|
با بخش آگهی تماس بگیرید تا کیهان لندن امکان برقراری ارتباط با مخاطبان شما را در سراسر جهان فراهم آورد |
تأسیس در تهران سوم خرداد 1321 تأسیس در لندن اول ژوئن 1984 kayhanonline-London |
برای کیهان خودتان عکس و خبر بفرستید نظر خود را با ما در میان بگذارید نه تنها خبر بلکه لابلای سطور را در کیهان لندن بخوانید کیهان لندن را مشترک شوید تا همراه هفتگی و همیشگی شما باشد |
| آبان 1390 |
|
با پستچی و ستون پست کیهان لندن مکاتبه کنید بگویید و بشنوید بپرسید و پاسخ بگیرید
|
رضا کشاورزی
بیابان
بوی خاک از صحرا بلند بود. باران می آمد. آن هم از آن باران هایی که فکر می کنم تو هم حتا ندیده باشی و یا شاید نشنیده باشی. باران بوی خاک را بلند کرده بود. زمین دراز به دراز جلو چشمان من افتاده بود. زمین تا چشم کار می کرد ادامه داشت. دورترها آسمان بیابان را بوسه می زد. چه خاکی بلند شده بود. کوران بود. آسمان بیایان را بوسه می زد. ستاره ها زیر چشم خسته آسمان روی تن رنجور زمین می ریختند. هیچ باکی نبود. همه چیز ول شده بود.
کجا را نگاه می کنی؟
آجر بنداز بالا!
نیمه چارپاره بنداز
بالا!
قاصدک
ها پیدایشان شد.
نمی دانم از کجا می آمدند و به کجا می رفتند! سرگردان بودند. کافی بود
دستت را باز کنی و آنها را در دستهایت داشته باشی. آنها خبر آورده
بودند. قاصدک
های نقره ای اولین کسانی بودند که خبر از آن
طرف دیوار آوردند. به
سوی
آسمان نگاه کردم،
همه چیز از من فاصله داشت.
اما آن دورترها معشوقه های جهنمی از سیاره دیگری آمده بودند. سیاره
هایی که فقط از دور می
شد دید. درست مثل ستاره های دست نیافتنی! مثل همه چیزهایی که ممنوعه
بود و همیشه ممنوعه می ماند. و من به آجرها نگاه می کردم.
دیوار
از قامت من و
تو بلندتر بود.
دیوار
ادامه داشت. آن
وقت تا آخر بیابان،
تا همانجا که آسمان زمین را غرق ستاره کرده بود سایه ام ادامه داشت
و من
در خود نمی
گنجیدم. چه خاکی به پا کرده بودند! در هر طرف ستاره ای افتاده بود و من
با سایه ام نصف النهار را قطع می کردم
و
خم می شدم تا بی نهایت.
حتا
اگر تو هم نبودی!
اگر من بدونم حواست کجاست! آجر بنداز بالا!
معطل چی هستی؟
شترهایی با شکم
های بزرگ پر شده از خشخاش با گردن
های بلند و پاهای نازک،
چشمان خمارشان را دوخته بودند به بیابان و به راهی که ادامه آن به آن
طرف زمین می افتاد،
می رفتند. ساربانان با چفیه هایی که چشمانشان را تاب نمی آورد،
همراه با چراغ جادو با همان گام
های اساطیری
و نردیک شتر ها می رفتند. مقصد نا معلوم،
کاروان نا پیدا،
بیابان سر گردان تو را با خود می برد.
همه چیز به لرزه افتاد. دیوار شکست. فریاد بلند شد و تو زیر خروارها
خاک و آجر نفس می کشیدی صدای شیون ما را می شنیدی که به هر طرف می
رفتیم تا کمک پیدا کنیم. دیگر
حتا
کسی از من نمی پرسید زود باش،
به چی فکر می کنی؟!
□□□ تکفروشی کیهان در فروشگاه های ایرانی □□□ اشتراک کیهان: کیهان را مشترک شوید
|
| © Kayhanlondon 2000-2011 U.K. London |