کیهان آنلاین

آگهی می پذیرد

 

با بخش آگهی تماس بگیرید تا کیهان لندن امکان برقراری ارتباط با مخاطبان شما را در سراسر جهان فراهم آورد

تأسیس در تهران سوم خرداد 1321

تأسیس در لندن اول ژوئن 1984

kayhanonline-London

با کیهان آنلاین همکاری کنید

برای کیهان خودتان عکس و خبر بفرستید

نظر خود را با ما در میان بگذارید

نه تنها خبر بلکه لابلای سطور را

 در کیهان لندن بخوانید

کیهان لندن را مشترک شوید

تا همراه هفتگی و همیشگی شما باشد

اسفند 1389

با پستچی و ستون پست

 کیهان لندن مکاتبه کنید

بگویید و بشنوید

 بپرسید و پاسخ بگیرید

postchi@kayhanlondon.com

 

 

به بازار اطمینان نکنید

رقبا زیاد هستند

آگهی در کیهان آگاهی می آورد

Albion College


بازارچه اصفهان


گالریا رستوران


دکتر ابراهیم محجوبی


مدرسه ایرانی رستم


Utupia Modern Persian Bar Resturant


به بازار اطمینان نکنید

رقبا زیاد هستند

آگهی در کیهان آگاهی می آورد



به بازار اطمینان نکنید

رقبا زیاد هستند

آگهی در کیهان آگاهی می آورد

 

بهزاد پرنیان

 

درس هایی از کتاب های دبستانی

 

 خبر کنار‌ه گیری هاشمی‌ رفسنجانی‌ از انتخابات ریاست مجلس خبرگان رهبری نمی دانم چطور ولی‌ مرا به دبستان «ایران جاوید» برد و سر کلاس درس خانم صادقی نشاند .انگاری داشتیم از روی کتاب فارسی به ترتیب داستان تصمیم کبری، چشمه و سنگ و در آخر هم داستان پطرس را می‌خواندیم.

آری تصمیم کبری. انگار نه انگار که هاشمی‌ همین دو هفته پیش گفته بود در انتخابات خبرگان شرکت خواهد کرد. آخر این مرد را چه می شود؟ راستی‌ داستان تصمیم کبری چه بود؟ اگر درست یادم باشد روزی کبری زیر درختی در حیاط خانه‌شان نشسته بود و درس  می خواند که یک دفعه باران شروع به باریدن کرد و مادر کبری او را صدا زد که به درون خانه بیاید. کبری هم سراسیمه به درون خانه رفت تا مبادا خیس شود و سرما بخورد. فردای آن روز در حالی که کبری می‌خواست به مدرسه برود هرچه دنبال کتاب عزیزش گشت آن را پیدا نکرد. یکباره یادش آمد که روز گذشته کتاب را زیر درخت جا گذاشته است. همین که به سراغ کتابش رفت دید که تمام کتاب از باران خیس شده و دیگر قابل استفاده نیست. خیلی‌ ناراحت شد و تصمیم گرفت که هیچ وقت کتابش را در جائی‌ رها نکند.

از قضا آقای هاشمی‌ هم در حیاط خانه خود یعنی‌ جمهوری اسلامی زیر همان درختی که امام عزیزشان می‌‌نشست و از روی کتاب ولایت فقیه خود برای حاضران درس می داد نشسته بود و داشت از روی کتاب معلم بزرگ خمینی کبیر درس حاضر می کرد و همین که به موضوع حفظ حرمت بانوان و اناث مسلمان می‌رسد از آسمان چیزی بر سر او و کتاب عزیزش باریدن می‌گیرد که او را وادار می‌کند تا به فوریت هرچه تمام تر از زیر درخت عزیز و یادگار  امام و معلم بزرگوارشان فرار کرده و به جائی‌ دیگر پناه ببرد. اما بعد از پایان بارش از آنجا که این باران رنگش زرد بوده و نیز بوی زننده و تندی از آن به مشام می رسید، پس بر اساس یکی‌ از احکام فروع دین تحت عنوان احتیاط واجب، احتمالا کتاب ولایت فقیه از حیث پاکی‌ مبرا بوده و زردی عمامه مبارک هم از همان حیث خواهد بود.

موضوع جالب توجه دیگر اینکه چون شدت بارش بالا بوده و فقط مساحت زیر درخت را خیس نموده احتمالا بارش از جانب آسمان صورت نپذیرفته و می تواند کار یک از خدا بی‌خبر باشد که از روی یکی‌ از شاخه‌های همان درخت خود را خلاص کرد. اما این باران موسمی به تنهائی‌ نمی‌تواند باعث فرار این شاگرد درس خوان از مدرسه و کلاس درس  ولایت باشد. شاید او «چشمه و سنگ» را مورد باز خوانی قرار داده باشد. راستی‌ داستان «چشمه و سنگ» چه بود؟!

