|
با بخش آگهی تماس بگیرید تا کیهان لندن امکان برقراری ارتباط با مخاطبان شما را در سراسر جهان فراهم آورد |
تأسیس در تهران سوم خرداد 1321 تأسیس در لندن اول ژوئن 1984 kayhanonline-London |
برای کیهان خودتان عکس و خبر بفرستید نظر خود را با ما در میان بگذارید نه تنها خبر بلکه لابلای سطور را در کیهان لندن بخوانید کیهان لندن را مشترک شوید تا همراه هفتگی و همیشگی شما باشد |
| اسفند 1388 |
|
با پستچی و ستون پست کیهان لندن مکاتبه کنید بگویید و بشنوید بپرسید و پاسخ بگیرید
|
بهمن چهاردهی
یک زن هلندی پس از 41 سال پدر ایرانی اش را پیدا کرد!
▪
کریستینا پس از بازدید از ایران عاشق این کشور شد
تنها چیزی که از پدرم به یاد دارم چند قطعه عکس بود که با تأسف بسیار آنها
را هم در جریان اسبابکشی گم کردم و از این بابت خیلی غمزده شدم.
پس از غیبت دائمی پدرم، مادرم ازدواج کرد و در حال حاضر زندگی خود را دارد.
اما همیشه حسی قوی وجودم را در برگرفته بوده که بدانم نیمه دیگر بوجود
آورنده من کیست؟ شاید مادرم دیگر اشتیاقی به دیدار او نداشت ولی من احساس
خلا بزرگی در زندگیام میکردم که فقط با دیدار پدر هرگز ندیده خود این خلا
را میتوانستم پر کنم.
ابتدا از روشهای معمول در غرب، تماس با نهادهای بینالمللی «گمشده و پیدا
شده» سعی کردم او را پیدا کنم ولی نتیجه نداد، تا این که سال قبل با یک
آقای ایرانی که در شهر لاهه مترجم است آشنا شدم، او به من توصیه کرد که یک
آگهی در روزنامه کیهان لندن بدهم و همچنین با مرکز راهنمای تلفن و ایمیل
در ایران تماس بگیرم، شاید از این طریق پدرم را بیابم. به کریستینا گفتم
دنیای عجیبی است، چند هفته پیش از این یک خانم هلندی دیگر با کیهان تماس
گرفت و از ما خواست که پدر و مادر ایرانی او را بیابیم! و ما دو هفته پشت
سر هم آگهی او را در صفحۀ اول کیهان چاپ کردیم. کریستینا با کنجکاوی بسیار
پرسید: لطفاً ماجرای او را بگویید، دلم میخواهد بدانم. گفتم ماجرای آن
خانم که همسرش میگفت که نام ایرانی ندارد و من او را «پرشیا» نام نهادم و
او خیلی این نام را پسندید به مراتب پیچیدهتر از ماجرای پدر توست.
پرشیا یک نوزاد بود که پدر او که ظاهراً گرفتار اعتیاد بوده زن و بچه را
ترک میکند، مادر پرشیا که توان مالی بزرگ کردن «پرشیا» را نداشت او را در
سبدی میگذارد و در کوچهای در اطراف شهر اصفهان رها میکند. زنی به نام
حاجیه خانم نائینی او را مییابد و به کلانتری منطقه میبرد و مقامات پلیس
او را به پرورشگاهی در اصفهان میسپرند.
پیش از انقلاب یک مرد و زن هلندی که صاحب بچه نمیشدند به ایران رفتند تا
کودکی را به فرزندی قبول کنند و با خود به کشور هلند ببرند. آنان پرشیا را
به این منظور انتخاب کردند، او را به هلند بردند و برای «پرشیا» پدر و مادر
خوبی بودند. ولی پیدا کردن پدر و مادر واقعی همیشه برای پرشیا که امروزه
بدل به یک زن زیبا و مادر دو فرزند شده است، آرزوی همیشگی بوده است. پرشیا
حتی به اصفهان رفت ولی با وجود کمکهای مقامات شهر اصفهان متأسفانه تاکنون
نتوانسته پدر و مادر خود را پیدا کند.
کریستینا پس از شنیدن این داستان از من خواست که یک آگهی برایش به زبان
فارسی بر اساس متن انگلیسی خودش درست کنم و در کیهان چاپ کنیم. من هم چنین
کردم و نمونهاش را به او ایمیل کردم که تأیید کند. او گفت من که زبان
فارسی نمیدانم ولی مطمئن هستم شما در کارتان حرفهای هستید، با وجودیکه
نمیفهمم ولی عکسم در بین حروف فارسی چقدر خوب درآمده و چه آگهی قشنگی شده
است.
