|
با بخش آگهی تماس بگیرید تا کیهان لندن امکان برقراری ارتباط با مخاطبان شما را در سراسر جهان فراهم آورد |
تأسیس در تهران سوم خرداد 1321 تأسیس در لندن اول ژوئن 1984 kayhanonline-London |
برای کیهان خودتان عکس و خبر بفرستید نظر خود را با ما در میان بگذارید نه تنها خبر بلکه لابلای سطور را در کیهان لندن بخوانید کیهان لندن را مشترک شوید تا همراه هفتگی و همیشگی شما باشد |
| اسفند 88 |
|
با پستچی و ستون پست کیهان لندن مکاتبه کنید بگویید و بشنوید بپرسید و پاسخ بگیرید
|
حشمت امید
شهرک
کاش می شد ، شهـرکی می ساختـم من در فضا
از مـدار ِ شــعـله بار ِ کره ی خـــاکی ، جــــدا
شهرکی ، بی دولت و بی قاضی وبی پاسبان
بی ستمگر، بی ستم، بی های و هوی و ماجرا
ماه و پروین مییشدند همسایگان خوب من
چشـمکی رد می نمـودم بی طمــع، بی مـدعا
کلـبه هایش پاک و روشن پر ز نور آفـتــاب
کـوچه هایـش پر ز گـل ، از ابتـدا تا انتـــها
رایگـان می بود کشت ِ " مزرع سبز فلک "
تا نیــافتـد کس به فکـر ِ غـارت همســایه ها
گر شــهاب ِ ثاقبی گاهی شــتابان می ـگـذشـت
می کشـــیدم خــانه ام را در پنــــــاه ابـر هـــا
بر فـراز ابـرها صدگونه گــل می کاشـــــتم
تا که برگـــردد ، برای دیدن گـل هـــــــــا خدا
این خدا از خشم و قهـر ِمردمان آزرده است
از جنــــون آدمیـان کـرده باغـــش را رهــــا
بغض اورا می شکســـتم با طلسم ِ خنـده ای
آشــتی می دادمــش یک بـــار دیگــــر با صـــدا
قصــه می گفتم برایش از خطــــــاهای بشــر
از غــرور، از سرکشی ، از کارهای ناروا
صـاف می گفتــم که یا عقـل ِسلیمی هدیه ده
یا بیـــافکـن زورق مــــا را به دریای فنــــا
این نظــر دادن اگـرهم ادعـــای ساده نیست
من یقـین دارم نمی پرسد چرا این ؟ آن چـرا
یک نهــال سیب ِ دیگر می گــرفتـــم عـاریت
نی از آن سیبی که آدم خورد از دسـت حوا
سیب خوش طعمی که بخشد دانش نو، فکرنو
دانشــی، کانجا نباشـد معنی شـــاه و گـــدا
یادم آمـد مصـرع ِ پر محـتوای شــــاعری :
" کاندرین ره کشــته بسیارند ، قربان شما "
آرزو گاهی شبیه خواب خوب کودک است
کودکـان ِ پیـر ، بسـیارند در شـهـر ِ خــــدا نوامبر 2009 مونیخ
معجزه
ای زن طلــوع روشن فـــردای من تـویی
اصـل ِ بقـا تو هستی و دنیــای من تـویی
شهکار ِ معجـزات خدا این وجود توسـت
صد بار گفتــه ام که مسیحـای من تویی
دانم ، ترا ز پیـکر من کــرده اند جــــــدا
همـزاد ِ آســــمانی و همتـــای من تـویی
یک نیم ِ من به هستی پیچیده گم شدست
یک نیم ِ پر سخاوت و پایای من تــــویی
هم تکیه گاه ِ شانه ی من شانه های توست
هـم شــیمه ی زلال به رگ هـای من تویی
در جــزر و مـدّ ِ زنــــدگی ِ بی ثـبات مـن
آن بیکـــران کـــرانه ی دریـای من تــویی
با هر بهـــانه روی بیـارم اگــر به شعـر
یاقــوت آتشــین غــــزل های من تـــویی
مهتاب کیست، ابر چه باشد، ستاره چیست
خـورشـید من ، یگــانه ی زیبای من تویی
تنها به نام توست که شب می شود سحـر
تمـــرین بامــدادی لبــــهای مــن تـــویی
گـاهی که از زیادی غـــم ، یخ زند دلــــم
آتشـفشان ِ داغ ِ نفـس هــــای من تــویی
هـرروز بیش وبیش مرا می کشی به خود
انگیـــــزه ی تسـلسـل رویای من تـــــویی
هم جــامه هـای بخـت مرا بخـیه می زنی
هم پاسـدار اطلــس و دیبـای من تـــویی
گر گفته ای نگفته نهفته ست در
دلـــــم
افسانه خوان دیـــده ی گــویای من تـــویی