اگر درست یادم باشد این طور بود:

 

جدا شد یکی‌ چشمه از کوهسار                به ره گشت ناگه به سنگی‌ دچار

 به نرمی چنین گفت با سنگ سخت            کرم کرده راهی‌ ده ‌ای نیکبخت

گران سنگ تیره دل‌ سخت سر                زدش سیلی‌ و گفت دور‌ای پسر

نجنبیدم از سیل زورآزمای                     کهای تو که پیش تو جنبم ز جای

نشد چشمه از پاسخ سنگ سرد                در استاد و کوشید و ابرام کرد

همی‌ کند و کاوید و کوشش نمود              و زان سنگ خارا رهی‌ بر گشود

 

خوب، این آقای هاشمی‌ هم که کور نیست مثل بعضی‌ها  شاید بعضی‌ وقت ها خود را به کوری بزند  ولی‌ یک جو عقل توی آن سر مبارکش که الان دیگر بوی آن زرد آب را هم به خود گرفته دارد تا ببیند که این چشمه خروشان خشم ملت که هر لحظه بزرگ و بزرگ تر می شود، در راه رسیدن به مقصد خود هر سنگ و تخته سنگی‌ را خُرد کرده و به سنگ ریزه مبدل خواهد ساخت. پس چه بسا بهتر آن باشد که خود را همچون قطره ای‌ به این موج خروشان بسپارد تا همراه با این موج عظیم و خروشان آنان را که به جای آب، زردآب بر سرش ریختند به سزای اعمالشان برساند. شاید در این میان پاکی‌ چشمه، زردی عمامه او را هم بزداید، شاید. 

اما وقتی‌ به داستان پطرس می رسیم می بینیم که این جناب هاشمی‌ چقدر نقش اش در این نظام شبیه پطرس است. داستان را یادتان هست؟

یک شب پطرس به هنگام بازگشت به خانه صدای شر شر آبی را شنید. نزدیک صدا که شد دید دذ سد روی رودخانه که مشرف بر شهر بود سوراخی پیدا شده و آب از آنجا بیرون می‌ریزد و اگر کار به همین منوال باشد تا صبح نشده سد شکسته و شهر را آب خواهد برد. از آنجا که در آن هنگام کسی‌ نبود تا این موضوع را به او بگوید در اقدامی شجاعانه انگشت خود را به درون سوراخ کرد تا جلوی ریزش آب را بگیرد. بیچاره تا صبح همان طور آنجا بود تا اینکه اهالی شهر او را که دیگر رمقی نداشت و انگشت نازنین اش هم یخ زده بود یافتند و در اقدامی عاجل به ترمیم سد پرداختند و چه تجلیل ها که از پطرس به عمل نیاوردند.

آری، هاشمی‌ی داستان ما نیز مانند پطرس کتاب فارسی سوم یا چهارم دبستان دهه پنجاه خورشیدی نزدیک به ۳۰ سال است که نه یک انگشت بلکه هر ۲۰ انگشت خود را از پا گرفته تا دست‌ درون سوراخ‌های نظام جمهوری اسلامی ولایت فقیه کرده که مبادا این نظام از فشارهای دریای خروشان خشم ملت از هم بپاشد.

اما بعد از بارش آن زردآب کذایی که بر سر خود و عزیز دلبندش باریدن گرفت و با گفتن این مطلب در همان آغاز جلسه اخیر مجلس خبرگان که بدانید‌ و آگاه باشید  کشور را دروغ، فحشا، ظلم، جنایت، اختلاس، بی‌ عدالتی و... برداشته به این اشاره داشت که آقایان چرا نمی فهمید، به خدا من بیشتر از ۲۰ انگشت ندارم تا توی سوراخ‌های نظام گذارم و نیز دیگر جانی در بدن نیست. سوراخ‌ها آنقدر زیاد است که باید  از خیر این سد بگذریم. من که دیگر نمی‌‌توانم. هم انگشتانم دیگر قانقاریا گرفته و هم به جای تشکر،  بر سرم گلاب ولایت پاشیده می شود .مرا به خیر و شما را به سلامت!

ولی آیا او به راستی خود را چون قطره به چشمه مردم خواهد سپرد و از سد نظام عبور خواهد کرد؟!


 

□□□ تکفروشی کیهان در فروشگاه های ایرانی

□□□ اشتراک کیهان: کیهان را مشترک شوید

 

© Kayhanlondon 2000-2011 U.K. London