کیهان آنلاین

آگهی می پذیرد

 

با بخش آگهی تماس بگیرید تا کیهان لندن امکان برقراری ارتباط با مخاطبان شما را در سراسر جهان فراهم آورد

تأسیس در تهران سوم خرداد 1321

تأسیس در لندن اول ژوئن 1984

kayhanonline-London

با کیهان آنلاین همکاری کنید

برای کیهان خودتان عکس و خبر بفرستید

نظر خود را با ما در میان بگذارید

نه تنها خبر بلکه لابلای سطور را

 در کیهان لندن بخوانید

کیهان لندن را مشترک شوید

تا همراه هفتگی و همیشگی شما باشد

 آبان  1390

با پستچی و ستون پست

 کیهان لندن مکاتبه کنید

بگویید و بشنوید

 بپرسید و پاسخ بگیرید

postchi@kayhanlondon.com

 

 

به بازار اطمینان نکنید

رقبا زیاد هستند

آگهی در کیهان آگاهی می آورد

Albion College


بازارچه اصفهان


گالریا رستوران


دکتر ابراهیم محجوبی


مدرسه ایرانی رستم


Utupia Modern Persian Bar Resturant


به بازار اطمینان نکنید

رقبا زیاد هستند

آگهی در کیهان آگاهی می آورد



به بازار اطمینان نکنید

رقبا زیاد هستند

آگهی در کیهان آگاهی می آورد

 

رضا کشاورزی

 

بیابان

 

بوی خاک از صحرا بلند بود. باران می آمد. آن هم از آن باران هایی که فکر می کنم تو هم حتا ندیده باشی و یا شاید نشنیده باشی. باران بوی خاک را بلند کرده بود. زمین دراز به دراز جلو چشمان من افتاده بود. زمین تا چشم کار می کرد ادامه داشت. دورترها آسمان بیابان را بوسه می زد. چه خاکی بلند شده بود. کوران بود. آسمان بیایان را بوسه می زد. ستاره ها زیر چشم خسته آسمان روی تن رنجور زمین می ریختند. هیچ باکی نبود. همه چیز ول شده بود.

کجا را نگاه می کنی؟ آجر بنداز بالا! نیمه چارپاره بنداز بالا!

 دیوارکم کم بالا می رفت. خیلی آرام همه چیز در حال تمام شدن بود. دیوار میزان بود. ارتفاع دیوار سایه مرا در خودش خم می کرد و می انداخت پشت دیوار . به رنگ خود دیوار شده بودم. من، رنگ آجر با رنگ خاک، حتا بوته های سر گردان زیر بادِ آواره که تنها و سر گردان به هر طرف می رفتیم. خشک و سبک با زوزه های تنهایی باد به هر طرف کشیده می شدیم. ما همه یک رنگ بودیم با اشکال هندسی، منحنی هایی با زوایای مختلف که تو را هر چه عمیق تر صدا می زدیم و تو نمی شنیدی!

قاصدک ها پیدایشان شد. نمی دانم از کجا می آمدند و به کجا می رفتند! سرگردان بودند. کافی بود دستت را باز کنی و آنها را در دستهایت داشته باشی. آنها خبر آورده بودند. قاصدک های نقره ای اولین کسانی بودند که خبر از آن طرف دیوار آوردند. به سوی آسمان نگاه کردم، همه چیز از من فاصله داشت. اما آن دورترها معشوقه های جهنمی از سیاره دیگری آمده بودند. سیاره هایی که فقط از دور می شد دید. درست مثل ستاره های دست نیافتنی! مثل همه چیزهایی که ممنوعه بود و همیشه ممنوعه می ماند. و من به آجرها نگاه می کردم. دیوار از قامت من و تو بلندتر بود.

 صدای جاده می آمد و سکوت را می شکست. صدا شلاق را کشیده بود به جان زمین و با صدای شلاق، من به خودم می آمدم که مرا به خود می خواند .

 بلند شو، خوابی؟ بیداری؟ به چی فکر می کنی؟ آجر بنداز بالا. زمبه را بیار. گل بریز تو استانبولی. خسته ام کردی. بزنم تو سرت تا به خودت بیای؟!

 باران خیسم می کرد و هیچ کس نمی توانست اشکهایم را ببیند یا فکرم را بخواند و شاید وادارم کند که حرفی بزنم. بوی خاک را نمی شد نادیده گرفت. حتا اگر قاصدک ها را هم نمی شد دیدف باز هم به طرف ما می آمدند حتا اگر تو هم نبودی.

دیوار ادامه داشت. آن وقت تا آخر بیابان، تا همانجا که آسمان زمین را غرق ستاره کرده بود سایه ام ادامه داشت و من در خود نمی گنجیدم. چه خاکی به پا کرده بودند! در هر طرف ستاره ای افتاده بود و من با سایه ام نصف النهار را قطع می کردم و خم می شدم تا بی نهایت. حتا اگر تو هم نبودی!

اگر من بدونم حواست کجاست! آجر بنداز بالا! معطل چی هستی؟

شترهایی با شکم های بزرگ پر شده از خشخاش با گردن های بلند و پاهای نازک، چشمان خمارشان را دوخته بودند به بیابان و به راهی که ادامه آن به آن طرف زمین می افتاد، می رفتند. ساربانان با چفیه هایی که چشمانشان را تاب نمی آورد، همراه با چراغ جادو با همان گام های اساطیری و نردیک شتر ها می رفتند. مقصد نا معلوم، کاروان نا پیدا، بیابان سر گردان تو را با خود می برد.

 بزنم تو سرت؟! به چی فکر می کنی؟! فقط با شکم سیر می شود آنجا ایستاد و غرق فکر شد.

 من آنجا ایستاده بودم وسایه ام را ول کرده بودم تا بی نهایت. سایه ای که افتاده پشت دیوار و حتا موج گرما هم سایه را تاب نمی آورد. سایه من بود. از حرکت باز می ایستد. فقط بیابان ادامه دارد تا آخر زمین تا ستارهای پراکنده. و زمین نیمه جان. سوسک های سر در گم سرگین ها را با خودشان می بردند. آفتاب پرستان از لابلای سنگ و صخره به بیرون نگاه می کردند با چه حسرتی با چشمان گردشان سوسک ها را بر انداز می کردند. پر از شرم بودند و با ذوق سرک می کشیدند و حتا خجالت شان را می شد دید حتا اگر آن را نمی شنیدی...

همه چیز به لرزه افتاد. دیوار شکست. فریاد بلند شد و تو زیر خروارها خاک و آجر نفس می کشیدی صدای شیون ما را می شنیدی که به هر طرف می رفتیم تا کمک پیدا کنیم. دیگر حتا کسی از من نمی پرسید زود باش، به چی فکر می کنی؟!

 

 

 

□□□ تکفروشی کیهان در فروشگاه های ایرانی

□□□ اشتراک کیهان: کیهان را مشترک شوید

 

© Kayhanlondon 2000-2011 U.K. London