از کریستینا پرسیدم بفرض اینکه بتوانی پدرت را پیدا کنی چگونه و به چه
زبانی با او ارتباط برقرار میکنی. پاسخ داد پدرم زبان آلمانی را بخوبی
مسلط است و همچنین انگلیسی میداند، من هم همینطور. از کریستینا و پرشیا که
هر دو ساکن هلند هستند اجازه گرفتم، پس از موافقتشان تلفن و نشانی آنها را
به هر دو دادم تا با هم تماس بگیرند و شاید بتوانند با هم برای یافتن
اولیایشان به ایران سفر کنند.
یک هفته نشد، کریستینا با شادی و شعف بسیار به من تلفن کرد و خبر خوش یافتن
پدرش را داد. کریستینا گفت 50 دقیقه با پدرم تلفنی صحبت کردم، هر دومان
گریهکنان و با اشک شادی با هم صحبت میکردیم. کلام او کمکم مرا نیز
احساساتی کرد. او گفت بناست چند ماه دیگر حدود اواخر تابستان برای دیدار
پدرش به ایران برود. گفتم عکس و تفصیلات را یادت نرود که برای ما سوغاتی
بیاوری. با مهربانی گفت حتماً، با میل بسیار با کردیت کارتش بهای آگهی خود
را پرداخت و از من خواست تا میتوانم اطلاعاتی در مورد ایران همراه با عکس
برایش بفرستم تا با کشوری که همیشه برایش جاذبه داشت قبل از سفر آشنا شود،
چنین کردم، همه را با دقت خواند و دید و به گفته خودش لذت برد.
زمانی که عازم تهران بود بار دیگر به من تلفن کرد و خواست سفارش یا نصیحتی
اگر دارم بنمایم. به کریستینا گفتم: مهمترین سفارشم این است اولین کاری که
میکنی یک روسری بزرگ و تیره رنگ تهیه کن و موهای براق و افشانت را بپوشان
حتی اگر دیدی دختران و خانمهای ایرانی در مجالس و میهمانیها شجاعانه
روسریهایشان را به کناری انداختهاند تو که در آن کشور برای آنها خارجی
مطلق هستی چنین کاری مکن و خودت را تا میتوانی بپوشان تا خدای نکرده از
موهایت اشعهای ساطع نشود و برخی برادران بسیجی را حالی به حالی کند و یا
کسی را از جاده عفت و عصمت خارج سازد! او قول داد چنین کند.
البته عکسهای ارسالی از تهران نشان میدهد که کریستینا به علت زن بودن و
خوش برورو بودن آنطور که باید و شاید پوشش اسلامی نداشته است و خود را کمی
رها کرده است!
گویا بیخود نیست که میگویند: پریرو تاب مستوری ندارد!
تازه از سفر آمریکا برگشته بودم که ایمیل کریستینا را دیدم کنار پدر و
همچنین عکسهایی در نقاط مختلف تهران. احساس بسیار خوبی سراپای وجودم را
گرفت که در قالب الفاظ نمیگنجد و واژهها برای توصیفش کم میآورند. متعاقب
آن کریستینا تلفن کرد. گفتم حتماً در هفت طبقه آسمان سیر میکنی. کریستینا
گفت کاملاً چنین است. او مهربانانه مرا برای مصاحبه به آمستردام دعوتم کرد.
از او عذر خواستم و به او حالی کردم نمیتوانم زیرا چون شتری هستم که اگر
چند دانه برنج بیشتر به بارش اضافه کنی از سنگینیاش میخوابد! لذا قول
دادم که با او با تلفن و فکس و ایمیل مصاحبه خواهم کرد و دقیقاً چنین
نمودم، او شرحی از سفر نامهاش را به من ایمیل کرد که تلخیص شده و تنظیم
شده آن را در اینجا خواندید و میخوانید.
کریستینا میگوید: پس از شش ماه صبر توأم با هیجان به ایران رفتم، البته به
دلیل مسائل کاری خود در هلند، اقامتم فقط 10 روز طول کشید ولی این ده روز،
10 روز افسانهای بود. در هواپیما با مسافرین ایرانی که با من از آمستردام
به تهران میآمدند و در راه برگشت به آمستردام صحبت میکردم. بیشترشان برای
زندگی بهتر مقیم هلند شده بودند و دلشان برای کشورشان که ریشه در آنجا
دارند تنگ شده بود. حرفهای خانمی ایرانی که با من در هواپیما همسفر بود و
داستان زندگی او برایم تکاندهنده بود.