تهداب کاخ زندگی از سنگ صبر توست
تندیـس پر وقـار و شکیــبای من تــویی
می افکنم به پای تو من جوشـن ِ غـرور
شـرمم مبـاد هیـچ که مـولا ی من تویی ژانویه 2010 مونیخ
برف و باغ
رقصـد
به پیش ِ پنجره ام دانه دانه ، برف شمشاد،
گشته شاد که دارد به شانه، برف از
برف، باغ ِ کوچـک ما گشــته
زود پیـر موی
جهــان سفید نمــــاید
شبـانه، برف
کوچیـده اند قمــری و موسیـچه ها ز باغ پر
کــرده است کاسه ی هر آشیانه ، برف یک جفت
زاغ ِمست بپاشند ، سوی هــم چون
بچه های کوچه ی ما کودکانه ، برف از
شیشه های پنجره ، هـرسو که بنگرم می
آورد خیــال ِ ترا ، شاعــرانه ، بـرف امـروز
، روز قصـه و دیدار و گفتگوست عـذری
دگــر بیار ، نیاور بهـانه ،
برف شــاید
برای دیدن تو ، هــــدیه می دهـــــد با
خنده های دلکش خود، دلبرانه ، برف
چشــمان خود مبنـد ، ببیـن ، تا که بار بار بیند
به این دو چشم سیه عاشقانه ، برف امشب
بمان کنـار من اینـجا و گـوش کــن تا
صبحـدم ، برای تو خواند ترانه ، برف با تو،
درون خانه ، دوتا شمع و یک غزل بیرون
خانه ، رقص کند شـادمانه ، برف گویند
، گرگ، عاشــق ِ برف شــبانه است امشـب
شنیده ام که شود ظالمانه ،
بـرف چــادر
نگیــر و باز نگــو، دیر گشته ، دیر با من
بمان که بی تو شود غمگنانه ، برف
بیا
دوباره خـزان است و برگـریزان است
بیا که در
دل من های وهـوی توفان است
بیا که بی
تـو به هم خـورده اند قافیه هــا
بیا که
خواب غزل های من پریشـان است
دو سه
غـزل که نوشتم به چنگ باد افتاد
ورق ورق
به هــوا رفته ، تر زباران است
خـــدیو ِ
باد به هر شــاخه می زند شــــلاق
دو چشــم
پنـجـره ی پیـر اشــکباران است
بیا به
شاخه ی بی گل بگو " خـدا حافظ !"
بیا که
عمر گل و سـبزه رو به پایان است
بیـا که
ابر ســیه ، گـم نمی شــود ز سـرم
فضــای
خانه ، برایم فضـــای زنـدان است
میان چشـم
من و چشـم دیگران ، فرقیست
که بی تو
باغ به چشمان من نیسـتان است
قـلــم
شکسـتم و لب بســتم از دگرگــــونی
که هر چه
بی تو نویسم شبیه هـذیان است
نه من
جـوان ِ جـوانم ، نه تو چنــین مانی
که گـــام
های شب و روز ما شتـابان است
بیا بیا ،
که مبــادا ز غصــه سکـته کنــــم
که صبر
وحوصله هم تا حدود امکان است
بیا به هم
برسیم پیش ازآنکه عکس شویم
که قاب،
منتـظر ِ چهــره های بیجــان اسـت
بیــا
بیــا که گـل برف ســـر زد از سـر من
بیـا که
در دل من سـردی ِ زمســـتان است
درین
ســکوت ِ پر از رمـز و راز می دانم
که یک
حقیــقت ِ تلخ و نگفته پنهان است
تمــام
تلخی حرفــم زفـرط ِ من من ِ توست
زبان ِ
سرکشم از کــار خود پشیــمان است
چقــــدر
شــــمع گـــــــــذارم برای آمـــدنت
چقـــــدر
حوصله در استخوان انسان است
بیا به
هیــچ مکن قهـــر ، عمر می گـــــذرد
دقیـقه ها
به چه سرعـت ز ما گریزان است
نیامدی که فلک خوشه خوشه پروین داشت*
بیا
ببیــن که به صبرم ستاره حیران است
دلـــم
گــرفته ، پس ِ آن نفـس نفـس زدنـت
و کوچــه
عاشــق ِ آن عابر شـــتابان است
* *
* *
*
تمـــام
قـصــه ی غربت به جز جدایی نیست
به ملک
مُرده دلان مرگ عشق آسان است
درون ِ
جعـــبه ی خاکســـتری ِ خــــاطره ها
دو چشم
خوب کسی چون ستاره تابان است
برای من
که رســیدم دگـــر به آخــر ِ خــط قبول ِ زندگی و مرگ ، هردو یکسان است اکتبر 2009 مونیخ
*این مصرع
از غزل «ستاره دیده فرو بست ...
|
© Kayhanlondon 2000-2010 U.K. London