داخلی به معنای واقعی در جریان بود تا شکست ِ قوای ِ حامی او.
3- دکتر مصدق اصلا سیاستمدار نبود، حتی یک سیاستمدار متوسط نیز نبود.  موقعیت جهان  و  مسایل مربوط به نفت و انرژی و اقتصاد ِ جهان  را نمی شناخت، دنیای شرق و غرب  رانمی شناخت و احساساتی و بدون منطق با مسایل روبرو می شد.  به همین دلیل زمانی که نفت  که  نه تنها به دست ایشان  بلکه به همت و زحمت و درایت ِ ایرانیان ِ بسیاری و با  حمایت کامل شاه  بر روی کاغد ملی شد، تصور می کرد با بیرون کردن ِ انگلیسها همه چیز
به سادگی رو براه می شود و استعمارگران به همین سادگی از منافع شان دست بر می دارند و  ایشان هم با خیال آسوده می تواند نفت کشور را مستقیما به فروش برساند و در تاریخ جاویدان شود، به همین سادگی.  حال با چه پشتوانۀ انسانی و چه تخصصی و با کدام  کامیون نفت کش  و کشتی نفت کش و پمپ بنزین در مقصد و  غیره ، فقط خود ایشان می دانستند و بس .
 خود ِ کلمۀ سیاستمدار گویای معنای آن است. دکتر مصدق با مدل پدرسالاری ِ با مشت  محکم عصر ِ خود در مورد ِ معضل نفت تا آخرین دقایق کمترین انعطافی از خود نشان  نداد و از آن جائی که چندان انتقاد پذیر نبود به سخنان و خیر خواهی های ِ نزدیک ترین  کسانش نیز بی توجه بود.  دکترمصدق  به دنیای گذشته ای تعلق داشت که گمان می کرد چون  حق به جانب ِ ملت ِ ایران است، پس پیروزی حتمی است.  مضافا به اینکه شخصا جرات و جسارت
تصمیم ِ گیری منطقی تر را در خود نمی دید .
اشتباه دکتر مصدق این بود که در آن ِ واحد در دو جبهه می جنگید.  از یک طرف با  انگلیسهای استعمارگر و از طرف ِ دیگر با شاه و طرفدارانش.  کنار زدن شاه و حتا ریشه کن کردن بساط ِ سلسلۀ پهلوی از اهدافی بود که در صورت ِ موفقیت او در مورد ِ  مسئلۀ نفت انجام ِ آن حتمی بود.  این را اگرچه خود ِ او شخصا به زبان نیاورد ولی  شواهد بسیاری هست که اطرافیان ِ بسیار نزدیک ِ او در فکرش بودند. 
4- به جز ملی شدن صنعت نفت به همت ِ او و دیگران آن هم فقط بر روی ِ کاغذ و هیاهوی بسیار  برای هیچ،  دکتر مصدق کمترین قدم ِ مثبتی برای ِ رفاه و آسایش مردم و پیشرفت کشور بر نداشت.   آزادی نسبی ِ حاکم بر جامعه نیز در آن سالها هیچ ربطی به عملکرد ِ شخص  بخصوصی نداشت و این آزادی نسبی از شهریور  20 تا 32 وجود داشت.  پیش از صدارت ِ  دکتر مصدق روزنامه ها و احزاب آزاد بودند،  نمایندگان ِ مردم آزادنه انتخاب می شدند،
و شاه نیز چندان قدرتی نداشت.  شاید اگر 28 مرداد پیش نمی آمد، ایران هیچ گاه به سمت  دیکتاتوری نمی رفت.    
5- دکتر مصدق اما بر خلاف شاه، یک آرتیست واقعی بود، می دانست که در هر زمانی کدام  دکمه رابرای ِ تحریک ِ حس میهن پرستی ِ ساده دلان بفشارد و برای ِ جلب ِ ترحم و  دلسوزی خلایق چگونه عمل کند.  تصادفا چقدر هم خوب تشخیص داده بود، خیل ِ طرفدارانش  پس از 50 و اندی سال، شاهد ِ این مدعاست.
 دکتر مصدق خوب می دانست که مردم ایران از نفوذ ِ استعمار گران در طول تاریخ ِ  ایران دل ِ پرخونی دارند و بدنامی وثوق الدولۀ  همزمان با خود  را نیز خوب به خاطر داشت و تحت هیج عنوانی حاضر نبود تن به انعقاد ِ قرار دادی بدهد که احیانا  نامش را  در  تاریخ ضایع کند، حتا اگر موقعیت حاکی از آن بود که قبول پیشنهادات ِ نسبتا قابل  توجه ِ امریکا/انگلیس برای آن زمان شانسی بود که ازدست دادنش ضایعه ای بود برای  کشور ِ فقیر و گرفتاری که قدرت مقاومتش به انتها رسیده بود .
 و خلاصه اینکه، برای ِ ملتی قهرمان پرست که همیشه در بدر به دنبال یک ناجی می گردد،  مصدق برای خود، بسیار خوب عمل کرد به حدی که امروز حتا بحث ِ در مورد ِ ا و و حکومتش  جزو امور ِ ممنوعه است و هرکسی که بخواهد از روی حسن نیت و برای ِ کشف حقیقت  کوچک ترین انتقادی به زبان یا به قلم بیاورد،  نادان است و ملی نیست و شاه اللهی است.
اشکالات را زیر قالی پنهان کردن و در عالم هپروت از کاهی برای ِ خود کوهی ساختن،  شایستۀ یک ملت هشیار و جان و دل داده در راه وطن نیست.  هدف بایستی یافتن حقیقت  باشد تا بتوان آنرا آینه ای برای ِ یافتن بهترین راه برای آیندگان قرار داد.  رستم در شاهنامه قهرمان قهرمانان است اما فردوسی ابائی ندارد که عیب های ِ او را هم بگوید:

یکی داستانی است پر آب چشم        دل ِ نازک آید زرستم به خشم 

همین!


 

□□□ تکفروشی کیهان در فروشگاه های ایرانی

□□□ اشتراک کیهان: کیهان را مشترک شوید

 

© Kayhanlondon 2000-2010 U.K. London