وارد فرودگاه شدم، فوری پدرم را شناختم. سیستم ترانسپورت منظم و
مدرن شهر مرا متحیر کرد. این کشور با تصورات ذهنی من اصلاً همخوانی نداشت.
فضای سبز پارکها و نگهداری سیستماتیک آنها برایم جالب بود. در هیچ جای
دنیا مردمی به مهربانی، خوشمشربی، دارای طنز قوی و خوشتیپی مثل ایرانیان
ندیدهام. حتی موزیک ایرانی برایم گوشنواز بود و فرصت کردم با نوجوانان
ایرانی صحبت کنم و همچنین از تماشای معماری ساختمانهای قدیمی لذت ببرم.
بیشترشان در مورد انقلاب ایران، جنگ ایران و عراق و نقش آمریکا و دیگر
مسائل نیز با من صحبت میکردند. از آنجا که هر چیز خوب زود به پایان
میرسد، روز آخر با گریه ایران و پدرم را ترک کردم ولی به او قول دادم تا
باز هم برگردم و بیشتر ایران را ببینم و با هم به سواحل بحرخزر برویم.
البته وقتی به هلند برگشتم دوست ایرانیام به من گفت طبق قانون اجازه نداری
حتی با پدرت در هتلهای ایران اقامت کنی، ولو آن که اگر پدرت 70 ساله باشد!
وقتی چمدانم را در بازگشت تخلیه میکردم و وسائل آن را سر جایش میگذاشتم
با خود گفتم هیچ چیز مثل برخی اتفاقات زندگی غیرقابل پیشبینی نیست، کجا
میتوانستم فکر کنم روزی من به این سفر رویایی که یادآور داستانهای هزار و
یکشب است خواهم رفت.
ولی مطمئن هستم این چمدان بار دیگر برای سفرهای بعدی رویایی من به ایران
بسته خواهد شد. جای تردید ندارد.
شایان ذکر است که وقتی مصاحبه کریستینا را پیاده میکردم و آن را بصورت
مطلبی برای خوانندگان تنظیم مینمودم، احساس دلپذیری از این رویداد با
پایان خوشش به من دست داد. امسال بیست و پنجمین سال تأسیس کیهان لندن است و
این حادثه یکی از دلچسبترین حوادثی است که من در طی 24 سال از 25 سال
بودنم در این نشریه تجربه کردهام.
چند مورد دیگر هم بود که به گفتنش میارزد: حدود 15 سال پیش یک جوان ایرانی
ـ اسکاتلندی که یک برادر دوقلو داشت و شرح زندگی این دوقلوها خیلی شبیه
مورد کریستینا بود، به دنبال پدر ایرانی گمشدهشان میگشتند که از طریق
کیهان او را پیدا کردند و پس از دیدار پدر هرگز ندیده ایرانیشان، یک سبد
گل با کارت پستال به عنوان تشکر برای کیهانیها فرستادند.
یکبار هم حدود 7 ـ 8 سال پیش یک دختر زیبای ایرانی بیست و هشت ساله از سوئد
با ما تماس گرفت. او پس از 28 سال زندگی کردن با پدر و مادر سوئدیش که خیلی
هم دوستشان داشت، فهمید که آنها پدر و مادر واقعیاش نیستند و او را پیش از
انقلاب از پرورشگاهی در تهران به سوئد بردهاند و به فرزندی پذیرفتهاند،
پس از فهمیدن این موضوع آن دختر، از ما خواست به او در یافتن پدر و مادر
واقعیاش کمک کنیم. به او توصیه شد که علاوه بر کیهان لندن با نشریات
همشهری و ایران (ولی نه کیهان تهران فاشیست صفت!) تماس بگیرد و از آنها هم
بخواهد که این خبر را چاپ کنند. مدتی نگذشت که عکس و تفصیلات او را با حروف
درشت در نشریات ایران دیدم که پدرش را یافته بود. او نیز با فکسی از کیهان
لندن سپاسگزاری کرد. بیخود نیست که همیشه به آقای دکتر قاسمی مدیر کانون
ایران در لندن که خطبه عقد هم میخوانند میگویم: ما برای اتصالات آمدیم،
نی برای انفصالات آمدیم!
□□□ اشتراک کیهان: کیهان را مشترک شوید |
| © Kayhanlondon 2000-2010U.K. London |